او مرا ميخواند
روي تخته سنگي نشسته بودم و به کوهها و درهها نگاه ميکردم، آفتاب ظهر تن سنگها رو داغ کرده بود و حالا گرماي دلپذير اين تخته سنگ صاف که روش نشسته بودم، سرماي غروب رو براي من تلافي ميکرد.
به اطراف نگاه ميکردم، به علفها، به گونها، به درختچهها. به صداي عبور باد که هر از گاهي بوتههاي سست رو از زمين ميکند و به اطراف پرت ميکرد، گوش ميکردم. صداي کبکها که دسته جمعي به سمت بالاي کوه ميرفتند، دلنشين بود.
حدود پنجاه قدم بالاتر از جايي که بودم، يک گله سهتايي از گرگها، از سمت راست و از بين سنگلاخهاي صعبالعبور، به سمت دامنههاي کم شيب و سايهگير سمت چپ در حال حرکت بودند: يک گرگ نر، يک گرگ ماده و يک توله گرگ.
تا به حال هيچ گرگي رو اينطور از نزديک نديده بودم. گرگها با آرامش و متانت از روبروي من رد ميشدند و توله اونها، مثل هر بچه بازيگوش ديگهاي، ورجه وورجه کنان و با شيطنت پشت سر اونها ميرفت. چند قدم به طرف من اومد و وايستاد. با کنجکاوي به من نگاه ميکرد.
من هم محو در زيبايي خيره کنندهي اون شده بودم و چقدر ناز بود. گرگي که جلوتر ميرفت، ايستاد و روي خودش رو به سمت توله برگردوند و با سرش بهش علامت داد. بچه گرگه هم با سر و صدا و در حالي که به بالا و پايين ميپريد، به سمت پدر و مادرش رفت.
دور شدن اونها رو تماشا ميکردم و با خودم فکر ميکردم که ماجراجويي اين دفعه من در کوههاي البرز، چقدر لذتبخش شروع شده... (ادامه دارد)
به اطراف نگاه ميکردم، به علفها، به گونها، به درختچهها. به صداي عبور باد که هر از گاهي بوتههاي سست رو از زمين ميکند و به اطراف پرت ميکرد، گوش ميکردم. صداي کبکها که دسته جمعي به سمت بالاي کوه ميرفتند، دلنشين بود.
حدود پنجاه قدم بالاتر از جايي که بودم، يک گله سهتايي از گرگها، از سمت راست و از بين سنگلاخهاي صعبالعبور، به سمت دامنههاي کم شيب و سايهگير سمت چپ در حال حرکت بودند: يک گرگ نر، يک گرگ ماده و يک توله گرگ.
تا به حال هيچ گرگي رو اينطور از نزديک نديده بودم. گرگها با آرامش و متانت از روبروي من رد ميشدند و توله اونها، مثل هر بچه بازيگوش ديگهاي، ورجه وورجه کنان و با شيطنت پشت سر اونها ميرفت. چند قدم به طرف من اومد و وايستاد. با کنجکاوي به من نگاه ميکرد.
من هم محو در زيبايي خيره کنندهي اون شده بودم و چقدر ناز بود. گرگي که جلوتر ميرفت، ايستاد و روي خودش رو به سمت توله برگردوند و با سرش بهش علامت داد. بچه گرگه هم با سر و صدا و در حالي که به بالا و پايين ميپريد، به سمت پدر و مادرش رفت.
دور شدن اونها رو تماشا ميکردم و با خودم فکر ميکردم که ماجراجويي اين دفعه من در کوههاي البرز، چقدر لذتبخش شروع شده... (ادامه دارد)
----------------------------------
...
بنوش اي برف، گلگون شو، برافروز
که اين خون، خون ما بيخانمانهاست
که اين خون، خون گرگان گرسنهست
که اين خون، خون فرزندان صحراست
در اين سرما، گرسنه، زخم خورده
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
وليکن عزت آزادگي را
نگهبانيم، آزاديم، آزاد
(سگها و گرگها-مهدي اخوان ثالث)
-----------------------------------
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد ۱۳۸۴ ساعت توسط مانی جوادی
|