ديدن صدا


-روزي موعظه مي‌نمودم جماعتي را از مردان اندر باب عشق، در پاي کوه. هوا بسي فرحبخش بود و زمين نيز بشکفته بود از شکوفه‌هاي لاله و لادن و شقايق و سوسن و حميرا و نرگس، و نسترن، اي عشق من، حرفي بزن، بگو تو رو به خدا، اين اداها، چي چيه... از دوردست به گوش مي‌رسيد.
به اين کار (موعظه) مشغول بوديم که ناگاه بوالفضولي سراسيمه و رسن به دست به مجلس ما در آمد.
من: چه شده اي بوالفضول، مي‌خواهي مرا دار بزني؟
بوالفضول: نه سرورم.
من: پس تصور چه امر مهم ديگري آيا در ذهن معيوب توست که اين گونه داخل شدي؟
بوالفضول: در پي خر خويش مي‌گردم.
من: که دارش بزني؟
بوالفضول: که پيدايش کنم.
من: بيا روي اين (سنگ) بنشين تا شايد انشاءالله برايت پيدا کنم.
من: خب جماعت، در اين بابت چه بسيار سخن‌ها گفته‌اند و چه بسيار گفته‌ام. اکنون بگوييد، کدامتان تا به حال عاشق شده‌ايد؟
جماعت منهاي يک نفر: ...
يک نفر منهاي جماعت:
من: اي تو آن يک نفر!
يک نفر: من؟
من: نه اون يکي
يک نفر ديگه: من؟
من: نه، اون ريش و پشمي رو مي‌گم.
ريش و پشمي: من؟
من: بله همين تو، آيا تا کنون عاشق نشده‌اي؟!
ريش و پشمي: معلومه که نه، عشق و عاشقي مال قرتي‌هاست.
من: بوالفضول!
بوالفضول: بله سرورا
من: بگير او را به رسنت ببند که همانا خر گمگشته‌ي تو، هم اوست.
بوالفضول: آ شيخ
من: بنال
بوالفضول: خر من ماده بود!

---------------------------------------------
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وانکه اين کار ندانست در انکار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه‌ي ماست که در هر سر بازار بماند
جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق اوست
جاودان کس نشنيدم که در اين کار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوش‌تر
يادگاري که در اين گنبد دوار بماند

(حافظ)
--------------------------------------------

مريم مجدليه (قسمت چهارم)


