يک سال گذشت

سال پيش در چنين روزي، در چه جاي تنگ و تاريکي بودم که هنوز هم نور چشمام رو ميزنه.
چه يادگاري ها که بر ديوارها نوشتم و چوب خط ها که کشيدم. "امروز هم گذشت و صداي پايي که مياد، مژده آور آزادي نيست"، با خود مي انديشيدم.
من هنوز بيدارم.

------------------------------
اندک اندک جمع مستان مي رسند
اندک اندک مي پرستان مي رسند
دلنوازان ناز نازان در رهند
گلعذاران از گلستان مي رسند

(مولوي)
------------------------------

او مرا مي‏خواند (قسمت ششم)

شنلي رو که روي من افتاده بود از خودم جدا کردم و موقعيت جديدي رو که در اون قرار گرفته بودم بررسي کردم. فورا به کم هوش بودن اشباح تاريکي پي بردم چون خيلي ابلهانه ميداني رو که براي مبارزه انتخاب کرده بودن، جايي بود که من تمام پستي و بلندي هاش رو حتي بهتر از خطوط کف دستم مي‏شناختم.
از ترکيب رنگهاشون و از تجربه شنل مي‏دونستم که اونا چه جور اشباحي هستن. مهم‏ترين اسلحه‏اي که در اختيار دارن ايجاد ترس و وحشته، مي‏ترسي اما نمي دوني از چه چيز. يک هاله سنگين هميشه در دور و برت حس مي‏کني، نمي‏توني شاد باشي، نمي‏توني بخندي و نمي‏توني اوضاع رو تغيير بدي، وقتي در شرايط ناجوري قرار مي‏گيري، بدنت شروع مي‏کنه به لرزيدن و از دست خودت عصباني مي‏شي نمي‏توني خودت رو کنترل کني و بيشتر عصبي مي‏شي. مدت‏هاست که سايه اونها رو دور و بر آدما مي‏بينم. نکته‏اي که هست اينه که اين اشباح به تنهايي نمي‏تونن تصميم بگيرن، در واقع به خاطر هوش کم، قادر به اينکار نيستن. من به اونا ميگم سايه‏هاي سنگين، اما ماهيتا، اونا در دسته اشباح مزدور طبقه بندي مي‏شن.
در سه طرفم موضع گرفته بودن. وحشت اونا از من، بيشتر از ترس من از اونا بود. کم کم به من نزديک مي‏شدن و من از تنها طرفي که باز بود عقب نشيني مي‏کردم. مي‏تونستم با حلقه‏هاي آتشيني که در دلم پنهان کرده بودم براشون جهنمي سوزان درست کنم، اما از من قول گرفته بود که تا موعد نرسيده از اونا استفاده نکنم. مي‏تونستم از هديه‏ي مرگ استفاده کنم، هيچ کس منو از اون منع نکرده بود. قدرتي مخوف که در برابر اون، حسي که در طرف ايجاد مي‏شه اينه که داره زير پا له مي‏شه، صداي خرد شدن استخوان‏هاش رو مي‏شنوه با هر گام که بر مي‏داري آرزو مي‏کنه که اي کاش پات رو روي زمين نذاري، هيچ چيز در برابر قدم زدن اين جوري پابرجا نمي‏مونه.
با اين حال تصميم گرفتم که صبر کنم چون به هيچ عنوان معلوم نبود که فقط با همين عده طرف باشم و هنوز در استفاده مجدد از قدرت کوبنده مهارت لازم رو نداشتم در ضمن اين که صداي جيغي که از استاد حسيني نسب ياد گرفته بودم شايد براي گيج کردن اينها کافي بود و اين رو به عنوان يک اصل پذيرفته بودم که فعلا هر چه کمتر جلب توجه کنم براي همه بهتره.
