او مرا ميخواند (قسمت هفتم)
مام ايليا و دو همراه ديگرش با حضور ناگهاني باعث وحشت من شده بودن و من گيج و مبهوت به او نگاه ميکردم، که با اين که گذر ساليان موهاي بلندش رو کاملا سفيد کرده بود، اما هنوز ظرافت و زيبايي سالهاي جواني رو ميشد در چهرهاش ديد.
حدود پنج سال از آخرين باري که اونو ديده بودم ميگذشت، از اون موقع که با قدرت کوبنده، زندان اشباح رو شکسته بودم و اون يکي از زندانيهايي بود که آزاد شد.
در اين چند سال اتفاقات زيادي افتاده بود. آيا اکنون اون در کدوم جبهه بود؟ آيا با دو همراه ديگرش اومده بود تا کار نيمه تمام سايههاي سنگين رو به انجام برسونه؟ ترس غير معمولي که دچارش شده بودم، نميتونست به خاطر حضور اون باشه.
به لبخندي که به لب داشت، اعتماد کردم و به سمتش حرکت کردم. مه، هنوز اونقدر سنگين نبود که نتونم حضور صدها همراه اونو در پشت سرش حس نکنم. صدها نفر که عمري به درازاي عمر تمامي بشر داشتند. در دامنه کوه، در صفهاي منظم قرار گرفته بودن. نوري که از پيکرشون به اطراف ساطع ميشد، هر گونه حدس و گماني رو که اونا بردهي تاريکي شده باشن، از بين برده بود. در هر حال، اين معما خيلي زود حل شد. از صداي فس فس حرکت سايههاي سنگين، حضور اشباح مزدور رو که از دامنهي مردي بمردي تا دشتهاي نونل پراکنده بودن، درک کردم.
- ايليا
- اين، جنگ ماست پسرم، براي ما دعا کن.
- که اينطور، البته دعا ميکنم و در کنار شما ميجنگم.
- نه پسرم، اين مبارزهاي بين آدمها نيست و اينها که اين جا جمع شدن، هرگز به اين فکر نميکنن که قهرماني بياد و به جاي اونا بجنگه.
- اما اونها دشمن مشترک مان، ما از اونا ضربههاي زيادي خورديم.
- قبول که دشمن مشترک ماهان، اما نوع دشمني ما با هم فرق ميکنه. براي شما اونا يه مشت مزدورن که چارهاي جز اطاعت ندارن، دشمن واقعيي شما، از جنس خود شماست.
- اما در هر جنگي، طرفين، سعي ميکنن تا با مسلح شدن به انواع سلاحها و مهارتها، پيروزيشون رو تضمين کنن.
- در هر مبارزهاي اگه شجاعت مبارزين نباشه، داشتن هيچ سلاحي سودمند نيست. تو ميخواي به جاي گروه ما بجنگي، اما وقتي که تو نباشي چي؟ آيا اين بدترين بلايي که سر آدمها اومده نيست؟ انتظار ظهور يک قهرمان؟، آدمها حاضر نيستن از هيچ چيزشون بگذرن. عشق، وفاداري، فداکاري، عزت نفس، غرور... اينها همه واژههايي هستن که فقط تو شعر شاعرا و قصه مادربزرگا ميشه اونا رو ديد.
- اما اينا به خاطر تاثير سنگين اشباح تاريکيه.
- نه، سايههاي سنگين بر شما اونقدرها تاثير ندارن که همهي تقصيرها رو گردن اونا ميندازي، اگه اسير ترس و تاريکي شدين، به اين دليل بوده که هرگز خودتون رو باور نکردين. قهرمان، قهرمان، قهرمان، وقتي که قهرماني رو در وجود شخص ديگهاي جستجو ميکنين، اين کلمه، احمقانهترين واژهايه که ساختين.
- ايليا، فرصت زيادي نمونده، هر لحظه درگيري شروع ميشه. (ديگه داشتم التماس ميکردم)
يادمه که ايليا فقط لبخند زد. قبل از اين که به طرف گروهش برگرده، به نجوا چيزي به يکي از همراهاش گفت، سپس رو به من کرد، سموييل تو رو به جاي امني ميبره، باهاش برو و شاهد دليري ما باش... (ادامه دارد)
--------------------------------
شب آمد، مرا وقت غريدن است
گه كار و هنگام گرديدن است
به من تنگ كرده جهان، جاي را
از اين بيشه بيرون كشم، پاي را
حرام است خواب.
بر آرم تن زردگون زين مغاك
بغرم بغريدني هولناك
كه ريزد ز هم، كوهساران همه
بلرزد تن جويباران همه
نگردند شاد.
نگويند تا شير خوابيده است
دو چشم وي امشب نتابيده است
بترسيده است از خيال ستيز
نهاده ز هنگامه پا در گريز
نهم پاي پيش.
منم شير، سلطان جانوران
سر دفتر خيل جنگ آوران
كه تا مادرم در زمانه بزاد
بغريد و غريدنم ياد داد
نه ناليدنم.
بپا خاست، برخاستم در زمن
ز جا جست، جستم چو او نيز من
خراميد سنگين، به دنبال او
بياموختم، از وي احوال او
خرامان شدم.
برون كردم اين چنگ فولاد را
كه آماده ام روز بيداد را
درخشيد چشم غضبناك من
گواهي بداد از دل پاك من
كه تا من منم،
به وحشت بر خصم ننهم قدم
نيايد مرا پشت و كوپال، خم
مرا مادر مهربان از خرد
چو مي خواست بي باك بار آورد
ز خود دور ساخت.
رها كرد تا يكه تازي كنم
سرافرازم و سرفرازي كنم
نبوده به هنگام طوفان و برف
به سر بر مرا بند و ديوار و سقف
بدين گونه نيز،
نبوده ست هنگام حمله وري
به سر بر مرا ياوري ، مادري
دلير اندر اين سان چو تنها شدم
همه جاي قهار و يكتا شدم
شدم نره شير ...
***
... روم زين گذر اندكي پيشتر
ببينم چه ميآيدم در نظر
اگر بگذرم از ميان دره
ببينم همه چيزها يكسره
ولي بهتر آنك،
از اين ره شوم، گرچه تاريك هست
همه خارزار است و باريك هست
ز تاريكيم بس خوش آيد همي
كه تا وقت كين از نظرها كمي
بمانم نهان ...
***
... از اين دم ببخشيدتان شير نر
بخوابيد اي روبهان بيشتر
كه در ره دگر يك همآورد نيست
بجز جانورهاي دلسرد نيست
گه خفتن است.
همه آرزوي محال شما
به خواب است و در خواب گردد روا
بخوابيد تا بگذرند از نظر
بناميد آن خواب ها را هنر
ز بي چارگي.
بخوابيد ايندم كه آلام شير
نه دارو پذيرد ز مشتي اسير
فكندن هر آن را كه در بندگي است
مرا مايهي ننگ و شرمندگي است
شما بندهايد...
(نيما يوشيج)
-----------------------------------