... کويسپل به خاطر داشت که همکارش اچ. سي. پواخ (H.C. Puech)، با استفاده از بررسي‌هاي محققي فرانسوي به نام جين دورسه(؟) (Jean Doresse)، تکه‌هاي مکشوفه‌ي انجيلي را که در سال 1890 کشف شده بود، به نام انجيل توماس، شناسايي کرده بوده است. اما حالا، کشف اين انجيل به صورت کامل، پرسش‌هاي جديدي را مطرح مي‌کرد.
آيا عيسي (به عبري: يسوع، به معني ناجي، رهاننده) (Jesus)، آن طور که در ابتداي کتاب آمده است، برادري دوقلو داشته است؟ (البته کويسپل اشتباه مي‌کرد شايد متوجه نبود که آن چه به عنوان دوقلو ترجمه کرده بود بخشي از اسم توما يا توماس بوده است:  Didymos Jodas Thomas) آيا اين نوشته مي‌تواند يک کتاب معتبر از تعليمات عيسي باشد؟
با توجه به عنوانش، آن کتاب، انجيلي ست به روايت توماس (به عبري: توما)، در ضمن بر خلاف انجيل‌هاي عهد جديد، اين متن خود را يک انجيل سري مي‌خواند.
البته کويسپل دريافت که اين انجيل شامل مطالب بسياري ست که در انجيل‌هاي چهارگانه‌ي عهد جديد نيز ذکر شده اند، منتها با شکل و ساختاري ديگر و هم چنين با گوشه‌هاي متفاوتي از نقطه نظر معنا. به عبارت ديگر، کويسپل فهميد که اساسا ديدگاه‌هاي اين متن با ديدگاه‌هاي انجيل‌هاي ديگري که به عنوان اناجيل چهارگانه مي‌شناسيم، کاملا متفاوت است. به عنوان نمونه، "عيساي جاوداني" (Living Jesus)، مانند "ذن کوان" ها، بسيار پر رمز و راز سخن مي‌گويد:
"نقطه‌ي پايان، همان نقطه‌ي آغاز است." يا "مبارک باد آن کس که پيش از بود شدن، بوده است." و ...
انجيل توما، همان که کويسپل در دست داشت، فقط يکي از پنجاه و دو دست نوشته‌اي بود که در نج حمدي (Naj Hammadi) کشف شده بود.
انجيل فيليپ کتاب ديگري از آن مجموعه است که همان استيل نگارش انجيل توما را دارد و درباره‌ي اعمال عيسي و گفتارش، نوشته شده است. کاملا متفاوت از انجيل‌هاي عهد جديد:
"هميشه اين سه نفر همراه او بودند: مادرش مريم، خواهرش و مجدليه، همان کسي که همسرش (هم نشينش؟)(Companion)خوانده مي‌شد. هم خواهرش و هم مادرش و هم همسرش، مريم نام داشتند."
"... همدم منجي (Savior)، مريم مجدليه بود. مسيح او را بيشتر از همه‌ي حواريون دوست داشت و اغلب بر لبانش بوسه مي‌زد. تا بدان حد که بقيه حسادت مي‌کردند. از او پرسيدند، چرا او را بيشتر از همه‌ي ما دوست داري؟ منجي پاسخ داد: چرا شما را به اندازه‌ي او دوست ندارم؟ هنگامي که يک کور و يک بينا هر دو در تاريکي باشند، هيچ فرقي با هم ندارند. آن هنگامي که روشنايي بيايد، آن که بينا است نور را خواهد ديد در حالي که کور هم چنان در تاريکي باقي خواهد ماند."
...(ادامه دارد)

- راستي که ترجمه‌ي اين جور متن‌ها خيلي سخته.
- فعلا اونقدر وقت ندارم که راجع به نظريه‌ي دن براون راجع به مريم مجدليه و آيين مهر و مراسم چاک زدن لباس و ستاره‌ي پنج پر و گل رز چيزي بنويسم. فقط مريم در مورد خود مي‌گويد:

Miryaiam I, of the Kings of Bable a daughter, a daughter of Jerasalem's mighty rulers.
منم مريم، دخترى از تبار پادشاهان بابل، دخترى از تبارِ حاکمان مقتدر اورشليم.

------------------------------
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر
سپيده دم که صبا چاک زد شعار سياه
به عشق روي تو روزي که از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جاي گياه

(حافظ)
------------------------------

مريم مجدليه (قسمت سوم)