به هر حال اونا ظاهرا قصد حمله نداشتن و اين طور بر مي‏اومد که دارن منو به سمت خاصي هدايت مي‏کنن. کنجکاوي هميشه بدترين نقطه ضعف من بود و مي‏خواستم منظورشون رو بفهمم و صد البته مراقب بودم از جاهايي که مي‏شناختم خيلي دور نشم.
به محوطه سنگلاخي رسيديم، نيمه شبح، نيمه واقعي. حس مي‏کردم که نمي‏تونم زياد شناور باقي بمونم و گام‏هاي بيشتري روي زمين بر مي‏داشتم.
همه چيز معلوم شده بود اين جا زنداني بود که سايه هاي سنگين نگهبانش بودن. اونا تحت تسلط کيا بودن؟ هنوز نمي‏دونستم. آيا همون وقت نبود که رابطه عجيب طلسم و مسلط رو فهميده بودم؟ اونا هر چيزي يا هر کسي رو که ذاتا مي‏تونست مانع اجراي تسلط کامل‏شون بشه تحت مراقبت گرفته بودن، اما چرا من؟ اونا از يک رهگذر جاده‏هاي خاموش چي مي‏خواستن؟ من چه خطري براشون داشتم؟
ظاهرا براي من هزينه کمي رو در نظر گرفته بودن و منو خيلي دست کم گرفته بودن. اين براي من موفقيت بزرگي بود، مخفي بودن تا موعد مقرر يک برتري به حساب مياد.
آيا بايد اجازه مي‏دادم منو در اختيار بگيرن؟ آيا هر وقت که اراده مي‏کردم مي‏تونستم از اون جا بيرون برم؟ يا اينکه حتي به قيمت آشکار شدن عهد هم که شده، بايد با اونها مي‏جنگيدم؟ در اين صورت بايد همه‏شون نابود مي‏شدن و نابودي اونا بايد تا مدت‏ها (ظاهرا تا الان که دارم تعريف مي‏کنم) به عنوان يک علامت سوال براي ارباباشون باقي مي‏موند.
درست جلوي محوطه زندان‏ها، ايستادم. دست راستم رو بالا بردم (اشباح، انگار که از خوابي بيدار شده باشن، يکه خوردن، اما بعضي‏هاشون هنوز نفهميده بودن که قراره چه اتفاقي بيفته و براي خودشون بالا و در کمرکش تپه‏ها پرسه ميزدن)، دست راستم رو بالا بردم و در حالي که پاي چپم رو محکم به زمين مي‏کوبيدم فرياد کشيدم، منم، من...
زندان شکست و زنداني‏ها به هر سو پراکنده شدن، چيزي مانع مي‏شد که متوجه حضور من بشن، به غير از مام ايليا.
سال ها پيش، وقتي که مادرم مي‏خواست من به دنيا نيام، مام ايليا سوار بر اسب سياهش به خواب مادرم اومده بود و با نهيب پر هيبتش مادرم رو ترسونده بود.
خيلي پير شده بود، موهاي بلندش کاملا سفيد شده بودن، نگاهي به من انداخت و رفت. موقع دور شدنش، به وضوح ديدم که دو نور قرمز و آبي، ترکيب بنفش رنگ اندامش رو مي‏ساخت.
حالا، سه توده به رنگ بنفش، با چشم‏هايي که نور زرد رنگ نااميد کننده‏اي رو از خودشون ساطع مي‏کردن، روبروي من ايستاده بودن و من، با يادآوري روياي سال‏ها پيش، مي‏دونستم که يکي از اونا، مام ايليا، همون زن بلند قد سياهپوشيه که جون منو نجات داده بود... (ادامه دارد)

