لعنت به اين تنهايی ، دلم برات تنگ شده ...
نمی خواستم اذيتش کنم ولی اون می خواست بره ، آروم آروم داشت از در آهنی بالا می رفت. داد زدم چوقک (Choghok) ، مورچت داره مياد (امير که از همه ما به راهرو نزديک تر بود شروع کرد به هيس هيس ، يعنی ساکت ، يکی اين نزديکی هاست) چوقک گفت چيز خورش نکردی که ؟ (هيس ، هيس ، هيس)
کنار در چمپاتمه زده بودم ، به مورچه هه نگاه می کردم که يه تيکه از نون خشکامو مثه يه غنيمت جنگی داشت با خودش ميبرد. با خودم فکر کردم ، چقدر تنهام.
کنار در چمپاتمه زده بودم ، به مورچه هه نگاه می کردم که يه تيکه از نون خشکامو مثه يه غنيمت جنگی داشت با خودش ميبرد. با خودم فکر کردم ، چقدر تنهام.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۸۳ ساعت توسط مانی جوادی
|