... محمدعلي، به خانه‌اش در القصر برگشت. او پوشش چرمي پاپيروس‌ها را باز کرد و کتاب‌ها را مانند زباله‌اي به روي توده‌ي پوشال‌هايي که نزديک اجاق آشپزخانه بود انداخت. مادر محمدعلي، به نام ام‌احمد، اعتراف کرد که بيشتر پاپيروس‌ها را در اجاق انداخته و از آن‌ها براي شعله‌ور کردن آتش اجاق استفاده کرده‌است.
چند هفته‌ي بعد، همان‌گونه که محمدعلي شرح مي‌دهد، او و برادرهايش، احمد اسماعيل، قاتل پدرشان را به چنگ آورده و او را کشتند. مادر آنها، قاتل را شناسايي کرده و به آن‌ها خبر داده بود و از آن‌ها خواسته بود که مترصد فرصت براي انتقام باشند. آن‌ها به دستور مادرشان عمل کرده و پس از کشتن احمد اسماعيل، اندامش را بريده، سينه‌اش را دريده و قلب او را از سينه‌اش خارج کردند و همان‌گونه که رسم آن‌هاست، آن را خوردند.
محمدعلي از ترس اين که مبادا پليس، به دليل بازجويي از آن‌ها، خانه را بگردد و کتاب‌ها را پيدا کند، از کشيشي به نام القاموس باسيليوس عبدالمسيح (al-Qummus Basiliyus Abd al-Masih) خواست تا يک يا چند عدد از آن‌ها را براي او نگه‌دارد.
در مدتي که محمدعلي و برادرهايش براي قتل تحت بازجويي بودند، رقيب (Raghib)، استاد تاريخ همان ناحيه، يکي از کتاب‌ها را ديد و دريافت که بسيار با ارزش هستند. يکي از کتاب‌ها را از القاموس باسيليوس گرفته و براي يکي از دوستانش در قاهره فرستاد تا قيمت آن را معلوم کند. کتاب مزبور در بازار عتيقه‌جات مصر به فروش رفت.
خيلي زود نسخ خطي به وسيله‌ي مامورين دولتي مصر ضبط شدند به اين صورت که در نقطه‌ي اوج اين اتفاقات تاسف‌بار، آن‌ها موفق شدند کتاب فروخته شده را مجددا خريداري کنند و ده عدد و نصفي از سيزده کتاب در چرم پيچيده شده را کشف و مصادره نمايند.
مامورين، کتاب‌ها را به موزه‌ي قبطيان در مصر سپردند اما بخش اعظم سيزدهمين کتاب مقدس، شامل پنج متن فوق العاده شگفت‌انگيز، از مصر خارج شده و براي فروش به آمريکا قاچاق شد. بزودي اخبار مربوط به اين کتاب به پروفسور جيلس کويسپل (Gilles Quispel)، استاد برجسته‌ي تاريخ مذاهب در آترخت (Utrecht) هلند رسيد. کويسپل، مشتاق براي تحقيق، بنياد جانگ (Jung Foundation) در زوريخ را متقاعد کرد تا کتاب خطي را خريداري کند.
پس از اين که کويسپل به آن دست يافت، متوجه شد که بعضي از صفحات آن مفقود شده‌اند. بنابراين در بهار سال 1955 براي رفتن به موزه‌ي قبطيان، به سمت مصر، پرواز کرد. به محض رسيدن به مصر، به موزه رفت و تصاوير مربوط به بعضي از متن‌ها را قرض گرفت و با شتاب به هتل محل اقامتش رفت تا رمز آن‌ها را کشف کند.
اولين خط را که خواند، با وحشت از جا پريد. ناباورانه به آن نگاه کرد:
"اين نوشته، اسراري ست که عيساي جاوداني (Living Jesus) برشمرد و از دوقلوها، يوداس توماس (Jodas Thomas)، آن‌ها را به رشته‌ي تحرير درآورد."... (ادامه دارد)

- يه باشگاه بدنسازي اين نزديکي‌ها پيدا کردم، فقط مونده که برم ثبت‌نام کنم.
- نمي‌دونم کي به اين بچه‌ها ياد داده به جاي ماماني بگن ماني؟ اونوقت من طفلک بايد حسابي تو خيابون خيط بشم.
- دلم مي‌خواد برم قهوه‌خونه ولي اسم شب رو فراموش کردم!

--------------------------------------
وه! چه بي رنگ و بي نشان که منم
که ببيند مرا، چنان که منم؟
گفتي اسرار در ميان آور
کو ميان اندر اين ميان که منم؟!

(مولانا - ديوان شمس)
--------------------------------------

مريم مجدليه (قسمت دوم)

هوا نم‌ناک بود. مه، روي آب پراکنده بود. نيمه تاريک بود. امواج آب، قايق کوچک را مانند گهواره‌اي به اين سو و آن سو تکان مي‌دادند. يک زن، با موهاي قرمز و يک مرد، با چهره‌اي شرقي-هندي، در ساحل، روبروي هم ايستاده بودند. چند نفر، آن دورتر، به آنها نگاه مي‌کردند. مرد، کف دو دست خود را به هم چسبانده و نزديک سينه‌ي خود گرفته بود. معلوم بود که با احترام و ارادت به زن مي‌نگرد. زن، پيشکشي در دست داشت. آن را در ميان پارچه‌اي پيچيده بود. با دقت و ظرافت، پارچه را به کنار زد. بسته‌اي در چرم پيچيده شده، نمايان شد. مرد با احتياط و به آهستگي، بسته را برداشت. خم شد. آن را بوسيد. به زن و به آن‌ها که دورتر ايستاده بودند، تعظيم کرد. زن گفت: کرايست (Christ) ترا رهنمون باد! مرد در ذهن خود تکرار کرد، کريشنا (Krishna). در قايق نشست. ايستاد. به اين‌سو، به راه دوري که در پيش داشت، خيره شد. لبخند زدم. گريه کرد... (ادامه دارد)

