بي حرکت، دستا بالا!

اوه، امروز جمعه، 27 خرداده. شهر، امن و امان است.
يک برگ راي، اونجا، لحظه ها رو ميشمره، تا من، اونو بردارم، اسم معين رو بنويسم روش، بکنمش، اون تو.
يک صندوق راي، با يه شکاف روي سرش، اونجا منتظره، تا من، برگ راي رو، فرو کنم، توش.
يه شناسنامه، که سه بار براي انتخابات (دو تا براي رئيس جمهور، يکي براي مجلس ششم) مهر خورده، منتظره، تا دوباره، کبود بشه.
يک انگشت، ميخواد که، دوباره، فشار بده.
بعضي ها راي نميدن. به اونا ميگن تحريمي (چه با کلاس!). يه عده شون، رفرميست، به بعضي هاشون هم ميگن بي تفاوت، بعضي هاي ديگه، گشاد (چه بي کلاس!).
بعضي ها هنوز نمي دونن، که بدن يا ندن. (يه دلم ميگه بدم بدم، يه دلم ميگه ندم ندم...اي يار زيبا!) به اونا ميگن مردد.
بعضي ها راي ميدن. به اونا ميگن گوگول مگولي. به بعضي هاشون ميگن فشار طلب، به بعضي هاي ديگه فرصت طلب، بعضي ها هم، اصلاح طلب.
من يکي از اون طلبکاراي گوگول مگوليم. تو چي هستي؟

---------------------
گر به نزديکي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان کور...
ور بپرد دور
تا کجا؟ تا چند؟

(سياوش کسرايي)
--------------------

سکوت دروني (انتخاب خاموش)

خيلي تو حس بودم، براي خودم يه گوشه نشسته بودم، قصد کرده بودم که به هيچي فکر نکنم. حسابي تمرکز کرده بودم و ده دقيقه اي ميشد که کاملا درونم رو ساکت کرده بودم.
زير اون يکي درخت، اين پامو انداخته بودم رو اون يکي پام، دستامو قلاب کرده بودم روي اين يکي زانوم. هوا بد نبود، خيلي گرم نبود، بلکه حتي يه نسيم خنک، تو هواي نيمه ابري، در جريان بود.
کم کم (بنظرم سه بار قشنگ تر از دو باره: کم کم کم) خورشيد خانوم، سرش داشت سنگين تر و سنگين تر ميشد، همينطور قل ميخورد و ميرفت پايين تر و پايين تر، چشماش، از زور خواب، شده بود يه کاسه ي خون.
از دور و بر من، جز صداي خوردن برگا به هم، و جيک جيک چند تا پرنده که شيطوني مي کردن، صداي ديگه اي بلند نبود. ساکت بود، همه جا، خيلي ساکت بود.
من هميشه اينجا رو دوست داشتم، دريا، کوه، جنگل. همه ي چيزايي که ميتونن يکي مثل منو ديوونه کنن، اينجا هست.
اون کوههاي بلند که در دور دست، همرنگ آسمون ميشن، اون تپه هاي سبز سبز سبز که خيلي دوست دارم عين يه گوسفند برم اونجا بچرم، اين بوي وحشي ي علفهاي صحرايي، واي! اين بوي صحرايي ي علفهاي وحشي! که دوست دارم رو تنم بشينه، اين حرکت موزون پوزه ي گاوا وقتي که نشخوار مي کنن. "چقدر دوست دارم روبروشون بشينم و بهشون نگاه کنم: راست به چپ، راست به چپ، راست به چپ... و اون نگاه معصومانه و گوشهايي که مگس ها رو مي پرونن و صداي بازدم محکمي که هر از گاهي اين تناوب دلپذير رو ميشکافه."
چشمه کوچيکي که خودم درستش کردم، (چقدر کوچيک بود!) اون موقع که خودم هم خيلي کوچيک بودم. از زير يه سنگ درش آورده بودم... بنوش اي رهگذر تشنه! بنوش از اين گوارا! اما با چشمه ي من مهربون باش، قربانت، ماني...
ساکت بود، همه جا، خيلي ساکت بود و هنوز نسيم خنکي تو هواي نيمه ابري، در جريان بود. پاهامو جابجا کردم، دستامو قلاب کردم روي اون يکي زانوم. "چقدر لذت بخشه جريان خون توي رگهاي پايي که به خواب رفته، چه لذت سوزنده ي دردناکي!"
زمان مي گذشت، انگار، خورشيد رو از تن آسمون جراحي کرده بودن، جاي زخمش مونده بود، من، بيهوش بودم.
گريه کردم، گريه کردم، اما، خاموش بودم (اي گنجشک بد! جا قحطيه؟ اين همه درخت اينجاست، اين همه شاخه رو همين درخته، بد ترکيب! چي ميشد قبل از اينکه بريني اول به اين پايين نگا مي کردي؟ دوست داشتي تو اين پايين بودي منم اون بالا بودم، سرت پي پي مي کردم رنگاوارنگ ميشدي بهت مي گفتن قناري؟)(اه، اه، خودم حالم بهم خورد از اين جمله آخري، اه اه په)(بازم جاي شکرش باقيه که يه گاو اون بالا نبود!)
نذاشت که، حسمو از دست دادم، تازه ميخواستم بزنم به انتخابات و خوبي راي دادن و از اين جور چيزا، هي هي، چه حس قشنگي گرفته بودم، صد در صد ميتونستم همه رو متقاعد کنم که به معين راي بدن!.
--------------------
(خداحافظ خاتمي)

