مريم مجدليه (قسمت دوم)
هوا نمناک بود. مه، روي آب پراکنده بود. نيمه تاريک بود. امواج آب، قايق کوچک را مانند گهوارهاي به اين سو و آن سو تکان ميدادند. يک زن، با موهاي قرمز و يک مرد، با چهرهاي شرقي-هندي، در ساحل، روبروي هم ايستاده بودند. چند نفر، آن دورتر، به آنها نگاه ميکردند. مرد، کف دو دست خود را به هم چسبانده و نزديک سينهي خود گرفته بود. معلوم بود که با احترام و ارادت به زن مينگرد. زن، پيشکشي در دست داشت. آن را در ميان پارچهاي پيچيده بود. با دقت و ظرافت، پارچه را به کنار زد. بستهاي در چرم پيچيده شده، نمايان شد. مرد با احتياط و به آهستگي، بسته را برداشت. خم شد. آن را بوسيد. به زن و به آنها که دورتر ايستاده بودند، تعظيم کرد. زن گفت: کرايست (Christ) ترا رهنمون باد! مرد در ذهن خود تکرار کرد، کريشنا (Krishna). در قايق نشست. ايستاد. به اينسو، به راه دوري که در پيش داشت، خيره شد. لبخند زدم. گريه کرد... (ادامه دارد)
- تنم خيلي شل و ول شده، بهتره برم بدن سازي.
-----------------------------------
اي دوست من!
من آن نيستم که مينمايم
نمود پيراهنيست که به تن دارم
پيراهني بافته ز جان
که مرا از پرسشهاي تو
و تو را از فراموشي من، در امان ميدارد.
آن من که در من است، اي دوست!
در خانهي خاموشي ساکن است
و تا ابد آنجا ميماند،
ناشناس و در نيافتني...
(خليل جبران-پيامبر و ديوانه)
-----------------------------------
2نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384   توسط مانی جوادی |



