آيه هاي زميني (اکبر گنجي)
مي خواستم مقدمه اي بنويسم و چه مقدمه اي بر اين شعر، (بقول شاملو، شعري که زندگي ست) بهتر و زيباتر از سخنان خود شاعر:
بعضي شعرها ... يک جاده هستند. کوتاه يا بلند فرق نمي کند. آدم هي مي رود، هي مي رود و برمي گردد و خسته نمي شود. اگر توقف مي کند براي ديدن چيزي ست که در رفت و برگشت هاي گذشته نديده بوده... آدم مي تواند سالها در يک شعر توقف کند و باز هم چيز تازه ببيند. در آنها افق هست، فضا هست، زيبايي هست، طبيعت هست، انسان هست، زندگي هست و يک جور آميختگي صادقانه با تمام اين چيزها هست، و يک جور نگاه آگاه و دانا به تمام اين چيزها هست.
-------------------------------
...
چه روزگار تلخ و سياهي
نان، نيروي شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پيغمبران، گرسنه و مفلوک
از وعده گاههاي الهي گريختند
و بره هاي گمشده عيسي
ديگر صداي هي هي چوپاني را
در بهت دشتها نشنيدند
بعضي شعرها ... يک جاده هستند. کوتاه يا بلند فرق نمي کند. آدم هي مي رود، هي مي رود و برمي گردد و خسته نمي شود. اگر توقف مي کند براي ديدن چيزي ست که در رفت و برگشت هاي گذشته نديده بوده... آدم مي تواند سالها در يک شعر توقف کند و باز هم چيز تازه ببيند. در آنها افق هست، فضا هست، زيبايي هست، طبيعت هست، انسان هست، زندگي هست و يک جور آميختگي صادقانه با تمام اين چيزها هست، و يک جور نگاه آگاه و دانا به تمام اين چيزها هست.
-------------------------------
...
چه روزگار تلخ و سياهي
نان، نيروي شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پيغمبران، گرسنه و مفلوک
از وعده گاههاي الهي گريختند
و بره هاي گمشده عيسي
ديگر صداي هي هي چوپاني را
در بهت دشتها نشنيدند
در ديدگان آينه ها گويي
حرکات و رنگها و تصاوير
وارونه منعکس مي گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقيح فواحش
يک هاله مقدس نوراني
مانند چتر مشتعلي مي سوخت
...
آه اي صداي زنداني
آيا شکوه ياس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد؟
آه، اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صداها...
(فروغ فرخزاد)
--------------------------------
+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد ۱۳۸۴ ساعت توسط مانی جوادی
|