و چقدر من
تو رو دوست دارم!
تويي
که مهربوني، خيلي مهربوني
ميخوام
موهاتو شونه کنم، پاهاتو بشورم
اگه
دلت خواست
اگه
خوشت مياد
ميخوام
شونه هات رو بمالم
در اين
شام آخر...

---------------------

بازگشت (اکبر گنجي)

(بالاخره!) بعد از يک هفته غيبت، ديشب برگشتم تهران،
ديشب دو بار خون دماغ شدم و همش اين حس رو داشتم که سومي هم تو راهه، دشمن!، ديروز تو مسير اومدنم يه بمب ترکوند. (اگه بدي مدي چيزي ديدين حلال کنين، طلبکارا همينجا کامنت بذارن تا ببينم چيکار بايد کرد) (نکته، اگه چند تا بمب ديگه منفجر بشه، احتمالا، يکي از کانديداهاي ميلياردر، بدون راي گيري، رئيس ميشه)
بچه هاي ستاد معين تو آمل، همه چي داشتن غير از پول، آقاي فلاني نامزد انتخابات، همه جا پارچه آويزون کرده بود که فارسي شده نوشتش اين ميشه: مازندراني ها! بنازم به غيرتتون! به فلاني راي بدين! ... خب اينم يه جورشه.
بله، من که هر چي حساب کتاب کردم که با دو سه ميليون تومن بودجه، بجز اجاره کردن يه محل براي ستاد، ديگه چه کار ديگه اي ميشه کرد، عقلم قد نداد که نداد. حنيف ميگه همه جا همينطوره (هر چي آس و پاسه، با ما همکلاسه)
با توجه به اينکه بيشتر اونايي که راي نميدن اگه راي بدن به معين راي ميدن، خواستم بگم که مشروعيت نظام در حال حاضر وابسته به راي دادن يا ندادن ما نيست، مجلس هفتم که حدود پونزده در صد راي دادن چه اتفاقي افتاد؟ هيچ. اونهايي که راي ندادن بعدش چي کار کردن؟ هيچ. آيا اونايي که راي ندادن وقتي از نظر آماري فهميدن که تعداد شون خوب آماريه، ريختن تو خيابونا؟ نه. اعتصاب کردن؟ نه. اصلا کاري کردن بعدش؟ نه. خب پس چي؟ ما رو باش که فکر مي کرديم راي ندهنده ها قراره بعد از راي ندادن کاري هم بکنن. کنفوسيوس گفته که مشروعيت نظام در اين دو حالت مهم ميشه:
1- نظام دمکراسي برقرار شده باشه.
2- نظام دمکراسي برقرار نشده باشه! (بعضي نسخ خطي انگليسي: برقرار شده نباشه)(بعضي نسخ عربي: نه برقرار شده باشه)
در حالت اول، مشروعيت بخشيدن به نظام از طرف مردم، براي نظام مهمه، در حالت دوم، براي هيچکس!
اگر هدف اصلي راي ندادن، پيشبرد دمکراسيه، پس به معين راي بدين. باز هم کنفوسيوس (بعضي علما: کنفسيوس) در جايي گفته که دمکراسي خواهي يکي از اصولش شرکت فعالانه در انتخاباته.
----------------------------------------------
مي دانستند دندان براي تبسم نيز هست و
تنها
بر دريدند.

چند دريا اشک مي بايد
تا در عزاي اردو اردو مرده بگرييم؟

چه مايه نفرت لازم است
تا بر اين دوزخ دوزخ نابکاري بشوريم؟
(احمد شاملو)

آيه هاي زميني (اکبر گنجي)

مي خواستم مقدمه اي بنويسم و چه مقدمه اي بر اين شعر، (بقول شاملو، شعري که زندگي ست) بهتر و زيباتر از سخنان خود شاعر:
بعضي شعرها ... يک جاده هستند. کوتاه يا بلند فرق نمي کند. آدم هي مي رود، هي مي رود و برمي گردد و خسته نمي شود. اگر توقف مي کند براي ديدن چيزي ست که در رفت و برگشت هاي گذشته نديده بوده... آدم مي تواند سالها در يک شعر توقف کند و باز هم چيز تازه ببيند. در آنها افق هست، فضا هست، زيبايي هست، طبيعت هست، انسان هست، زندگي هست و يک جور آميختگي صادقانه با تمام اين چيزها هست، و يک جور نگاه آگاه و دانا به تمام اين چيزها هست.
-------------------------------
...
چه روزگار تلخ و سياهي
نان، نيروي شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پيغمبران، گرسنه و مفلوک
از وعده گاههاي الهي گريختند
و بره هاي گمشده عيسي
ديگر صداي هي هي چوپاني را
در بهت دشتها نشنيدند

در ديدگان آينه ها گويي
حرکات و رنگها و تصاوير
وارونه منعکس مي گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقيح فواحش
يک هاله مقدس نوراني
مانند چتر مشتعلي مي سوخت
...
آه اي صداي زنداني
آيا شکوه ياس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد؟
آه، اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صداها...

