حقيقتي ديگر
اگه به يه بچه بگي كوچولو ، يه فحش ناموسي آبدار بهت ميده كه جيگرت حال بياد ، اگه به يه جوون بگي احساساتي ، باهات دست به يقه ميشه و اگه به يه آدم پير بگي مشكلم اينه چي كار كنم ، اول با كلي اهن و تلپ و آخ و اوخ ميره بالا منبر نصايح و خلاصه همه زر زدناش اينه كه برو بمير.
عجب جماعت شير تو شيري شديم ما ، همه هنرمون شده اين كه خودمونو بزنيم به خريت احمقانه اي كه حتي كارلوس كاستاندا هم پيشمون بوق بزنه بره جلو.
با اينكه خودمم ميدونم كه هيچ ربطي نداره ولي نميدونم چرا يهو ياد وطن عزيز افتادم بله ياد وطن نازنين ، همون پيرمرد دوست داشتني كه با هم همبند بوديم (فقط يه بار تونستم ببينمش ) فقط ترانه يارا يارا رو بلد بود نصفه شبا كه نگهبانا ديگه حال حالگيري رو نداشتن و بيشترشون ميرفتن براي جيش بوس لالا ، ماها تازه دم ميگرفتيم براي آواز خوندن ، يادش بخير ، وطن ، ترانه زنداني ...
اي فسانه خسانند آنان ، كه فرو بسته ره را به گلزار
خس به صد سال طوفان ننالد ، گل ز يك تند بادست بيمار
تو مپوشان سخنها كه داري
تو بگو با زبان دل خود (هيچ كس گوي نپسندد آنرا)
ميتوان حيله ها راند در كار ، عيب باشد ولي نكته دان را
نكته پوشي پي حرف مردم ... (نيما يوشيج - افسانه و عاشق)