- تنم خيلي شل و ول شده، بهتره برم بدن سازي.

-----------------------------------
اي دوست من!
من آن نيستم که مي‌نمايم
نمود پيراهني‌ست که به تن دارم
پيراهني بافته ز جان
که مرا از پرسش‌هاي تو
و تو را از فراموشي من، در امان مي‌دارد.
آن من که در من است، اي دوست!
در خانه‌ي خاموشي ساکن است
و تا ابد آن‌جا مي‌ماند،
ناشناس و در نيافتني...

(خليل جبران-پيامبر و ديوانه)
-----------------------------------

مريم مجدليه (Mary Magdalene) قسمت اول


در دسامبر سال 1945 يک روستايي عرب، موجب شگفت‌انگيزترين کشف باستاني در مصر عليا شد. شايعات مختلف، باعث شد که چگونگي اين کشف مهم در پرده‌اي از ابهام باقي بماند. ضمن اينکه بعد از آن کشف اتفاقي، اشياي پيدا شده در بازار سياه به فروش رفتند.
براي سال‌ها، حتي، ماهيت اشياي کشف شده، ناشناخته باقي ماند. بنا بر يکي از شايعات، عرب مورد اشاره، خونخواه قاتل پدرش بوده، طبق شايعه‌اي ديگر، آن شخص در نزديکي شهر نج حمدي (Naj 'Hammádì) در کوه جبل‌التعريف (Jabal al-Tárif)، کوهي که به خاطر وجود بيشتر از 150 غار، مانند کندوي زنبور عسل به نظر مي‌رسد، آن چيزها را پيدا کرده‌است. بيشتر اين غارها برش خورده و نقاشي شده‌اند تا به عنوان گورهاي نزديک به شش سلسله‌ي مختلفي باشند که قدمت برخي از آن‌ها به 4300 سال قبل مي‌رسد.
سي سال بعد، خود آن شخص، محمدعلي سمان (Muhammad 'Alí al-Sammán)، اصل ماجرا را بازگو کرد.
کمي قبل از اينکه او و برادرهايش براي انتقام‌گيري از قاتل پدرشان دست به کار بشوند، شترهايشان را زين کرده به کوه رفتند تا مقداري خاک نرم که آن‌ها به عنوان کود براي باروري محصولات‌شان به کار مي‌بردند، به دست آورند.
اطراف يک تخته سنگ بزرگ را کندند و به يک کوزه‌ي قرمز رنگ سفالي رسيدند که بيشتر از يک متر ارتفاع داشت.
محمدعلي براي شکستن کوزه دو دل بود با اين تصور که ممکن است يک جن يا روح در آن ساکن باشد. اما در عين حال ممکن بود که پر از سکه‌هاي طلا باشد، کلنگ خود را بالا برد و با آن کوزه را تکه تکه کرد.
سيزده کتاب از جنس پاپيروس، پيچيده شده در چرم داخل آن بود... (ادامه دارد)

- ترجمه ي سختي بود.
- احتمالا مجبورم انگليسيم رو تقويت کنم.
- اگه اونقدر حوصله ندارين که قضيه رو تا آخر پيگيري کنين، بهتون بگم که اون کتابا مربوط مي‌شه به زندگي و آموزش‌هاي عيسي مسيح و انجيل‌هايي که قدمتشون از انجيل‌هاي چهارگانه‌ي متي، لوقا، مرقس و يوحنا بيشتره. در نوشته‌هاي به دست آمده، تصويري که از عيسي مسيح به ذهن متبادر مي‌شه خيلي با اونچه که از اناجيل چهارگانه فهميده مي‌شه، متفاوته...

