اشباح تاریکی

عجب حکايتی شده ، روز روشن چند شبح (که توی تاريکی خيلی ترسناکن) ، وسط شلوغی جمعيت ، بين اون همه عکاس و خبرنگار و غرفه های مطبوعات ، ميان پيش آدم که آهای آهای ، آهای آهای ، هوی هوی ، اوم اوم ... که چی ؟ که از ما بترس ! خدايا شر هر چی شاسکوله (مودبانه همون که بلديد) ، از سر ما کم بفرما (آمين) ، آقايون اشباح ! ، هوا روشنه ، ماها هم که چشم بند به چشم نداريم که روز و شب هر دو تاريک باشن ، يکی بخودش (منظورم رو که می فهميد ؟) سوزن می زد و می گفت آخ ، آخه دردتون چيه شماها ؟ دلتون می خواد ديگه...، بهر حال ، هنوزم فکر نمی کنم در اون حد و قواره ای باشيد که بخوام کاری به کارتون داشته باشم ، پس بازم بی خيال (با خودم بودم) و فعلا فقط لاحول می خونم.
نمايشگاه امسال هم خوب بود هم بد (از نگاه خودم)، بد بود چون بر خلاف سالهای قبل که حداقل يکی دو تا کتاب کامپيوتری خوب راجع به World Wide, Distributed, Object Based, Service Oriented, Multi Tier Architectures or Modeling and or Programming توی نمايشگاه پيدا می شد اما اينبار غير از کتابهايي که مطالبشون رو می تونستی توی Help نرم افزارهای مربوطه پيدا کنی ، چيز قابل توجهی رو من نديدم که بخوام بخاطرش سر کيسه رو شل کنم . خوب بود چون توی سالن مطبوعات دوستای نازنينم رو که خيلی دوست داشتم ببينم ، ديدم . از روبرو که به غرفه شرق نزديک ميشدم ، پوستر بزرگی رو ديدم که نظر رئيس جمهور رو که توی دفتر يادبود شرق نوشته بود با عوض کردن "در" به "از" با طراحی فوق العاده زيبا ، به ديوار غرفه چسبونده بودن : "خورشيد از شرق طلوع می کند" که در اصل اين بود : "خورشيد در شرق طلوع می کند". البته بين تفاوت های "از" و "در" بين علما اختلاف وجود داره ، بهر حال بنا به نظر بيشتر دانشمندان ، جمله اول از بديهيات و مسلماته ، مثل جمله "شيره را خورد و گفت شيرين است" ، در حاليکه جمله دوم يک پيش بينی برای ظهور قريب الوقوع کسی است که در همين حوالی و دور و بر خودمون يعنی در شرق ، انجام ميشه و آقای خاتمی بدون اينکه حساسيت کسی رو تحريک کنه ، خبر به اين مهمی رو داده و من هم که از معدود علمايی هستم که اينو فهميدم و خودم هم قبلا توی پست "هست آنکه هست" همينو گفته بودم ، می گم انشاءالله.
(چقدر طولانی شده اين پست) دم در غرفه شرق ، امید (امید معماریان) رو ديدم که داشت با بازديد کننده های غرفه حرف ميزد بعد از چاق سلامتی و روبوسی رفتم سراغ غرفه اقبال ، قبلا به حنیف (حنیف مزروعی) پيغام داده بودم که دارم ميام و اگه اونجا نباشه الهی که سوسک بشه ، خوشبختانه اونجا بود و سوسک نشد ، به نظر ميرسيد که خيلی شنگوله ، با هم رفتيم دم در سالن ، روزبه (روزبه میر ابراهیمی) و اميد (اميد معماريان) هم اومدن ، کلی با هم حرف زديم ، آقای قاليباف هم که جزو بد شانس ترين نامزدهای رياست جمهوريه ، همون موقع ها از سالن اومد بيرون و يه عالمه خبرنگار و عکاس اونو دوره کرده بودن و من شنيدم که يکی پرسيد آخر پرونده وبلاگ نويسا به کجا کشيده ، فکر کنم احسان بود که گفت پنج تا شون اينجا وايستادن شايد هم روزبه بود.
آه چقدر نازنينه اين اميد ، چقدر ماهه اين حنيف و چقدر گله اين روزبه.
خب اينم از گزارش بازديد از نمايشگاه به سبک و سياق پست مدرن که خوبيش اينه که کار دست آدم نميده! شاد باشيد.

