ديدن صدا
-روزي موعظه مينمودم جماعتي را از مردان اندر باب عشق، در پاي کوه. هوا بسي فرحبخش بود و زمين نيز بشکفته بود از شکوفههاي لاله و لادن و شقايق و سوسن و حميرا و نرگس، و نسترن، اي عشق من، حرفي بزن، بگو تو رو به خدا، اين اداها، چي چيه... از دوردست به گوش ميرسيد.
به اين کار (موعظه) مشغول بوديم که ناگاه بوالفضولي سراسيمه و رسن به دست به مجلس ما در آمد.
من: چه شده اي بوالفضول، ميخواهي مرا دار بزني؟
بوالفضول: نه سرورم.
من: پس تصور چه امر مهم ديگري آيا در ذهن معيوب توست که اين گونه داخل شدي؟
بوالفضول: در پي خر خويش ميگردم.
من: که دارش بزني؟
بوالفضول: که پيدايش کنم.
من: بيا روي اين (سنگ) بنشين تا شايد انشاءالله برايت پيدا کنم.
من: خب جماعت، در اين بابت چه بسيار سخنها گفتهاند و چه بسيار گفتهام. اکنون بگوييد، کدامتان تا به حال عاشق شدهايد؟
جماعت منهاي يک نفر:
يک نفر منهاي جماعت:
من: اي تو آن يک نفر!
يک نفر: من؟
من: نه اون يکي
يک نفر ديگه: من؟
من: نه، اون ريش و پشمي رو ميگم.
ريش و پشمي: من؟
من: بله همين تو، آيا تا کنون عاشق نشدهاي؟!
ريش و پشمي: معلومه که نه، عشق و عاشقي مال قرتيهاست.
من: بوالفضول!
بوالفضول: بله سرورا
من: بگير او را به رسنت ببند که همانا خر گمگشتهي تو، هم اوست.
بوالفضول: آ شيخ
من: بنال
بوالفضول: خر من ماده بود!
---------------------------------------------
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وانکه اين کار ندانست در انکار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصهي ماست که در هر سر بازار بماند
جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق اوست
جاودان کس نشنيدم که در اين کار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري که در اين گنبد دوار بماند
(حافظ)
--------------------------------------------
2نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384   توسط مانی جوادی |