-----------------------------------------
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولي
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
(حافظ شيرازي)
-----------------------------------------

فيلترينگ

مهندس کاظمي رو از وقتي که روي سيستم‏هاي اتوماسيون اداري کار مي‏کرد يعني از حدود هفت سال پيش، مي‏شناسم. در اون زمان ايشان مجذوب نکات و ظرافت‏هاي سيستم‏هاي تحت وب شده بود و خلاصه اينکه برو و بيايي در اين زمينه با هم داشتيم. تا اينجا که چيز مشکوکي ديده نمي‏شه، اما اينو داشته باشيد، اين آقا چند وقتيه که رئيس يکي از سازمان‏هاي وابسته به شهرداري شده. خب که چي؟ بله عرض مي‏کنم.
چند وقت پيش ازم خواست که به محل کارش برم و در يک زمينه کاري اگه به توافق رسيديم با هم قراردادي ببنديم. منم از خدا خواسته توي اين کساد کار و بازار بي‏رونق، گفتم برم و بالاخره ببينيم چي مي‏شه.
- سلام
- سلام، سلام، به به ماني خان، يادي از ما نمي‏کني، چه خبر از وب؟
- اي بدک نيست، اما خيلي از سازمان‏ها و شرکت‏ها غير از وب سايت و ارسال-دريافت ميل، شناخت ديگه‏اي از وب ندارن و هنوز بازار وب پروگرامينگ، گرم نيست.
- بله، درست گفتي ولي تا اونجايي که من در جريانم، از خيلي از کشورهاي منطقه جلوتريم.
- کاملا صحيحه ما از افغانستان جلوتر بوديم اما حالا نه!
- کم لطفي نفرماييد، ببينيد ما توي همين سازمان که مديريتش با منه، يک تيم خيلي قوي رو جمع کرديم و داريم توي همين زمينه کار مي‏کنيم.
- بله از بچه‏ها شنيدم، اما نفهميدم ارتباط شهرداري با دانش وب پروگرامينگ چيه؟
- خب، براي کار ما بودجه خيلي زيادي در نظر گرفته شده و آقايون خيلي علاقه‏مندن که اين کاري که به ما محول کردن، به نتيجه برسه
- البته منم براي شما آرزوي موفقيت مي‏کنم در ضمن اينکه در زمينه دولت الکترونيک، سيستم‏هاي پورتال، آموزش الکترونيک و مسائلي از اين دست، مي‏تونين روي کمک من و شرکت ما حساب کنيد
- متشکرم ولي ما در اين زمينه‏ها کار نمي‏کنيم
- توضيح بفرماييد
- ما در مورد فيلترينگ کار مي‏کنيم
- ؟!
- ما قصد داريم سيستمي تهيه کنيم که اولا در سراسر کشور پياده بشه و ثانيا نشه اونو به هيچ طريقي دور زد.
- آقاي کاظمي؟
- نه ببين اگه بخواي من مي‏تونم برات ثابت کنم که فيلترينگ کاملا ضروريه
- راستي؟ خب ثابت کنيد
- اين خيلي طبيعيه که بايد سايت‏هاي ضد اخلاقي رو بست
- از نظر من طبيعي نيست
- يعني شما عقيده دارين که ما اجازه بديم بچه‏هامون وارد سايت‏هاي مستهجن بشن؟
- اشکالي داره؟
- سراپا اشکاله، فرهنگ مون رو از دست مي‏ديم، اخلاق‏مون رو از دست مي‏ديم، تبديل مي‏شيم به يه سري آدم‏هاي هرزه و بي‏مصرف، نکنه دوباره مي‏خواي بپرسي اشکالي داره؟!
- نه ولي مي‏خوام بدونم بر پايه کدوم بررسي و تحقيقي به اين نتيجه رسيدين؟ تازه اگه مشکلتون اينه که بچه‏هاتون وارد سايت‏هاي غير مجاز مي‏شن، مي‏تونين مرورگرتون رو طوري تنظيم کنين که اين اتفاق نيفته! مشکل شما سايت‏هاي مستهجن نيست شما از جريان بي‏پرواي اطلاعات وحشت دارين.
- حالا من خيلي زمان در اختيار ندارم که بخوام برات توضيح بدم، تازه تا همين جاش هم خيلي حرف زديم و اين پستت طولاني شده، به فکر خواننده‏هات هم باش! حرف آخر من اينکه اگه با ما همکاري کني پول خوبي توش هست.
- نه، من صد در صد با هر نوع سانسوري بر روي وب مخالفم و اگه يه روزي پروژه فيلترينگتون شکست خورد، اين نصيحت رو از من به ياد داشته باشين که استاد، حداقل يک فن رو براي خودش نگه داشته!
- جدي؟
- خداحافظ

-------------------------------------
ملت عشق از همه دين‏ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب، خداست
(مولوي)
-------------------------------------

او مرا مي‏خواند (قسمت پنجم)