(فروغ فرخزاد)
--------------------------------

ستاره بارون (خود درگيري)

شب رو که کم کم داشت همه جا رو تاريک مي کرد، حس مي کردم و داشتم بهش عادت مي کردم.
داشتم کم کم فراموش مي کردم که تلالو نور خورشيد، که از لابلاي برگ هاي درختها (مي دونم که بايد مي گفتم "برگاي درختا"، يا حداقل "برگ هاي درختان" و مي دونم که دو تا "ها" پشت سر هم اومده، اما فقط به اندازه يک کلمه صبر کنين)، دايره هاي (حالا شد "ها ها ها"!) زرين نور رو، روي مژه هام، رنگ مي کرد، چقدر زيبا بود و چشمهاي نيم بسته من که از سفيدي نور، سياه ميشد.
از ياد مي بردم روز هايي (کليد کردي؟، خب تو بخون "روزايي") رو که با اون تکه آينه شکسته اي که از توي باغچه پيدا کرده بودم، (واي! بازي نور با ديوارها...) آفتاب رو دو برابر مي کردم، که اگه يکي رفت، يکي هست و چقدر با شيشه ذره بيني عينک مادر بزرگ (همون که تو مي گي درسته)، پشت دستم رو داغ کرده بودم که هرگز از ياد نبر.
اي ترس! اي سکوت! اي تاريکي!، اما، يک چيز رو باختي...
(دمم گرم!)
اوه! بله، شرمنده... (دممون گرم!!)
-------------------------------------

معين با راي من خيلي از بقيه پيش افتاده

غزل غزلها

با اينکه آقاي ع.ش (عليرضا شيرازي!) اعلام کرده که اگه ه.ک (هر کسي!!) نمي خواد تبليغ مربوط به آقاي ع.ا.ه.ر.ب (نوچ ، اينو ديگه نمي گم، از اسراره)(علامت تعجب هم نميذارم)(پست مدرنه ديگه) و يا هر تبليغ ديگه اي رو توي بلاگش داشته باشه ميتونه مبلغ ساليانه اي (5000 تومن) رو پرداخت کنه و به منظورش برسه، اما هنوز بعضي از دوستان که از موضوع بي خبر موندن (چرا؟)(شايد اونا هم عين من حسشو ندارن که اخبار بلاگفا را بخونن)(اگه بلاگفا توي همون صفحه اول مثلا زير Login ، تيتر آخرين خبرها رو نشون ميداد موضوع حل بود) کجا بودم؟ بله، بعضي از دوستاني که بي خبر موندن با ميل و کامنت و روشهاي مستقيم و غير مستقيم ديگه، به من راههايي رو پيشنهاد مي کنن که چي جوري مي تونم مثلا با دستکاري اسکريپت قالب، تبليغ رو حذف کنم.

1- من با اينکه خودم به آقاي م.م (؟) راي ميدم ولي دوست ندارم تبليغ مربوطه رو از وبلاگم بردارم چون اينطور فکر مي کنم که بلاگفا طبق توافقي که موقع ثبت وبلاگ بين ما برقرار شده اين حق رو داره و در ضمن اگه بلاگفا منبع درآمدي نداشته باشه اونوقت شايد يا تعطيل بشه و يا شايد بياد خر (منظورم خر نيست منظورم خره) ما رو بگيره که چي؟ بياين پولشو بدين.
2- من بعنوان کسي که براي اولين بار حدود هفت هشت سال پيش به همراه تيم برنامه نويسم (س.ف ، ن.ن ، ک.ا ، ا.غ ، ج.ت ، پ.د و ...)(سعيد فرخي ، نادر نژاد هاشمي ، کوروش ارشادي ، اسد غريقي ، جلال توسلي ، پويا دلجويي و ...) در يک مرکز تحقيق و توسعه، مفاهيم Web Programming رو وارد کشور کردم ، اونقدر حاليم هست که بدونم چطور اسکريپتي رو ناکار کنم.
3- قبلا هم اينو گفتم، بازم ميگم، مهمون خر صابخونست! (ضرب المثله)
4- از اعضاي شبکه مخوف خانه عنکبوت (ا.ب.ج.د.ه.و.ز.ح.ت.ي.ک.ل.م.ن...) ميخوام به جاي اين آرتيست بازيا (حذف تبليغ منظورمه) زودتر برن مجتبي رو آزاد کنن.
5- به معين راي بدين!

