تبليغاتX
من آن نيستم که می نمايم
من آن نيستم که می نمايم
"در مورد همه چی از کوانتوم و کوارک تا کله پاچه و جامعه!"


پیوندها
سايت رسمي احمد شاملو
مجموعه اشعار شاعران معاصر و شاعران جوان




Birolmali Topsites
Birolmali Topsites

Human Rights
صبحانه
چاي بخور، غصه نخور
You are not alone
آرامتر از نبض يک مرده
الپر
بيلي و من
پندارهای آرایه
پوتين
جمهور
حرفهايم خواندني نيستند
حسين خداداد
دفتر بي مخاطب
زیتون
سينه چاک
شبنامه ها
فرشته قاضي
نامه هاي قديمي
نقطه ته خط
وب نوشته ها
وبلاگ گيليران
آزادي شما شبحي بيش نيست
آسمان من
آموزش و توانبخشي
استيجه
اکنون
اميد معماريان
ايمان امروز
باباي نيلوفر
باي بک، Bay Bak
بهانه های غربت
بيتا بخشنده
پژواک خاموش
تست دمکراسي
جوانان ايران زمين
حرف حساب
حقايق پنهان
دست نوشته هاي خواندني
دلشدگان
رباتيک و هوش مصنوعي
روزی روزگاری باران
رهايي
سبکی تحمل ناپذیر هستی
سردبير خودم
سرزمين آفتاب
شبدر، بياني از دلتنگي ها
فرسان
گشت و گذار
گفتار نيک
لحظه (صادق)
لحظه (آذین)
مجتبي سميعي نژاد
مصطفي معين
منم کلئوپاترا، دختر فيليپ
مهر
مي خواهم زندگي کنم
نقش خيال
نقطه ديد
نهایت زندگی
نیمه گمشده
وب سايت گيليران
ورود ممنوع
هادي رامش
ياد من باشد...
It's dark, so we shan't be seen!

زمین می داند این را، آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی،
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.
به پيشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره می آید.
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند، راه می بندد،
به رویم سرد می خندد،
به کوه و دره می ریزد، طنین زهر خندش را
و بازش باز می گیرد.
دلم از مرگ بیزار است،
که مرگ اهرمن خو آدمیخوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است.
...
هزاران چشم گویا و لب خاموش،
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی می گیردم گه پیش می راند.
پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند.

مريم مجدليه (قسمت دوم)
هوا نم‌ناک بود. مه، روي آب پراکنده بود. نيمه تاريک بود. امواج آب، قايق کوچک را مانند گهواره‌اي به اين سو و آن سو تکان مي‌دادند. يک زن، با موهاي قرمز و يک مرد، با چهره‌اي شرقي-هندي، در ساحل، روبروي هم ايستاده بودند. چند نفر، آن دورتر، به آنها نگاه مي‌کردند. مرد، کف دو دست خود را به هم چسبانده و نزديک سينه‌ي خود گرفته بود. معلوم بود که با احترام و ارادت به زن مي‌نگرد. زن، پيشکشي در دست داشت. آن را در ميان پارچه‌اي پيچيده بود. با دقت و ظرافت، پارچه را به کنار زد. بسته‌اي در چرم پيچيده شده، نمايان شد. مرد با احتياط و به آهستگي، بسته را برداشت. خم شد. آن را بوسيد. به زن و به آن‌ها که دورتر ايستاده بودند، تعظيم کرد. زن گفت: کرايست (Christ) ترا رهنمون باد! مرد در ذهن خود تکرار کرد، کريشنا (Krishna). در قايق نشست. ايستاد. به اين‌سو، به راه دوري که در پيش داشت، خيره شد. لبخند زدم. گريه کرد... (ادامه دارد)

- تنم خيلي شل و ول شده، بهتره برم بدن سازي.

-----------------------------------
اي دوست من!
من آن نيستم که مي‌نمايم
نمود پيراهني‌ست که به تن دارم
پيراهني بافته ز جان
که مرا از پرسش‌هاي تو
و تو را از فراموشي من، در امان مي‌دارد.
آن من که در من است، اي دوست!
در خانه‌ي خاموشي ساکن است
و تا ابد آن‌جا مي‌ماند،
ناشناس و در نيافتني...

(خليل جبران-پيامبر و ديوانه)
-----------------------------------

2نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384   توسط مانی جوادی |