سه توده به رنگ بنفش، با چشم‏هايي که نور زرد رنگ نااميدکننده‏اي رو از خودشون ساطع مي‏کردن، روبروي من ايستاده بودن. نه قدرت فرياد کشيدن داشتم، نه توان مبارزه و نه شهامت فرار.
نيروي شگفت‏انگيزي از پايين‏ترين قسمت جسم‏شون، اگه بشه اونو جسم ناميد، همه‏ي اطراف رو تحت تاثير قرار داده بود و طبيعت دور و بر رو در اختيار خودش گرفته بود. هيچ حرکتي از هيچ جايي، مشاهده نمي‏شد. نه باد، نه مه، نه سرما و نه گرما. شايد من، مابين توقف زمان و تاثيرش بر مکان، معلق مونده بودم، شايد من، در افسون تلاقي آبي و قرمز وجودشون، گير افتاده بودم. خيلي عجيب بود، احساسي که داشتم رو قبلا توي روياهام تجربه کرده بودم.
شب سردي بود اون پنج شنبه که به خوابگاه اميرآباد رفته بودم تا به دوستام سر بزنم. تموم راه رو از خوابگاه خودمون در محوطه دانشگاه علم و صنعت تا خوابگاه اميرآباد دانشگاه تهران، از سرما لرزيده بودم. نگهبوناي خوابگاه، بس که به اونجا رفته بودم منو مي‏شناختن، براي همين، بدون سوال و جواب و فقط با احوالپرسي و چاق سلامتي، وارد محوطه خوابگاه شدم.
سينماي کوي انگار فيلم قشنگي گذاشته بود و بچه‏هاي زيادي اونجا صف کشيده بودن اما سلف سرويس خلوت بود. احتمالا خيلي‏ها براي پنج‏شنبه و جمعه رفته بودن پيش خونواده‏هاشون. چند تا از بر و بچه‏هاي رشته ادبيات که بعضي‏هاشون رو ميشناختم، پيژامه به پا با يه توپ لاکي، فوتبال بازي مي‏کردن. به ساختمون بچه‏هاي پزشکي رسيدم، مجيد صفاييان، که تازه استيجري رو گذرونده بود از ته راهرو داشت به من نزديک مي‏شد. ظرف‏ها رو شسته بود و مي‏خواست به سلف بره و از اونجايي که مي‏دونست من ميام، يه ژتون اضافه تهيه کرده بود.
توي اطاق يه تخت دو طبقه بود که طبقه اولش جاي علي اسفندياري بود و طبقه دومش جاي مجيد، حسن ظاهري با اينکه مهندسي مکانيک مي‏خوند اما از ساختمون فني‏ها خودش رو به اينجا منتقل کرده بود. اون روي زمين مي‏خوابيد.
شام رو خورده بوديم و حسن سه تارش رو کوک مي‏کرد. اسفنديار، کنار پنجره نشسته بود و کتاب گيتون رو ورق مي‏زد. من و مجيد، رو لبه طبقه دوم تخت نشسته بوديم و پاهامون رو آويزون کرده بوديم. سيگارهامون روشن بود. ليوان چايي هنوز داغ بود ولي چايي داغ بين پک زدن‏هاي سيگار خيلي مي‏چسبيد. حسن، زرد مليجه رو ميزد و من داشتم به تفاوت سنتور با سه‏تار فکر مي‏کردم.
حسن با ظرافت تمام، سه تا از انگشتاشو ثابت نگه داشته بود و با انگشت اشاره، با نرمي و اعتماد به نفس، به سيم‏ها ضربه مي‏زد. ناخن انگشتش رو بلند کرده بود.
هر سيمي که به صدا در مي‏اومد، رشته‏هايي نامرئي از وجودم رو به ارتعاش در مي‏آورد. حرف زدنم متوقف شده بود و به قول مجيد، دوباره اسير اون احساس شيفتگي‏اي شده بودم که اونو وادار مي‏کرد با کتاب آناتومي اسفنديار، بکوبه تو فرق سر من.
موقع خواب مي‏دونستم که روياهاي سرزمين‏هاي دوردست، به سراغم ميان. روياي "يک پيغام براي يکي مثل من" رو اون شب ديده بودم...
بعد از اينکه بچه‏ها رو با اين قول که دوباره اونا رو با خودم مي‏برم تا دنياهاي سوي راست رو تجربه کنن، به دنيا برگردوندم. خودم به سمت سرچشمه رودي که از بالا مي‏اومد حرکت کردم. هيچ وقت از اين سوي جاده‏ي از دنيا رفتگان خوشم نمي‏اومد اما حالا که اومده بودم فرصتي بود تا دروازه‏هاي نوزده گانه‏ي يک طرفه رو از نزديک ببينم.
حضور چيزي توي اطاق، رويامو ضعيف کرده بود. چيزي بود که اونجا پرسه مي‏زد و من شرارت رو در اون حس مي‏کردم. براي بازگشت وضوح به رويام و راحت شدن خيالم از اينکه ناخواسته موجودي به رمز و راز خروج از جاده‏ي از دنيا رفتگان واقف نشه، بايد بيرونش مي‏کردم. خيلي ضعيف و ترسو به نظر مي‏رسيد. پا به فرار گذاشت، منم دنبالش کردم. شنلي بلند پوشيده بود و وقتي تعقيبش مي‏کردم از اون جدا شد و به روي خودم افتاد. نحسي‏ي رذالت، خباثت، شرارت، خيانت، دروغ، ناپاکي، حسادت، نااميدي، نفاق و دورويي و چه احساس‏هاي شوم ديگري که از توصيف کردنشون عاجزم، نفسم رو بند آورده بود و اون موجودي که چنان وحشت زده پا به فرار گذاشته بود، حالا خودش رو براي يورش به من، آماده مي‏کرد. جيغي کشيد که تموم بند بند وجودم رو لرزوند، خنده نفرت‏آورش، در هوا پيچيد و ده‏ها صداي ديگه، باهاش هم آواز شدن. صداي خنده‏هاي زوزه مانند از همه طرف مي‏اومد. اون تنها نبود... (ادامه دارد)

- سينه چاک هم داستانش رو شروع کرده، شايد ماجراهامون يک جايي با هم تلاقي کنن!