------------------------------------
محبوبه من! زيباي من! برخيز وبيا
زمستان گذشت، فصل باران رفت، گلها شکفت.
زمان نغمه سرايي ست، پرندگان آواز مي دهند.
برگ درختان سبز شده و از رايحه تاک هاي نو شکفته، هوا عطر اگين است.
اي محبوبه من! اي زيباي من! برخيز و بيا

(برگرفته از غزل غزلها، حضرت سليمان پيغمبر)
------------------------------------
لطفا دوستان توجه داشته باشن توي شعر بالا علامت هاي تعجب براي تعجب کردن نيست براي منادا ست!!! (اين براي تعجبه)
(اگه کسي غزل غزلها رو ميخواد، کامنت بذاره براش ميل بزنم)

باز هم مجتبي

مجتبي سميعي نژاد به دو سال زندان محکوم شد

بربط هاي خود را آويختيم و گريستيم

با يه ذره (خيلي خيلي کوچولو) دزدي از يک مضمون قديمي:

مردي بود که دچار افسردگي شديد شده بود و براي معالجه خود به بيشتر پزشکان متبحر زمان خود مراجعه کرده بود اما هيچکدام نتوانسته بودند درماني براي او پيدا کنند آخرين پزشکي که او به نزدش رفت، مدرک فوق تخصص در زمينه بيماري هاي روحي و رواني را با خود يدک ميکشيد:
- عشق بهترين درمانته عزيزم
- اما من از اين بابت هرگز کمبودي نداشتم
- خب، در اين صورت پيشنهاد ميکنم سفر و سير و سياحت رو امتحان کني
- اما دکتر، بس که اينور و اونور رفتم دوستام به من ميگن مارکوپولو
- هنر...
- اما...
- پس، ورزش خيلي...
- اما من...
- ...
- اما...
- ببين عزيز جان، اين يکي آخرين راه حليه که من ميتونم بهت پيشنهاد بدم و اگه اين يکي جواب نداد پس برو بمير
- خب اون راه حل چيه؟
- برو طنزهاي برادر فلاني رو بخون، بعدش اونقدر ميخندي که هر چي غم تو دلته از يادت ميره... کجا داري ميري؟ من هنوز حرفم تموم نشده
- ميرم که بميرم
- براي چي؟!
- فلاني، خود من هستم!!!
--------------------------------
و بار ديگر، در زير آسمان مزامير
در آن سفر که لب رودخانه بابل،
به هوش آمدم
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد، تاب مي خوردند. (سهراب سپهري)

بلاگفاي شيرازي

شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمي باشد...
اگه شماره ي طرف تو شبکه نيست پس چرا بهش ميگي مشترک و اگه طرف همونطور که گفتي مشترکه ، پس چرا شمارش توي شبکه نيست ؟ اي مخابرات گاگول !

خدا پدر و مادر بلاگفا رو بيامرزه که طرفدار قاليباف نيست يا خدا پدر و مادر قاليباف رو بيامرزه که اونقدر پول نداره که هزينه تبليغ تو بلاگفا رو بده والا تا خود انتخابات ، وبلاگ نويسا بايد هر شب کابوس زنداني شدن رو ميديدن. دم هر دو تا گرم.

بربط هاي خود را بر درختان بيد آويختيم

نشستيم بر کنار نهرهاي بابل ، اورشليم را به ياد آورديم و گريستيم ...
آنها که ما را اسير کرده و تاراج کرده بودند از ما خواستند از سرودهاي اورشليم بخوانيم و آنها را شاد کنيم. اما ما بربط هاي خود را بر درختان بيد آويختيم ، زيرا چگونه مي توانستيم در ديار غربت سرود خداوند را بخوانيم
مزامير - داود نبي

گنجي ! تو رو جون بچت دوباره به زندان نرو ، به جووني ما رحم کن .

