يک پيغام براي يکي مثل من
با خودم فکر کردم، بخارست؟
انگار بارها و بارها به اينجا اومده بودم. يه چيزايي غير عادي بود. اين اولين سفر زميني من بود، اما با اين حال، همه جا رو ميشناختم.
هيچکس اون اطراف نبود. نه آدمي، نه حيووني، نه درختي. چقدر ساکت، چقدر ساکت، چقدر ساکت.
به اطراف نگاه کردم. "آيا کسي مثل من اين اطراف نيست؟"
اين کوچه منو به طرف خودش کشوند. وارد شدم. انگار همه چي تعطيل بود. همه چي متوقف بود.
اون سمت کوچه، در رديف خونه هايي که پلاک هاشون فرد بودند، فقط يکي، فقط يکي از خونه ها، يک لنگه از درش باز بود. داخل شدم.
روبروي من يه راه پله بود، در حال بررسي بودم. يکي، که مطمئنا نگهبان اونجا بود، اومد بطرف من تا مانع ورود من بشه اما وقتي خوب نگام کرد با حالتي خجالت زده راه رو باز کرد. يعني اون منو ميشناخت؟ ولي يکي مثه من نبود! يک قدم جلوتر رفتم و هنوز در حال بررسي موقعيت بودم که حس کردم پشت سرم داره اتفاقي مي افته. نگاه کردم، نگهبان جلوي يه آدم رو گرفته بود و نميذاشت داخل بشه. دو تا بچه باهاش بودن، يک پسربچه حدودا پنج ساله و يک دختربچه نه ساله. نگهبان دو دستش رو از هم باز کرده بود و جلوي اونا رو گرفته بود. مرد به من نگاه کرد و سرش رو پايين انداخت. دوباره سرش رو بلند کرد. آدما موجودات عجيبين. با اينکه فرد نيستن، زوج هم نيستن. يک مرد تنها، دو بچه! يک بار تلاش براي ورود، دوبار نگاه کردن به من، دو گوش، يک دهن، دو چشم، در هر کدوم از چشماش يک التماس...
با خودم فکر کردم اين آدما موجودات نچسبين اما بچه ها، من اونا رو دوست دارم، حتي من عاشق کره الاغام! خيلي ماهن. دست بچه ها رو گرفتم و به داخل آوردم. مرد خوشحال بود و سرش رو انداخت پايين که بياد تو. نگهبان به من نگاه کرد، من سرم رو بردم بالا، مرد نتونست داخل بشه.
زير راه پله اون روبرو، دو تا در وجود داشت. خب، برم به راست يا برم به چپ؟ بالا که ابدا نميشد، اون بچه ها امانت بودن و اگه ميبردمشون، عمرا بعدش بر نمي گشتن و من نمي تونستم اينو بپذيرم. سمت راست؟ اگه تنها بودم و مجبور بودم که نرم بالا، حتما از در سمت راست ميرفتم. التماس مرد رو به ياد آوردم، اون ميخواست به سمت چپ بره. پس چاره اي نداشتم حالا که بچه هاش رو آورده بودم بايد به همونجايي ميبردمشون که قولش رو به اينها داده بود.
آدما موجودات عجيبين، با اينکه خيلي باهوشن، خيلي احمقن. چه چيز سوي چپ براش جالب بود؟ زندگي و مرگ، زندگي و مرگ، زندگي و مرگ، اي دوگانه خواه بي شعور! هنوز نفهميدي که توي دنيا، داري ميميري، در هر لحظه، در هر لحظه، در هر لحظه.
در سوي چپ رو باز کردم. يک سالن خيلي بزرگ بود. آدمهايي لخت روي کف سالن صف در صف، دراز کشيده بودن، زن و مرد، زن و مرد، زن و مرد و زنهاي تنها.
زود فهميدم که روح اينها جسمشونو ترک کرده و اين شايد براي بچه ها ترسناک باشه. آخه آدما از مرده هاي خودشون ميترسن. طوري کنارشون وايستادم که نتونن اونا رو ببينن. از کنار ديوار سالن اونا رو به سمت در خروجي هدايت مي کردم. دو نفر از ته سالن با سرعت به سمت من حرکت کردن، يکي شون اون يکي ديگه رو نگه داشت و از علامتي که به ديگري داد معلوم بود که منو ميشناسن. نگاشون کردم، حالا داشتن مرده ها رو ميشستن. بچه ها رو از کنار ديوار به سمت در خروجي هدايت کردم.