- بلاگ رولينگ رو فيلتر کردن، براي همين دوباره ليستم رو به ترتيب پارتي بازي و حروف الفبا از نو ساختم. دوستاني که لينکشون جا افتاده و يا اصلا از اول نبود ولي دوست دارن تو ليست باشن، چه سياسي‏هاش از چپ چپ تا چپ و ميانه و راست و راست راست و غيره و چه غير سياسي‏ها از طنز و شعر و ادبيات و فرهنگ و روزمره و حالا هرچي، توي اين پست و پستاي بعدي با اين جمله که "لينک منو اضافه کن تا حالت جا بياد!"، به من اطلاع بدن. در اولين فرصت حتما اقدام مي‏کنم انشاالله.

----------------------------------
آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال، شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک، نبردند برون
گفتند فسانه‏اي و در خواب شدند

-------
گردون، نگري ز قد فرسوده‏ي ماست
جيحون، اثري ز اشک پالوده‏ي ماست
دوزخ، شرري ز رنج بيهوده‏ي ماست
فردوس، دمي ز وقت آسوده‏ي ماست

-------
(خيام)
----------------------------------

ايراني‌ترين ايرانيان

- من نگران کردهاي کشورم هستم.
آنهايي که از شريف‌ترين، غيورترين، باهوش‌ترين، مهربان‌ترين و دوست داشتني‌ترين اقوام اين سرزمين هستند. اون‌ها تاج سر ما و افتخار اصيل ما هستند. برادر مهربان من، خواهر زيبا روي من، خدا پشت و پناه تو باد.

- آيا گمان کرديد خدا، که به شما چشم داده تا ببينيد و گوش داده تا بشنويد، خود نمي‌بيند و نمي‌شنود؟!

-----------------------------------
اگر در پايان سفر، اينجا مي‌آرامم
مدفون در اعماق تاريکي،
در پس همه برج‌هاي بلند
در پس همه کوه‌هاي پر شيب
بر فراز همه سايه‌ها، خورشيد مي‌راند
و ستاره‌ها تا ابد در آسمان مي‌درخشند
نخواهم گفت که کار روز تمام است
و ستاره‌ها را وداع نخواهم گفت...

(ارباب حلقه‌ها، بازگشت شاه - جي. آر. آر. تالکين)
-------------------------------------

او مرا مي‏خواند (قسمت چهارم)

از "آرس تخت" شروع کرده بودم، از سرزمين خداي افسانه‏اي جنگ، پس از اون از "سيو گردن" و "سه تيجه" گذشتم و به "کرف" رسيدم. به "لاله کوه" رفتم، "نسو" (جايي که هميشه در سايه ست) رو ترک کردم و در "خورتو" (جايي که خورشيد هميشه نورش رو بر اون مي‏تابونه) بر روي "قبر ضحاک" نشستم و منتظر موندم تا هوا کمي تاريک بشه، در دره‏هاي بين "درازمرث" و "خورتو"، از کوره راهي که به "سنگ نو" (نو يعني چشمه) مي‏رسيد به سمت "زن گرجي" بالا رفتم.
هوا کاملا تاريک شده بود، از گردنه "مردي بمردي" رد شدم و حالا بين صخره‏هاي بزرگ و پرتگاه‏هاي عميق "دو سنگ" بودم. طبق افسانه‏هاي قديم، کيومرث، اوشهنگ پيشداد، تهومرث (طهمورث؟)، جم شاد، آژي دهاک (ضحاک) و فريدون، در کوه‏هاي البرز قلعه‏هايي ساخته بودن و به عنوان آخرين پناهگاه از اونا استفاده مي‏کردن.
همه جا تاريک بود و تنها صداي پاي باد که بي هدف و به آهستگي در همه سو از همه سو در حرکت بود، شنيده مي‏شد. ستاره‏ها با چشمک‏زدن‏هاي وهم آورشون، بيشتر به ترس مرموزي که از سکوت و تاريکي ناشي مي‏شد، دامن مي‏زدن. ماه نبود و سنگ‏ها و صخره‏هاي برافراشته مانند هيولاهاي افسانه‏هاي قديم، دور و برم رو احاطه کرده بودن.بينايي و شنوايي، خودبخود، به منتها درجه دقت و تمرکز رسيده بودن و حتي دورترين صداها و کمترين روشنايي در دوردست‏ها، تا سرحد جنون، باعث تحريک اونا مي‏شدن. گوش‏هام مرتب کشيده و تيز مي‏شدن. صداي باد، خاموش شده بود و با اينکه آسمون صاف بود اما بر سطح زمين، تکه‏هاي ابر از همه سو، روي کوه‏ها، آروم غلت مي‏خوردن و کم کم دور و برم رو، مه، احاطه مي‏کرد.
مه همه جا رو پر کرده بود و سنگيني تاريکي و سياهي شب، بيشتر مي‏شد. ايستادم تا موقعيت رو بررسي کنم و کمي هم استراحت کرده باشم. باد از پشت سرم دوباره شروع به حرکت کرد و با حرکت خودش، صداي همه‏ي چيزايي که نمي‏ديدم رو به گوش من مي‏رسوند. انگار کوه‏ها‏ و دره‏ها و صخره‏ها و سنگ‏ها و همه چي، از پشت سرم به من نزديک مي‏شدن. عرق سردي تنم رو پوشونده بود و انتظار حمله‏ي ناشناخته‏اي، منو در جاي خودم، ميخکوب کرده بود. به آرومي برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. سه جفت چشم، با نور زرد پريده رنگ در حال مرگ، به من خيره شده بودن... (ادامه دارد)