شمع خلوتگه پارسايي

معين ! گل پسر ! لباشک ! چه خوب شد که اومدي ، حالا دلم آروم گرفته ، ميتونم با خيال راحت سرم رو بذارم رو بالش ، بعد که رئيس شدي برو يک تنه با بيکاري ، فساد ، ظلم ، بي عدالتي و هر چي که خوشت نيومد يا خوشمون نيومد ، مبارزه کن . ما هم از همينجا بهت ميگيم (آره عزيز جان) برو لنگش کن ! (لنگ مثل رنگ) (رنگ = موزيک)
بعد از اينکه رئيس شدي اصلا سخنراني مخنراني نکن ، ما ها رو درگير مشکلاتت نکن ، به ما چه که عملي کردن حرفات سخته . ببين ميتيگ پيتينگ نذار ، ما ها رو دعوت به راهپيمايي نکن ، انتظار حمايت از ما نداشته باش ، نه اينکه دوست نداريم بهت کمک کنيم يا ترس ورمون داشته ، نه ، فقط ميدوني چيه ؟ آره ، حسش نيست ، بله ، حالشو نداريم . اصلا مثل اوناي ديگه فکر کن ما ها گوسفنديم تو هم چوپوني ، رئيس جمهور انتخاب نمي کنيم که خودمون همه کارا رو انجام بديم ، تا حالا که اينجوري نبوده ، خاتمي رو ببين ، حتي يه بار هم مزاحم ما نشد ، وقت ما رو نگرفت ، خودش تنها تنها کار مي کرد ، آخ هم نمي گفت . اوهوم ، تو و خداي تو برين مبارزه کنين تموم که شد خبرمون کن (فکر نکني يه وقت ما ها بني اسراييليم و تو موسي) (فکر هم کردي ، خب ، کردي ديگه) . تو سوپرمن ما باش ، بت من نازم ! هوخشتره قشنگم ! بروس لي گل باقالي من ! I love you بازم I love you يه بار ديگه I love you ، ميدونم از اينکه داري رئيس ما ميشي ، ما هايي که خيلي با حاليم ، خيلي خوشحالي ، منم خوشحالم و ديگه خيالم راحته ، دارم سرم رو ميذارم رو بالش ، پاهام رو هم دراز کردم ، شب بخير ...( اوه ، بهتره کولر رو خاموش کنم)

اذان

استاد موذن زاده اردبيلي درگذشت.
او را مي شناسيد ، صداي دلنشين او را شنيده ايد. زيباترين صداي اذاني که من شنيده ام ، صداي او ، دستگاه بيات ، صداي او که از حدود سال 13۲۲ تا بحال ، مرتب پخش شده. براي او بهشتي که نهر ها در زير آن جاريست آرزو ميکنم ، با هر چيزي که خودش بخواد ، بعلاوه زيبارويان پاکيزه بهشتي ، شراب بي خمار ، نسيم فرحبخش ، صفا...
همه از خداييم و به او مي پيونديم.

... دمت گرم بود استاد ، روحت شاد.

افسوس ، نيستي که ببيني بالاخره عضو تجارت جهاني شديم ، افسوس که نمي توني به معين راي بدي.

بحث شيرين انتخابات

- عجب انتخاباتي ميشه اين دفعه
- بچه ها چايي بذارم يا قهوه ؟
- قهوه
- قهوه
- منم قهوه مي خوام ، راستي گفتي قهوه ، حال مادرت چطوره ؟ کسالتش بر طرف شده ؟
- آره ، شکر
- براي من شکر نريز ، تلخ مي خورم
- نريز
- بريز
- اينجوري  کارت نريز ، شاسکول
- احمدي نژاد و قاليباف هنوز نامزدن ؟
- نامزدن ؟!!!
- من که اصلا راي نميدم
- بخون
- من به معين راي ميدم
- 120
- من به هاشمي راي ميدم
- چند ؟
- 125
- خوبه
- 135
- شلم
- تو ،  شلم خوندي ؟
- خب آره ، مگه چيه ؟
- وقتي من دستم چار خاله ، تو روي چي شلم خوندي !
- آقا حکم کن
- حکم کن
- چي چي رو حکم کن اين که حکم نيست ، شلمه ، اولين کارتي که بازي کنم حکم همونه
- شلم ، يه جور حکمه
- موندم که معين چه تصميمي مي گيره ...
- دل !!!
- اينو بازي نکن مي بره
- آقا تقلب نکن
- مزخرف ! ، تو اونجا چه غلطي مبکني ؟
- کروبي هم معلومه که راي بيار نيست.
- شلم !!!
- امتياز ها رو بشمار

در شهر

در تصادف يک عدد خودرو به سرنشيني الپر و گندالف و بقيه با يک عدد پرايد که با سرعت ناجور در حرکت بود ، الپر به بيرون پرت شد و افتاد توي جدول و گندالف هم ظاهرا فقط کمي کوفته شده ، حال بقيه هم کمابيش خوبه ، براي الپر آرزوي بهبودي و سلامتي ميکنم و اين مژده رو هم بهش ميدم که دکتر معين موافقت کرده که با ما فاميل بشه و بخاطر همين موافقت که قراره بزودي عملي بشه ، به شوراي نگهبان دستور داده شده که صلاحيتش رو تاييد بکنن...

...تو چه زيبايي ، اي محبوبه من ! چشمانت از پشت روبند ، به زيبايي و لطافت کبوتران است. گيسوان مواج تو ، مانند گله بز ها است ، همانها که از کوه جلعاد سرازير مي شوند. دندانهاي صاف و مرتب تو ، به سفيدي گوسفنداني هستند که به تازگي پشمشان را چيده و آنها را شسته باشند. لبانت سرخ و دهانت زيباست. گونه هايت از پشت رو بند ، همانند دو نيمه انار است. گردنت به گردي برج داود است و زينت گردنت ، مانند هزار سپر سربازاني است که دور تا دور برج را محاصره کرده اند. سينه هايت مثل بچه غزالهاي دو قلويي هستند که در ميان سوسنها مي چرند. پيش از آنکه روز تمام شود و سايه ها بگريزند ، من به کوه مر و تپه کندر خواهم رفت... بر گرفته از کتاب غزل غزلها ، منسوب به حضرت سليمان (ع).

