پايان شب
باران، نم نم ميباريد. سقف، قيرگوني نشده بود. آب، قطره قطره به راهرو ميچکيد. چليک، چليک، چليک ...
همه ساکت مانده بوديم. هيچ کس نميخواست برايش آواز بخوانم. ديوار سرد بود. پارچ خالي بود. از نوبت غذاي ظهر، تکه ناني باقي بود. پوتينها، بر پشت بام راه ميرفتند. شالاپ، شالاپ، شالاپ ...
آن سوي ديوارهاي من، آن طرفتر، دورتر از ديوارهاي همسايههاي من، دورتر، تو در چهار ديواريي خود، در چه حالي بودي؟ از راهروي پشت ديوارهاي تو، صداي آب ميآمد؟ ميآمد، ميآمد، ميآمد ...
همه ساکت مانده بوديم. هيچ کس نميخواست برايش آواز بخوانم. ديوار سرد بود. پارچ خالي بود. از نوبت غذاي ظهر، تکه ناني باقي بود. پوتينها، بر پشت بام راه ميرفتند. شالاپ، شالاپ، شالاپ ...
آن سوي ديوارهاي من، آن طرفتر، دورتر از ديوارهاي همسايههاي من، دورتر، تو در چهار ديواريي خود، در چه حالي بودي؟ از راهروي پشت ديوارهاي تو، صداي آب ميآمد؟ ميآمد، ميآمد، ميآمد ...
---------------------------------------
آن من است او، هي! مبريدش
جان من است او، هي! مزنيدش
(مولوي - ديوان شمس)
---------------------------------------
2نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385   توسط مانی جوادی |