- راستي سالروز تولد فروغ فرخزاد گرامي باد
...
و بدين‌سان‌ست
که کسي مي‌ميرد
و کسي مي‌ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي‌ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد
من
پري کوچک غمگيني را
مي‌شناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني‌لبک چوبين
مي‌نوازد آرام آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه مي‌ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
(فروغ فرخزاد-تولدي ديگر)

--------------------------------------------
اي دردمند مرد، مشو خيره به طبيب
زيرا نشسته بر در، عيسي بن مريمي

(ناصر خسرو)
--------------------------------------------

يکي به نعل، يکي به ميخ


Of all the love I have won or have lost
there is one love I should never have crossed
She was a girl in a million, my friend
I should have known she would win in the end
I'm a loser
And I lost someone who's near to me
I'm a loser
...And I'm not what I appear to be
(The Beatles)

از ميان آن عشق‌هايي که باخته‌ام يا برده‌ام
از اين يکي نبايد مي‌گذشتم
او بي‌مانند بود دوست من
بايد مي‌دانستم که عاقبت او برنده خواهد بود
من باختم
و من، نزديک‌ترينم را از دست داده‌ام
من از کف دادم
و من، آني نيستم که مي‌نمايم...
(بيتل‌ها- اگه بهتر ترجمه مي‌کني، بکن!)

مي‌گويي: راستي، مي‌دونستي که دارم شوهر مي‌کنم؟
خب، بکن، به درک! فکر کردي که مي‌ميرم؟
نه، ببين!
من آرامم، آرام‌تر از نبض يک مرده...
(ولاديمير مايکوفسکي-به نقل از وبلاگ جلال)

من اين آروم بودنو دوست ندارم. من آروم نيستم. اصلا آروم نيستم.
گردباد از من آروم‌تره!
(سر فرانک-باز هم به نقل از وبلاگ جلال!)

--------------------------------------------------------------
گفتـه بـودي هـمـه زرقنـــد و فـريبنـــــد و فـسوس
سعدي آن نيست، وليکن، چو تو مي‌گويي، هست

(شيخ اجل)
--------------------------------------------------------------

صبا


مشروح اخبار:
- مهين اسکويي (هنرمند تئاتر) در گذشت.

- به جرج بوش الهام‌هايي شده که بزودي نتيجه‌ي اونا رو مي‌بينين.

- بنا به پيش‌بيني نوستراداموس، امسال (ميلادي) و سال بعد، سال باز آمدن مسيحه. (آمين)

- شبي مجنون به ليلي گفت: اي محبوب بي همتا!        ترا عاشق شود پيدا، ولي مجنون، نخواهد شد. (موثق بود!)

- روسيه داره اوکراين رو گاز مي‌گيره. (قبلنا گاز مي‌زد!)

- وزارت ارتباطات و فن آوري اطلاعات، کند بودن خطوط اينترنتي در روزهاي اخير را به خاطر قطع بودن ارتباط شبکه‌ي دريايي امارات دانست. ( و در روزهاي قبل از آن را به خاطر وصل بودن آن!)

اخبار سياسي:
- مژگان از من جدا شده. (خيلي خصوصي بود ولي با اصرار خودش اينجا اعلام شد.)

اخبار ورزشي:
- جمعي از طرفداران تيم محبوب استقلال، عاجزانه از آقاي پروين خواستن که در تيم همچنين محبوب پرسپوليس باقي بمونه. (در اين صورت، قول دادن که باشگاه استقلال، دستمزدش رو، حتي تا سه برابر، پرداخت کنه!)
- بايرن مونيخ از فجر سپاسي دعوت کرد تا روز جمعه در مونيخ آلمان با آن تيم يک بازي دوستانه برگزار کند. (همچنين خواهش کرد تا فجر سپاسي با بازيکنان اصلي خود به آلمان برود!)