شایسته سالاری

معين ، بنا به شايعه اي که صدا و سيما پخش کرده ، به مبارکي ، رد صلاحيت شده (احتمالا به دليل خواندن ترانه هاي لس آنجلسي ، دليل ديگه اي به ذهنم نمي رسه) (قابل توجه وکيل عزيزم : توي پرانتز قبلي گفتم "احتمالا" پس تو رو به جون بچت گير نده) (وبلاگر هايي که به دليل حمايت از تحصن خبرنگارها ، توي وبلاگشون گفتن که تا بيست و چهار ساعت هيچي نمي نويسن ولي حالا موندن که با خبر به اين مهمي چيکار کنن، مي تونن اينجوري عمل کنن که دو به دو ، توي وبلاگ همديگه مطلب بنويسن ، در ضمن ميتونن براي اين پست کامنت بذارن! آخه عزيز دل برادر! وقتي فقط همين يه سوراخ رو داري که بقيه مي تونن از توي اون ، تو رو ببينن و صدات رو بشنون ، براي چي انگشت مي کني توش!).
بعله ، کجا بوديم ؟ آها ، آقاي معين رد صلاحيت شده ، اما خب ، برادر دکتر معين ، معني اين رد صلاحيت ، اين نيست که براي پست هاي ديگه صلاحيت نداري (اينو شوراي نگهبان گفته ، خودم از اخبار شنيدم) ، بلکه معنيش اينه که بهتره يکي از اقوام بنده ، مثلا اون يکي که توي نجف بدنيا اومده و مادرش اهل عراقه و پدرش حضرت آيت الله هاشم آملي و پدرش آقاي محمد خان ارباب و پدرش آقاي ياور که آخري ، پسر دايي مادر پدر بنده است ، رئيس جمهور بشه. آقايون احمدي نژاد و قاليباف هم قرار بود رد صلاحيت بشن (آخه فاميل ما نيستن) ، اما من هنوز نمي دونم که چطور شد که اينطوري شد.
اينجانب از همينجا ، به همه نامزدهای فاميل ، نسبت به هرگونه سوء استفاده از نسبت فاميلي موجود ، براي تبليغات انتخابات رياست جمهوري ، هشدار داده و آنان را از هر گونه تلاش براي  بازيچه قرار دادن نسبت خانوادگي ، بر حذر مي دارم. آقاي معين هم فقط يکي دو روز فرصت دارن که فاميل ما بشن ! وگرنه ، شرمنده...

(نسبت ها ، شايد راست باشن ، شايد صرفا ، يک شوخي براي يک نوشته طنز باشن) 

اشباح تاریکی

عجب حکايتی شده ، روز روشن چند شبح (که توی تاريکی خيلی ترسناکن) ، وسط شلوغی جمعيت ، بين اون همه عکاس و خبرنگار و غرفه های مطبوعات ، ميان پيش آدم که آهای آهای ، آهای آهای ، هوی هوی ، اوم اوم ... که چی ؟ که از ما بترس ! خدايا شر هر چی شاسکوله (مودبانه همون که بلديد) ، از سر ما کم بفرما (آمين) ، آقايون اشباح ! ، هوا روشنه ، ماها هم که چشم بند به چشم نداريم که روز و شب هر دو تاريک باشن ، يکی بخودش (منظورم رو که می فهميد ؟) سوزن می زد و می گفت آخ ، آخه دردتون چيه شماها ؟ دلتون می خواد ديگه...، بهر حال ، هنوزم فکر نمی کنم در اون حد و قواره ای باشيد که بخوام کاری به کارتون داشته باشم ، پس بازم بی خيال (با خودم بودم) و فعلا فقط لاحول می خونم.
نمايشگاه امسال هم خوب بود هم بد (از نگاه خودم)، بد بود چون بر خلاف سالهای قبل که حداقل يکی دو تا کتاب کامپيوتری خوب راجع به World Wide, Distributed, Object Based, Service Oriented, Multi Tier Architectures or Modeling and or Programming توی نمايشگاه پيدا می شد اما اينبار غير از کتابهايي که مطالبشون رو می تونستی توی Help نرم افزارهای مربوطه پيدا کنی ، چيز قابل توجهی رو من نديدم که بخوام بخاطرش سر کيسه رو شل کنم . خوب بود چون توی سالن مطبوعات دوستای نازنينم رو که خيلی دوست داشتم ببينم ، ديدم . از روبرو که به غرفه شرق نزديک ميشدم ، پوستر بزرگی رو ديدم که نظر رئيس جمهور رو که توی دفتر يادبود شرق نوشته بود با عوض کردن "در" به "از" با طراحی فوق العاده زيبا ، به ديوار غرفه چسبونده بودن : "خورشيد از شرق طلوع می کند" که در اصل اين بود : "خورشيد در شرق طلوع می کند". البته بين تفاوت های "از" و "در" بين علما اختلاف وجود داره ، بهر حال بنا به نظر بيشتر دانشمندان ، جمله اول از بديهيات و مسلماته ، مثل جمله "شيره را خورد و گفت شيرين است" ، در حاليکه جمله دوم يک پيش بينی برای ظهور قريب الوقوع کسی است که در همين حوالی و دور و بر خودمون يعنی در شرق ، انجام ميشه و آقای خاتمی بدون اينکه حساسيت کسی رو تحريک کنه ، خبر به اين مهمی رو داده و من هم که از معدود علمايی هستم که اينو فهميدم و خودم هم قبلا توی پست "هست آنکه هست" همينو گفته بودم ، می گم انشاءالله.
(چقدر طولانی شده اين پست) دم در غرفه شرق ، امید (امید معماریان) رو ديدم که داشت با بازديد کننده های غرفه حرف ميزد بعد از چاق سلامتی و روبوسی رفتم سراغ غرفه اقبال ، قبلا به حنیف (حنیف مزروعی) پيغام داده بودم که دارم ميام و اگه اونجا نباشه الهی که سوسک بشه ، خوشبختانه اونجا بود و سوسک نشد ، به نظر ميرسيد که خيلی شنگوله ، با هم رفتيم دم در سالن ، روزبه (روزبه میر ابراهیمی) و اميد (اميد معماريان) هم اومدن ، کلی با هم حرف زديم ، آقای قاليباف هم که جزو بد شانس ترين نامزدهای رياست جمهوريه ، همون موقع ها از سالن اومد بيرون و يه عالمه خبرنگار و عکاس اونو دوره کرده بودن و من شنيدم که يکی پرسيد آخر پرونده وبلاگ نويسا به کجا کشيده ، فکر کنم احسان بود که گفت پنج تا شون اينجا وايستادن شايد هم روزبه بود.
آه چقدر نازنينه اين اميد ، چقدر ماهه اين حنيف و چقدر گله اين روزبه.
خب اينم از گزارش بازديد از نمايشگاه به سبک و سياق پست مدرن که خوبيش اينه که کار دست آدم نميده! شاد باشيد.

