به نظرم غیبت دو سالهی من یک دهم غیبت بیست سالهی مهندس موسوی باشه اما به هر حال طولانی بود.
بیت :
بی ادب حاضر ز غایب خوشتر است حلقه گرچه کژ بود، نی بر در است؟
گویا از این بیت این طور استنباط میشه که من به آقای کروبی رای میدم. خب، انتخاب عقل من موسوی و انتخاب قلب من، کروبی است.
مصراع :
کم گوی و گزیده گوی چون در
حالا که معلوم شد به کی رای میدم این نکته رو هم بگم که الان مساله اصلی این نیست که به کی رای میدیم، بلکه اینه که به کی رای نمیدیم. البته من با آقای احمدی نژاد هیچگونه خصومتی ندارم و قلبا اعتقاد دارم که ایشون یک نفر درست کردار، راست گفتار و خیلی خوش تیپ هستن. خیلی هم خوب از انقلابیون تقلید میکنن.
بیت :
...ر دیدی همچو شهد و چون خفیص آن کدو را چون ندیدی ای حریص (مولوی)
مناظرهی بین دکتر محمود احمدی نژاد و دکتر محسن رضایی، به نظر من، برای موسوی و کروبی، بهترین نتیجه را خواهد داشت.
----------------------------------------
من خواب دیدهام که کسی میآید
من خواب یک ستارهی قرمز را دیدهام
و پلک چشمم هی میپرید
و کفشهایم هی جفت میشد
و کور شوم اگر دروغ بگویم
...
من خواب آن ستارهی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیدهام
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست
مثل پدر نیست
مثل انسی نیست
مثل عیسی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانهی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت خدا هم روشنتر
و از برادر سید جواد هم
که رفته است رخت پاسبانی پوشیده است
نمیترسد
و از خود خود سید جواد هم
که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست
نمیترسد
و اسمش آن چنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز، صدایش میکند
یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات است
...
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیاورد
از روی بیست ملیون بردارد
و میتواند از مغازهی سید جواد
هر چقدر که لازم دارد، جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که
لامپ الله
که سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ
چقدر روشنی خوب است
چقدر روشنی خوب است
و من چقدر دلم میخواهد که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخهی یحیی میان هندوانهها و خربزهها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ
چقدر دور میدان چرخیدن خوب است
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است
چقدر باغ ملی رفتن خوب است
چقدر مزهی پپسی خوب است
چقدر سینمای فردین خوب است
و من چقدر از همهی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
...
چرا من این همه کوچک هستم که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده است
روز آمدنش را
جلو بیاندازد
و مردم محلهی کشتارگاه
که خاک باغچههاشان خونی ست
و آب حوضهاشان هم خونی ست
و تخت کفشهاشان هم خونی ست
چرا کاری نمی کنند؟
چرا کاری نمی کنند
...
من پلههای پشت بام را جارو کردهام
و شیشههای پنجره را شستهام
چرا پدر فقط باید در خواب، خواب ببیند؟
...
کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست
در نفسش با ماست
در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت و دستبند زد
و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنهی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگتر میشود
بزرگتر میشود
کسی که از باران، از صدای شرشر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میاندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمرهی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمههای لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
و درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم میدهد
من خواب دیدهام...
(فروغ فرخزاد)
---------------------------------------