و اينک وضع هوا:
- فردا شب، شهاب سنگ مي‌باره. (اي هواي آلوده!)
- شرکت واحدي‌ها اعتصاب کردن. (معلومه که به هوا ربط داره)

پايان شبکه!

----------------------------------------------
اي پـادشــه خـوبـان! داد از غـــــم تنــــــهايي
دل بي تو به جان آمد، وقت است که باز آيي

(هايده!)
----------------------------------------------

هليم بوقلمون با گوشت تازه‌ي گوسفند!


خدام!

- اي شفتالو! اي هسته‌ي هلو! اي جکي جون! اي فسنجون! اي مارمالاد! اي سس سالاد! اي پاراشوت؟ اي دون کيشوت! اي بروس لي! اي هليم! اي عبدالحليم! اي مارادونه! اي هندونه!

--------------
...ديوونه
ديوونه!
ديوونه،
ديوونه...

(منصور!)
---------------

او مرا مي‌خواند (قسمت هشتم)

جنگ شروع شده بود، جنگ؟ بله، ولي نه مثل جنگ‌هايي که مي‌شناسيم.
دو طرف در سرتاسر کوه‌هاي البرز پخش بودن. درخشش همراهان ايليا، آن فرشتگان نگهبان آسمان و صداي فس فس سايه‌هاي سنگين، همه جا ديده مي‌شد و از همه جا به گوش مي‌رسيد، دشت‌هاي دلا و نونل، دامنه‌ي مردي بمردي، درازمرث و پايين کوه‌هاي کرف، بالاي چهار دره و در کمرکش تينه، بننک، سه تيجه، سيو گردن، چناينو، نوي، کوه‌ها و دشت‌هاي نوا، لاسم، ايرا، هفت تن...
با چه کلمه‌هايي مي‌تونم اون مبارزه رو وصف کنم؟ چطور مي‌تونيد فضا و مکاني رو به تصور در بياريد که اگه خودتون اون جا حضور داشتيد فقط طوفان وحشيانه‌اي رو مي‌ديديد که در اون، صاعقه‌ها، صخره‌ها رو از جا مي‌کنن و گردبادها، سنگ‌ها رو به پرواز در ميارن؟ ابرهاي سياه و سفيد به سرعت جابجا مي‌شن و از بالاي کوه‌ها مثل هيولايي به سمت شما ميان، شما رو در بر مي‌گيرن و از بالا، روبرو و از دو طرف‌تون رد مي‌شن و به پايين کوه مي‌ريزن و بالاخره در پايين دره‌ها آروم مي‌گيرن و دريايي از ابرهاي مرده در زير پاي شماست.
و چه مي‌شنيديد جز صداي شيون بادها، صداي فرو ريختن تخته سنگ‌ها و صداي به هم خوردن توده‌هاي ابر که انگار نيزه‌هاشون رو، تو تن هم فرو مي‌کنن و گاهي گرزهاي آتشين بر فرق سر هم فرود ميارن؟
... جنگ با شدت هر چه تمام‌تر ادامه داشت... (ادامه دارد!)

-سلام مي‌کنم به همه‌ي دوستاني که در اين چند وقت که نبودم جوياي احوال بودند و از اين که باعث نگراني دوستان عزيز شدم معذرت مي‌خوام.
-احتمالا بعضي از لينک‌هايي که دارم، تغيير کردن، براي همين، کمي مهلت مي‌خوام تا دوباره اونا رو روبراه کنم.
-معذورم از اينکه توضيح بدم که در اين مدت، چرا رفتم و چرا باز اومدم!.
بيت:
خر عـيسي گـرش به کـعبه بـرند     چون بـيايد، هـنوز خــــر باشد!
البته به من هيچ ربطي نداشت!
مثل:
العاقل يکفيه الاشاره!
مژده:
اي انسان‌ها، در حضور فرمانروا خاموش باشيد، زيرا او از جايگاه مقدس خود برخاسته است و بر زمين گام مي‌نهد.
(زکرياي نبي-500 ق. م. باب 2 آيه‌ي 13)