پشت هیچستان

بيشتر از دو سه ماه نميگذره که مجتبی در جواب سوال من که پرسيده بودم ای کشته چرا مردی ؟ جواب داده بود "نمی دانم" ، بهر حال از اون جايی که بنده بهيچوجه (تاکيد می کنم به هيچ وجه) با عمه محترمه برادر ابراهیم نبوی شوخی ندارم پای اونو نمی کشم وسط و علی الحساب آزادی اونو (منظورم عمه خانم نيست) آرزو می کنم و فعلا محض احتياط برای اینکه نگن چقدر نامرد بود که يادی از مجتبی نکرد ، در يک دستم حلوا نگه داشتم و در يه دست ديگم شيرينی ، تا ببينيم آقای شاهرودی چه تصميمی می گيرند.

سفر به دیگر سو

مرحوم آقای کارلوس کاستاندا ، خيلی وقته که ديگه هيچ خبری ازش نيست...

کم کم دارم نگرانش مي شم.

سائورون

آراگورن ديگه داره زيادي قاطي مي کنه ، آخه برادر ، گندالف تا وقتي خاکستري باشه زورش به سارومان نميرسه ، عين آب خوردن سوسک ميشه ميره پي کارش .

فعلا که بيشتر حلقه ها پيش خودمه ولی دروغ چرا از وقتی اون  گولوم ناجنس با اون ارتباطات احمقانش يکي از حلقه هامو دزديده ، فکر و خيال دست از سرم بر نمي داره بايد با يک حيله جانانه بکشمش به داخل موردور

هست آنکه هست

خداست که مي بيند و هم اوست که ميشنود و مي داند آنچه آشکار و هر آنچه که پنهان است ، به همه چيز آگاه است و هم اوست که بهر که خواهد آنچه خواهد دهد ...

شانه به شانه ، صف اندر صف ، آرميده ، بي جان ، بر زمين ، مردگانند که کشته نشده اند ،  چشمها ، هنوز ، از بهت آنچه ديده اند ، گشاده است ، اما نمي بينند .

خانه لرزيده و پرده فرو افتاده ، عهد زنده گرديده و هيکل آشکار شده .
بي شمار مردمي که پاي مي کوبند و در آغوش مي کشند .

آتش خاموش گشته ، جنوب رفته و شمال وزيده است ، در شرق ميفرستند ، در غرب ميشنوند ، دروغين رفت ، راستين دميد .
گويند : بار الها ! آن چه بود بر گرده ما که تا به نيروي خود برداشتی دانستيم و پيش از آن نمي ديديم ؟
تويي آن يگانه ، تويي آن آفريننده ، تويي آن حکم کننده ، تويي آن بخش کننده ، تويي آن دانا ، آن بخشنده ، آن مهربان .
سپاس و ستايش فقط ترا سزاست .

محمد

گفتی که یک دیار

هرگز به ظلم و جور

نمی ماند ،

بر پا و استوار ...

