دوست داشتم وقتي که تاريکي همه جا رو فرا گرفته، حرکتم رو از سر بگيرم، ولي هنوز، با اين که تکه‌هاي کوچيک و بزرگ ابر در سراسر آسمون غروب پخش بود، هوا کمي روشن بود. منتظر موندم و در حالي که روي سنگ فبر ضحاک دراز کشيده بودم، دوست داشتم ماجراهاي اون زمان رو با چشم خودم ميديدم و نظاره مي کردم، اينطور قصد کردم.
مي‌ديدم. در تمام کوهستان، مردها و زن‌ها رو مي‌ديدم که چند نفر چند نفر، گرد همديگه، همه جا پخش بودن. غروب بود و چوپان‌ها، پيشه‌ورا، کاهنا، سربازا، سردارا، از همه جور مردمي که اونجا جمع شده بودن و منتظر بودن تا ببينن تکليف پادشاهي بالاخره چي ميشه، آتيش‌هايي برپا کرده بودن. مدعياي زيادي براي تاج و تخت اومده بودن اما شوراي کاهنا و ريش سفيدا، همه رو يکي يکي و چندتا، رد مي‌کردن، اونا از آزمايش‌هاي اينا، رد مي‌شدن. در گيرودار بحث و جدل مدعيا و داد و قال اونا و سر و صداي جمعيت، يهو، يه پسر چوپان با چالاکي، صاف رفت و روي تخت پادشاهي که اونجا گذاشته بودن، نشست.
ادعا مي‌کرد که از تبار پادشاهاست و مامور کشتن او با نافرماني از آژيدهاک، اونو به مرد چوپاني سپرده. در هر حال اون روي تخت پادشاهي نشسته بود و ديگه کار از کار گذشته بود. دشت و دامنه کوه‌ها و روي تپه‌ها و کنار دره‌ها، مردم با دست‌هاي برافراشته، غريو درودها و زنده بادها رو سر دادن. فريدون پادشاه شد، به همين سادگي.
لاله کوه، کوهي که سمت راست من بود و گرگ‌ها از اون جا اومده بودن، اين ماجرا رو در خاطرش سپرده و جايي که به اون ميگن شاه نشين، بر گردنه غربي لاله کوه، هنوز دستخوش کند و کاو دزدان گنجه.
بعدها در کوه‌هاي سمت چپ و کمي بالاتر از اونجا که من بودم، فريدون کاخي ساخت که خرابه‌هاش هنوز هم هست و به زودي بعد از تاريک شدن کامل هوا، به اونجا مي‌رفتم، نزديک پناهگاه سوم قله دماوند... (ادامه دارد)

--------------------------------
به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه
داسي سرد
بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزمکان به هياهوي،
شمشير در پرندگان نهادند
ماه
بر نيامد.

(محاق - احمد شاملو)
--------------------------------