خداوند قادر متعال مي‌فرمايد: قاصد خود را مي‌فرستم تا راه را براي من آماده کند. سپس فرمانروايي که انتظارش را مي‌کشيد، ناگهان به خانه‌ي خود خواهد آمد. آن فرستاده‌اي که مشتاق ديدار او هستيد، خواهد آمد و ميثاق مرا، به شما، اعلان خواهد کرد.
اما کيست که بتواند آمدنش را تحمل کند؟ چون او همچون آتش سوزاني‌ست که فلز را تصفيه مي‌کند و مثل صابوني‌ست که کثيف‌ترين لباس‌ها را پاک مي‌کند.
او مانند کسي که فلز را تصفيه مي‌کند، پيشوايان ديني را پاک خواهد کرد!.
(ملاکي نبي- 400 ق. م. باب 3 آيات 1 تا 4)

Jesus took them all by stealth, for he did not appear as he was, but in the manner in which they would be able to see him. He appeared to them all. He appeared to the great as great. He appeared to the small as small. He appeared to the angels as an angel, and to men as a man. Because of this, his word hid itself from everyone. Some indeed saw him, thinking that they were seeing themselves, but when he appeared to his disciples in glory on the mount, he was not small. He became great, but he made the disciples great, that they might be able to see him in his greatness.
(The Gospel of Philip)

عيسي همه‌ي آنها را با راز در مي‌آميخت، چون که او، آن نمي‌نماياند که بود، اما به گونه‌اي که هر کدام مي‌توانست او را ببيند. بر همه آشکار بود. براي بزرگان، بزرگ مي‌نمود. از ديد حقيران، حقير بود. در نظر فرشتگان، فرشته‌اي و براي بشر، مانند بشري نمايان مي‌گشت. براي همين، سخنش بر همه مخفي ماند. در واقع بعضي او را ديدند، با اين تصور که خود را ديده بوده‌اند. اما وفتي در کوه، با هيبت و شکوه خود، بر حواريون ظاهر مي‌شد، هرگز حقير نبود! بلکه بسيار باشکوه مي‌شد، نه، بلکه حورايون را به جلال و شکوه مي‌رساند، تا او را در مقام باشکوهش ببينند!
(انجيل فيليپ)(احتمالا عربي من بهتر از انگليسي منه! براي همين متن انگليسي رو آوردم تا اگه خواستين خودتون ترجمه کنين!)

و بادا درود بر من! هنگامي که زاده شدم، هنگامي که بميرم و هنگامي که دوباره برانگيخته شوم.
(قرآن کريم-سوره مريم آيه 33)
-سال نو مسيحي بر همگان گرامي باد.
-----------------------------------------------------------------------
اگر فقط کساني را دوست بداريد که شما را دوست مي‌دارند، چه برتري‌اي بر ديگران داريد؟ خدانشناسان نيز چنين مي‌کنند! اگر فقط به کساني خوبي کنيد که به شما خوبي مي‌کنند، آيا کار بزرگي کرده‌ايد؟ گناه کاران نيز چنين مي‌کنند! اگر فقط به کساني قرض بدهيد که مي‌توانند به شما پس بدهند، چه هنر کرده‌ايد؟ حتي گناه کاران نيز اگر بدانند پولشان را پس مي‌گيرند، به يکديگر قرض مي‌دهند.
اما، شما، دشمنانتان را دوست بداريد و به ايشان خوبي کنيد! قرض بدهيد و نگران پس گرفتن نباشيد. در اين صورت پاداش آسماني شما بزرگ خواهد بود. زيرا همچون فرزندخواندگان خدا رفتار کرده‌ايد. خدا نسبت به حق‌ناشناسان و بدکاران هم، مهربان است. باران را بر همه مي‌باراند و آفتاب را بر همه مي‌تاباند. پس، مانند پدر آسماني خود دلسوز باشيد.
ايراد نگيريد تا ايراد نگيرند. محکوم نکنيد تا خدا شما را محکوم نکند. گذشت داشته باشيد تا نسبت به شما با گذشت باشند...

(بخشي از سخنان عيسي مسيح - انجيل لوقا باب 6 آيات 32 تا 37)
------------------------------------------------------------------------