همه ساکت مانده بوديم. هيچ کس نميخواست برايش آواز بخوانم. ديوار سرد بود. پارچ خالي بود. از نوبت غذاي ظهر، تکه ناني باقي بود. پوتينها، بر پشت بام راه ميرفتند. شالاپ، شالاپ، شالاپ ...
آن سوي ديوارهاي من، آن طرفتر، دورتر از ديوارهاي همسايههاي من، دورتر، تو در چهار ديواريي خود، در چه حالي بودي؟ از راهروي پشت ديوارهاي تو، صداي آب ميآمد؟ ميآمد، ميآمد، ميآمد ...
---------------------------------------
آن من است او، هي! مبريدش
جان من است او، هي! مزنيدش
(مولوي - ديوان شمس)
---------------------------------------
- اين عکس بچه ترسون که دیگه نميبينين مال منه، تازه عکاسش کلي هنر خرج کرده طفلک.
- يه کوله پشتي خريدم اين هوا، در ضمن سال ديگه قراره یه کفش کوه بخرم. (اي ول، سال ديگه ميرم اورست!)
- فکر ميکنم به خاطر کم بودن فشار هوا نشه از اورست با چتر به پايين پريد ولي کار خدا رو چي ديدي، شايد هم بشه، براي همين دارم تو دورهي پاراگلايدر ثبت نام ميکنم. (نگران نباشين، هيچ وقت تو قزوين فرود نميام.)
- سينه چاک، هنوز! زندهست.
- نقش خيال، رفته به خونهي جديد.
-
- اي حقوق بشر، دو سال پيش بهت گفته بودم که خر خودتي! (بدون لينک!)
-
------------------------------------------------------
مرگ آنگاه پاتابه همي گشود که خروس سحرگهي
بانگي همه از بلور سر ميداد -
گوش به بانگ خروسان در سپردم
هم از لحظهي ترد ميلاد خويش...
(احمد شاملو - با تخلص خونين بامداد! - حديث بيقراريي ماهان)
-----------------------------------------------------