-------------------------------
اي قضات، شما که دم از انصاف مي‏زنيد، چرا خود عادلانه قضاوت نمي‏کنيد؟
شما در فکر خود نقشه‏هاي پليد مي‏کشيد و در سرزمين خود، مرتکب ظلم و جنايت مي‏شويد...
(مزامير-داود پيامبر)
-------------------------------

مگسک کج!

- گنجي زنده يا مرده؟ شعر:
تو مکن تهديدم از کشتن که من       تـشـنه‌ي زارم به خـون خـويشتن
اي حريــفان مــن از آنـها نيستم       کز خــــيالاتي در ايـن ره ايــــستم
مـن چو اسماعــيليانم بي حـذر       بـل چــو اســـــماعيـل آزادم ز سـر
هيـــن مـرا بـگذار اي بـگزيـده دار       تا رســـن بـازي کـنم منصـــــور وار
گـر شـديد اندر نصيــحت جبرييل       مي‌نخواهد غــوث در آتش خليـــل
جبـرييــــلا رو کـه مـن افـــروخـته       بهترم چون عــود و عــنبر سوخــته
جبـرييــــلا گر چه ياري مـي‌کني       چـــون بـرادر پـاس داري مـــي‌کني
اي بــــــرادر مـن بـر آذر چـابــکم       من نه آن جانم که گردم بيش و کم (مثنوي معنوي)

- قرار نبود اونا (ميگن بشقاب پرنده بود) تو روسيه فرود بيان، که اومدن، قرار نبود صاعقه به گلستان بزنه، که زد، قرار نبود فهد بميره، که مرد!
فکر کنم بعد از سه بار تير انداختن، ديگه براي هر تيراندازي بايد همه چي تنظيم باشه! پس بزن بريم... شعر:
تو همان کن که کند خورشيد شرق       با نفاق و حيله و دزدي و زرق (مثنوي معنوي)

- ميگن داشتن بمب اتمي براي بعضي کشورهاي گرفتار استعمار نو، خوبه، چون اگه دشمن بد بينديشه پدرش رو در ميارن! شعر:
کنده‌اي را لوطي‌اي در خانه برد       سرنگون افکندش و در وي فــشرد!
بر ميانش خنجري ديد آن لعيـن       پس بگفتش بر ميانت چيست اين؟
گفت آنکو با من ار يک بدمـنش       بـد بينـديشـــــد! بـدرم اشکمــــش
گفت لوطي حمدلله را که مـــن       بد نينـديشيـــــده‌ام بـا تـو بـه فـــن! (مثنوي معنوي)

- آقاي خاتمي فرمودن که گنجي خودش مقصره! بيت:
ما مريديم و تو مـرشد، پيــــر ما       ساعتي بنشين به روي؟ صندلي! (ناشناس!)

------------------------------
...
باد کشتي را به گردابي فکند
گفت کشتيبان بدان نحوي بلند
هيچ داني آشنا کردن؟ بگو
گفت ني اي خوش جواب خوبرو
گفت کل عمرت اي نحوي فناست
زانکه کشتي غرق در گرداب‌هاست!
(مثنوي معنوي)
------------------------------

به نام خدا، آن بخشنده، آن مهربان

چقدر خوبه اگه اکبر گنجي آزاد بشه.