از سالن که خارج شديم به يه محوطه رسيديم با چند درخت و يک جوي آب کوچيک و چند نيمکت و آدمايي که بعضي ها رو زمين نشسته بودن، بعضي ها رو نيمکت و چند بچه و آدم بزرگ که در حال بازي و ورجه وورجه بودند. بعضي ها سفره اي پهن کرده بودن و چيزي مي خوردن. چي ميخوردن؟ ميوه هاي درختا. چه ميوه هاي بدي.
خستگي رو تو چشماي دو بچه اي که با من بودن حس مي کردم. از نا افتاده بودن. براي هر کدوم يکي يک ميوه از يک درخت چيدم. آدمايي که اونجا بودن متوجه ما شدن، کم کم نگاهاشونو حس مي کردم که ميخواستن به بچه ها حمله کنن. به وضوح از اينکه ميوه هاي پاکيزه و عالي تو دست بچه ها بود، اونا رو دچار حسد کرده بود. هر لحظه ممکن بود که به بچه ها آسيب برسونن. من نخواستم با اونا درگير بشم آخه خيلي نابرابر بوديم، اونا خيلي احمق بودند. دست بچه ها رو گرفتم و در امتداد جوي آبي که جاري بود به راه افتادم. آدما نتونستن جلوتر بيان، سدي بين ما بود، پس زننده.
دورتر ها يک عده ديگه از کنار آب به سمت پايين مي اومدن. آدمايي بودن که وضعشون کمي بهتر از قبلي ها بود. به سمت اونا رفتم. از يکيشون پرسيدم آيا ميشه يه راه آدم رو که بچه ها بتونن تحمل کنن به من نشون بده تا اونا رو به اون باغ قشنگ ببرم که يک ساعت توش براي خودشون بچرن و حال کنن. داشت جواب ميداد که يکي ديگه جلوشو گرفت و نذاشت چيزي بگه در عوض از من پرسيد اگه من راه بازگشت رو از تو بپرسم جوابمو ميدي؟ گفتم نه! گفت پس راهي که پرسيدي رو خودت پيدا کن!
به بچه ها نگاه کردم، طفليا هاج و واج مونده بودن. نوازششون کردم، دو تاشون رو بغل کردم و ازشون خواستم که چشماشونو ببندند. به خواب رفتند و در خونه هاي خودشون بيدار شدند. با اين قول از طرف من که يک بار ديگه اونا رو با خودم ببرم، ولي از سمت راست.
"گنجي عزيز، آنها آرزو دارند که تو سازش کني، تا آنها مدارا کنند"
-------------------------------
قرآن مجيد، القلم
: به نام خدا، آن بخشنده، آن مهربان
1: نون و قلم و آنچه مى نگارند.
2: تو به سبب نعمت پروردگارت، ديوانه نيستى
3: و البته براي تو پاداشى ست به سزاوارى.
4: و براستي که بر اخلاقى عظيم، استواري.
5: بزودي خواهى ديد و آنها هم خواهند ديد،
6: که کداميک از شما محکوم شده ايد.
7: پروردگارت به کسانى که از راه او منحرف شدند بخوبى آگاه است، و از آنان که هدايت يافتند کاملا آگاه است.
8: از تکذيب کنندگان اطاعت نکن.
9: آنها آرزو دارند که تو سازش کنى، تا مدارا کنند.
10: از هر سوگند ياد کننده فرو مايه اى اطاعت نکن.
11: تهمت زننده، به سخن چيني.
12: منع کننده از نيکوکاري، کوشنده به بدکاري.
13: خشونت گرا و بي نسب،
14: با اينکه داراي مال و فرزندان بود.
15: هنگامى که آيات ما بر او خوانده مى شود، مى گويد، " افسانه هاى قديمى!"
16: ما بر بيني اش علامت خواهيم گذاشت!
...
-------------------------------