- گنجي زنده يا مرده؟ شعر:
تو مکن تهديدم از کشتن که من       تـشـنه‌ي زارم به خـون خـويشتن
اي حريــفان مــن از آنـها نيستم       کز خــــيالاتي در ايـن ره ايــــستم
مـن چو اسماعــيليانم بي حـذر       بـل چــو اســـــماعيـل آزادم ز سـر
هيـــن مـرا بـگذار اي بـگزيـده دار       تا رســـن بـازي کـنم منصـــــور وار
گـر شـديد اندر نصيــحت جبرييل       مي‌نخواهد غــوث در آتش خليـــل
جبـرييــــلا رو کـه مـن افـــروخـته       بهترم چون عــود و عــنبر سوخــته
جبـرييــــلا گر چه ياري مـي‌کني       چـــون بـرادر پـاس داري مـــي‌کني
اي بــــــرادر مـن بـر آذر چـابــکم       من نه آن جانم که گردم بيش و کم (مثنوي معنوي)

- قرار نبود اونا (ميگن بشقاب پرنده بود) تو روسيه فرود بيان، که اومدن، قرار نبود صاعقه به گلستان بزنه، که زد، قرار نبود فهد بميره، که مرد!
فکر کنم بعد از سه بار تير انداختن، ديگه براي هر تيراندازي بايد همه چي تنظيم باشه! پس بزن بريم... شعر:
تو همان کن که کند خورشيد شرق       با نفاق و حيله و دزدي و زرق (مثنوي معنوي)

- ميگن داشتن بمب اتمي براي بعضي کشورهاي گرفتار استعمار نو، خوبه، چون اگه دشمن بد بينديشه پدرش رو در ميارن! شعر:
کنده‌اي را لوطي‌اي در خانه برد       سرنگون افکندش و در وي فــشرد!
بر ميانش خنجري ديد آن لعيـن       پس بگفتش بر ميانت چيست اين؟
گفت آنکو با من ار يک بدمـنش       بـد بينـديشـــــد! بـدرم اشکمــــش
گفت لوطي حمدلله را که مـــن       بد نينـديشيـــــده‌ام بـا تـو بـه فـــن! (مثنوي معنوي)

- آقاي خاتمي فرمودن که گنجي خودش مقصره! بيت:
ما مريديم و تو مـرشد، پيــــر ما       ساعتي بنشين به روي؟ صندلي! (ناشناس!)

------------------------------
...
باد کشتي را به گردابي فکند
گفت کشتيبان بدان نحوي بلند
هيچ داني آشنا کردن؟ بگو
گفت ني اي خوش جواب خوبرو
گفت کل عمرت اي نحوي فناست
زانکه کشتي غرق در گرداب‌هاست!
(مثنوي معنوي)
------------------------------