او مرا مي‌خواند (قسمت سوم)

دوست داشتم وقتي که تاريکي همه جا رو فرا گرفته، حرکتم رو از سر بگيرم، ولي هنوز، با اين که تکه‌هاي کوچيک و بزرگ ابر در سراسر آسمون غروب پخش بود، هوا کمي روشن بود. منتظر موندم و در حالي که روي سنگ فبر ضحاک دراز کشيده بودم، دوست داشتم ماجراهاي اون زمان رو با چشم خودم ميديدم و نظاره مي کردم، اينطور قصد کردم.
مي‌ديدم. در تمام کوهستان، مردها و زن‌ها رو مي‌ديدم که چند نفر چند نفر، گرد همديگه، همه جا پخش بودن. غروب بود و چوپان‌ها، پيشه‌ورا، کاهنا، سربازا، سردارا، از همه جور مردمي که اونجا جمع شده بودن و منتظر بودن تا ببينن تکليف پادشاهي بالاخره چي ميشه، آتيش‌هايي برپا کرده بودن. مدعياي زيادي براي تاج و تخت اومده بودن اما شوراي کاهنا و ريش سفيدا، همه رو يکي يکي و چندتا، رد مي‌کردن، اونا از آزمايش‌هاي اينا، رد مي‌شدن. در گيرودار بحث و جدل مدعيا و داد و قال اونا و سر و صداي جمعيت، يهو، يه پسر چوپان با چالاکي، صاف رفت و روي تخت پادشاهي که اونجا گذاشته بودن، نشست.
ادعا مي‌کرد که از تبار پادشاهاست و مامور کشتن او با نافرماني از آژيدهاک، اونو به مرد چوپاني سپرده. در هر حال اون روي تخت پادشاهي نشسته بود و ديگه کار از کار گذشته بود. دشت و دامنه کوه‌ها و روي تپه‌ها و کنار دره‌ها، مردم با دست‌هاي برافراشته، غريو درودها و زنده بادها رو سر دادن. فريدون پادشاه شد، به همين سادگي.
لاله کوه، کوهي که سمت راست من بود و گرگ‌ها از اون جا اومده بودن، اين ماجرا رو در خاطرش سپرده و جايي که به اون ميگن شاه نشين، بر گردنه غربي لاله کوه، هنوز دستخوش کند و کاو دزدان گنجه.
بعدها در کوه‌هاي سمت چپ و کمي بالاتر از اونجا که من بودم، فريدون کاخي ساخت که خرابه‌هاش هنوز هم هست و به زودي بعد از تاريک شدن کامل هوا، به اونجا مي‌رفتم، نزديک پناهگاه سوم قله دماوند... (ادامه دارد)

--------------------------------
به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه
داسي سرد
بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزمکان به هياهوي،
شمشير در پرندگان نهادند
ماه
بر نيامد.

(محاق - احمد شاملو)
--------------------------------

به دليل نامعلوم!، به يک عدد وکيل کله خر ديگر نيازمنديم

ميگن مامورا براي دستگيري عبدالفتاح سلطاني وکيل الرعايا، رفتن در خونش، اما اون به موقع جيم زده بود. آخي طفلي، چقدر جوش مي‌زد که اين‌جوري بنويس، اون‌جوري ننويس، نگو که يکي بايد به خودش نصيحت مي‌کرد که اين‌جوري بگو، اون‌جوري نگو! قبلا هم چهار پنج ماه زندوني کشيده بود، بد فرم!.

-----------------------------
روستايي گاو در آخور ببست
شير گاوش خورد، بر جايش نشست
روستايي شد در آخور، سوي گاو
گاو را مي‌جست شب، آن کنجکاو
دست مي‌ماليد بر اعضاي شير
پشت و پهلو، گاه بالا، گاه زير!
شير گفت ار روشني افزون شدي
زهره‌اش بدريدي و دل خون شدي!
اين چنين گستاخ زان مي‌خاردم
کو در اين شب، گاو مي‌پنداردم!
...

