خيلي تو حس بودم، براي خودم يه گوشه نشسته بودم، قصد کرده بودم که به هيچي فکر نکنم. حسابي تمرکز کرده بودم و ده دقيقه اي ميشد که کاملا درونم رو ساکت کرده بودم.
زير اون يکي درخت، اين پامو انداخته بودم رو اون يکي پام، دستامو قلاب کرده بودم روي اين يکي زانوم. هوا بد نبود، خيلي گرم نبود، بلکه حتي يه نسيم خنک، تو هواي نيمه ابري، در جريان بود.
کم کم (بنظرم سه بار قشنگ تر از دو باره: کم کم کم) خورشيد خانوم، سرش داشت سنگين تر و سنگين تر ميشد، همينطور قل ميخورد و ميرفت پايين تر و پايين تر، چشماش، از زور خواب، شده بود يه کاسه ي خون.
از دور و بر من، جز صداي خوردن برگا به هم، و جيک جيک چند تا پرنده که شيطوني مي کردن، صداي ديگه اي بلند نبود. ساکت بود، همه جا، خيلي ساکت بود.
من هميشه اينجا رو دوست داشتم، دريا، کوه، جنگل. همه ي چيزايي که ميتونن يکي مثل منو ديوونه کنن، اينجا هست.
اون کوههاي بلند که در دور دست، همرنگ آسمون ميشن، اون تپه هاي سبز سبز سبز که خيلي دوست دارم عين يه گوسفند برم اونجا بچرم، اين بوي وحشي ي علفهاي صحرايي، واي! اين بوي صحرايي ي علفهاي وحشي! که دوست دارم رو تنم بشينه، اين حرکت موزون پوزه ي گاوا وقتي که نشخوار مي کنن. "چقدر دوست دارم روبروشون بشينم و بهشون نگاه کنم: راست به چپ، راست به چپ، راست به چپ... و اون نگاه معصومانه و گوشهايي که مگس ها رو مي پرونن و صداي بازدم محکمي که هر از گاهي اين تناوب دلپذير رو ميشکافه."
چشمه کوچيکي که خودم درستش کردم، (چقدر کوچيک بود!) اون موقع که خودم هم خيلي کوچيک بودم. از زير يه سنگ درش آورده بودم... بنوش اي رهگذر تشنه! بنوش از اين گوارا! اما با چشمه ي من مهربون باش، قربانت، ماني...
ساکت بود، همه جا، خيلي ساکت بود و هنوز نسيم خنکي تو هواي نيمه ابري، در جريان بود. پاهامو جابجا کردم، دستامو قلاب کردم روي اون يکي زانوم. "چقدر لذت بخشه جريان خون توي رگهاي پايي که به خواب رفته، چه لذت سوزنده ي دردناکي!"
زمان مي گذشت، انگار، خورشيد رو از تن آسمون جراحي کرده بودن، جاي زخمش مونده بود، من، بيهوش بودم.
گريه کردم، گريه کردم، اما، خاموش بودم (اي گنجشک بد! جا قحطيه؟ اين همه درخت اينجاست، اين همه شاخه رو همين درخته، بد ترکيب! چي ميشد قبل از اينکه بريني اول به اين پايين نگا مي کردي؟ دوست داشتي تو اين پايين بودي منم اون بالا بودم، سرت پي پي مي کردم رنگاوارنگ ميشدي بهت مي گفتن قناري؟)(اه، اه، خودم حالم بهم خورد از اين جمله آخري، اه اه په)(بازم جاي شکرش باقيه که يه گاو اون بالا نبود!)
نذاشت که، حسمو از دست دادم، تازه ميخواستم بزنم به انتخابات و خوبي راي دادن و از اين جور چيزا، هي هي، چه حس قشنگي گرفته بودم، صد در صد ميتونستم همه رو متقاعد کنم که به معين راي بدن!.
--------------------
(خداحافظ خاتمي)
و چقدر من
تو رو دوست دارم!
تويي
که مهربوني، خيلي مهربوني
ميخوام
موهاتو شونه کنم، پاهاتو بشورم
اگه
دلت خواست
اگه
خوشت مياد
ميخوام
شونه هات رو بمالم
در اين
شام آخر...
---------------------