پشت هیچستان

بيشتر از دو سه ماه نميگذره که مجتبی در جواب سوال من که پرسيده بودم ای کشته چرا مردی ؟ جواب داده بود "نمی دانم" ، بهر حال از اون جايی که بنده بهيچوجه (تاکيد می کنم به هيچ وجه) با عمه محترمه برادر ابراهیم نبوی شوخی ندارم پای اونو نمی کشم وسط و علی الحساب آزادی اونو (منظورم عمه خانم نيست) آرزو می کنم و فعلا محض احتياط برای اینکه نگن چقدر نامرد بود که يادی از مجتبی نکرد ، در يک دستم حلوا نگه داشتم و در يه دست ديگم شيرينی ، تا ببينيم آقای شاهرودی چه تصميمی می گيرند.

سفر به دیگر سو

مرحوم آقای کارلوس کاستاندا ، خيلی وقته که ديگه هيچ خبری ازش نيست...

کم کم دارم نگرانش مي شم.

سائورون

آراگورن ديگه داره زيادي قاطي مي کنه ، آخه برادر ، گندالف تا وقتي خاکستري باشه زورش به سارومان نميرسه ، عين آب خوردن سوسک ميشه ميره پي کارش .

فعلا که بيشتر حلقه ها پيش خودمه ولی دروغ چرا از وقتی اون  گولوم ناجنس با اون ارتباطات احمقانش يکي از حلقه هامو دزديده ، فکر و خيال دست از سرم بر نمي داره بايد با يک حيله جانانه بکشمش به داخل موردور

هست آنکه هست

خداست که مي بيند و هم اوست که ميشنود و مي داند آنچه آشکار و هر آنچه که پنهان است ، به همه چيز آگاه است و هم اوست که بهر که خواهد آنچه خواهد دهد ...

شانه به شانه ، صف اندر صف ، آرميده ، بي جان ، بر زمين ، مردگانند که کشته نشده اند ،  چشمها ، هنوز ، از بهت آنچه ديده اند ، گشاده است ، اما نمي بينند .

خانه لرزيده و پرده فرو افتاده ، عهد زنده گرديده و هيکل آشکار شده .
بي شمار مردمي که پاي مي کوبند و در آغوش مي کشند .

آتش خاموش گشته ، جنوب رفته و شمال وزيده است ، در شرق ميفرستند ، در غرب ميشنوند ، دروغين رفت ، راستين دميد .
گويند : بار الها ! آن چه بود بر گرده ما که تا به نيروي خود برداشتی دانستيم و پيش از آن نمي ديديم ؟
تويي آن يگانه ، تويي آن آفريننده ، تويي آن حکم کننده ، تويي آن بخش کننده ، تويي آن دانا ، آن بخشنده ، آن مهربان .
سپاس و ستايش فقط ترا سزاست .

محمد

گفتی که یک دیار

هرگز به ظلم و جور

نمی ماند ،

بر پا و استوار ...

متهمان پرونده سايتهای اينترنتی

خب به سلامتی...
خانمها همگی منع تعقيب خوردن. به خانمها مژگان قويدل ، فرشته قاضی و محبوبه عباسقلی زاده تبريک می گم ، حالا ما آقايون مونديم که فعلا داريم پشک ميندازيم تا چهار تامون بريم دادگاه ، الباقی نرن دادگاه. اون چهار تايی که ميرن دادگاه ، دوباره پشک ميندازن ، يکی شون ميره زندون ، بقيه نميرن زندون. اونی که ميره زندون ، شش ماه اون تو مي مونه ، بعدش اون تو نمي مونه. زندون هم يه جاييه ، مثل خونه آدم ، تلويزيون داره ، مبل داره ، روزنامه داره و يه عالمه آدمای مامانی که دستای مهربونشون دو برابر کله آدمه.

اين يه ماهی که مفقود بودم چقدر خوش گذشت