(مثنوي معنوي)
----------------------------------

او مرا مي‌خواند (قسمت دوم)

تخته سنگي که روش نشسته بودم، يک تخته سنگ مسطح بزرگ به قطر دو آدم بلند قد بود که اونجا فرش شده بود.
سيلاب‌ها و برف و بارون، روي اون، شيارهايي بر جا گذاشته بودن که صورت پيرش رو پيرتر و باتجربه‌تر نشون مي‌دادن. اين شيارها، تقريبا، نوشته‌هاي کنده شده به خط قديم رو، از روي اون پاک کرده بودن، اما هنوز نشونه‌هاي بر جا مونده از آدم‌هاي مصممي که يک روز اين سنگ رو بر دهنه‌ي غار زيرين گذاشته بودند و با سم اسب‌هاشون اون رو لگدکوب کرده بودند، تا محکم سر جاي خودش قرار بگيره، قابل تشخيص بود.
روي اين سنگ جاي سم اسب‌ها و جاي زنجيرها که نشونه هاي سرکشي و قيام بر عليه ستمگري و بي عدالتي و زندان و اسارت و بردگي بود از يک طرف و جاي سم گوسفندها و قاشق ها و چنگالها و نشونه هاي ديگري از ثروت و مکنت و قدرت از طرف ديگر، حکاکي شده بود تا خاطره آن روز را فراموش نکنند. خاطره روزي که ستمگري خونخوار، بدست ستمديدگان دادخواه، سرنگون شد و با همه دارايي و جلال و جبروت خود در غاري دفن گرديد.
خاطره روزي که مردم دهنه غار را با اين تخته سنگ پوشاندند تا ظلم و ستم در قعر زمين دفن شده و هرگز باز نگردد و نيز هر ستمکار بدسرشتي از سرنوشت او درس بگيرد.
من در دامنه قله دماوند بودم و بر روي آن تخته سنگ نشسته بودم، بر روي دهنه غاري که به آن ميگويند:
گور آژيدهاک... (ادامه دارد)

-----------------------------------
چون چراغي لاله سوزم در بيابان شما
اي جوانان عجم، جان من و جان شما
مي‌رسد مردي که زنجير غلامان بشکند
ديده‌ام از روزن ديوار زندان شما...

(اقبال لاهوري)
-----------------------------------

او مرا مي‌خواند

روي تخته سنگي نشسته بودم و به کوه‌ها و دره‌ها نگاه مي‌کردم، آفتاب ظهر تن سنگ‌ها رو داغ کرده بود و حالا گرماي دلپذير اين تخته سنگ صاف که روش نشسته بودم، سرماي غروب رو براي من تلافي مي‌کرد.
به اطراف نگاه مي‌کردم، به علف‌ها، به گون‌ها، به درختچه‌ها. به صداي عبور باد که هر از گاهي بوته‌هاي سست رو از زمين مي‌کند و به اطراف پرت مي‌کرد، گوش مي‌کردم. صداي کبک‌ها که دسته جمعي به سمت بالاي کوه مي‌رفتند، دلنشين بود.
حدود پنجاه قدم بالاتر از جايي که بودم، يک گله سه‌تايي از گرگ‌ها، از سمت راست و از بين سنگلاخ‌هاي صعب‌العبور، به سمت دامنه‌هاي کم شيب و سايه‌گير سمت چپ در حال حرکت بودند: يک گرگ نر، يک گرگ ماده و يک توله گرگ.
تا به حال هيچ گرگي رو اينطور از نزديک نديده بودم. گرگ‌ها با آرامش و متانت از روبروي من رد مي‌شدند و توله اون‌ها، مثل هر بچه بازيگوش ديگه‌اي، ورجه وورجه کنان و با شيطنت پشت سر اون‌ها مي‌رفت. چند قدم به طرف من اومد و وايستاد. با کنجکاوي به من نگاه مي‌کرد.
من هم محو در زيبايي خيره کننده‌ي اون شده بودم و چقدر ناز بود. گرگي که جلوتر مي‌رفت، ايستاد و روي خودش رو به سمت توله برگردوند و با سرش بهش علامت داد. بچه گرگه هم با سر و صدا و در حالي که به بالا و پايين مي‌پريد، به سمت پدر و مادرش رفت.
دور شدن اون‌ها رو تماشا مي‌کردم و با خودم فکر مي‌کردم که ماجراجويي اين دفعه من در کوه‌هاي البرز، چقدر لذت‌بخش شروع شده... (ادامه دارد)

----------------------------------
...
بنوش اي برف، گلگون شو، برافروز
که اين خون، خون ما بي‌خانمان‌هاست
که اين خون، خون گرگان گرسنه‌ست
که اين خون، خون فرزندان صحراست
در اين سرما، گرسنه، زخم خورده
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
وليکن عزت آزادگي را
نگهبانيم، آزاديم، آزاد
(سگ‌ها و گرگ‌ها-مهدي اخوان ثالث)
-----------------------------------