متهمان پرونده سايتهای اينترنتی

خب به سلامتی...
خانمها همگی منع تعقيب خوردن. به خانمها مژگان قويدل ، فرشته قاضی و محبوبه عباسقلی زاده تبريک می گم ، حالا ما آقايون مونديم که فعلا داريم پشک ميندازيم تا چهار تامون بريم دادگاه ، الباقی نرن دادگاه. اون چهار تايی که ميرن دادگاه ، دوباره پشک ميندازن ، يکی شون ميره زندون ، بقيه نميرن زندون. اونی که ميره زندون ، شش ماه اون تو مي مونه ، بعدش اون تو نمي مونه. زندون هم يه جاييه ، مثل خونه آدم ، تلويزيون داره ، مبل داره ، روزنامه داره و يه عالمه آدمای مامانی که دستای مهربونشون دو برابر کله آدمه.

اين يه ماهی که مفقود بودم چقدر خوش گذشت

 

سال نو مبارک

سال هشتاد و چهار بر همه مبارک باد.

خونه ابرا - تقديم به یکی (مثلا تو)

غروب خاکستری از راه رسيد
پريشون
چادر شبش رو روی دنيا کشيد
مهربون
ابر می باره خيس ميشه گونه تو
نم نمک
باد ميآد و ميشه ديوونه تو
کم کمک
موهات پريشون ميشه
دلت پشيمون ميشه
------------------------
چشم تو و باز ، ستاره بارون
دل شب
چشم من و باز دوباره بارون 
لبالب
می خوای برم گم تو سياهی بشم
از اين ور
سر بذارم به کوه و راهی بشم
از اون ور
خونه ابرا کجاست
آخر دنيا کجاست
 

باد

می خوام وقتی که ، خورشيد خانوم
سرشو گذاشت ، روی اون کوها
آروم آروم
قبل از اونی که
بخواد بخوابه
پتوی سوراخ سوراخ شبو
بندازه روش
بندازه روم...
برم اون بالا ، بالای قله
در گوشی ، بهش بگم
يه چيزايی
خيلی خيلی خصوصی ...

مات در بیست و سه حرکت


1- e4

خب ، اين بابا که جديدا هوس (بقول حنيف حوس) کرده که حريف من بشه، مدتهاست که با بازی با يه مشت جوجه و بردنشون فکر کرده که هميشه ی خدا توی هر بازی ای برنده ست ، سابقا عادت داشت با پياده وزيرش ، بازی رو ، شروع کنه ، اما ، جديدا ، بنا به دلايلی (از اون لحاظ) ، روش بازيش رو تغيير داده و با پياده شاه بازی ميکنه ، با اين اوصاف من سعی کردم بازی رو به جناح وزير بکشونم و دفاع سيسيلی رو انتخاب کردم ، حرکات بعدی به واريانت دراگون منجر شد و طرف ، حمله يوگسلاو رو در پيش گرفت:

1. ...,c5  2. Nf3,d6  3. d4,cxd4  4. Nxd4,Nf6  5. Nc3,g6  6. Be3,Bg7  7. f3,Nc6  8. Qd2

در مقابل شاه هندی من ، اين حرکت سفيد ، با هدف تعويض فيل سياه رو و يا در اختيار گرفتن ستون وزير ، بعد از قلعه بزرگ ، انجام ميشه ، اما ، قدرت پياده های من ، هيچوقت اين اجازه رو بهش ندادن که به هيچکدوم از اين دو دست پيدا کنه.

8. ...,o-o  9. o-o-o,d5  10. exd5,Nxd5  11. Nxc6,bxc6  12. Bd4,e5  13. Bc5,Be6

اين هم نحسی سيزده برای سفيد ، اگر در حرکات 14 و يا 15 و يا 16 ، بخواد رخ خانه f8 رو با فيلش بزنه ، بيچاره ميشه ، اما گويا ، اين حريف کهنه کار ما فقط تونست دو حرکت در برابر اين وسوسه مقاومت کنه

14. Nxd5,cxd5  15. Bb5,d4  16. Bxf8

رخ ماه منو زد (احمق ، بزودی سزای اينکارت رو خواهی ديد ... تبت يدا ...)

16. ...,Qxf8  17. Kb1,Rb8  18. Ba4,d3

ميتونم بگم که بعد از اين حرکت پياده ای که انجام دادم ، اون الاغ ، بايد بازی رو واگذار می کرد ، دو قطر کليدی ای که برای دو فيل من آزاد ميشن علاوه بر دو ستون باز جناح وزير که رخ زيبای من!!! اونا رو در اختيار خودش گرفته ، غير از بدبختی ، چه نتيجه ای ميتونه براش ببار بياره

19. cxd3,e4  20. d4,exf3  21. gxf3,Qa3  22. Bb3,Rxb3  23. axb3,Bf5+

حالا که تو اين بازی برنده شدم ، دفعه بعد شروع بازی با منه ... دفعه بعد نوبت منه که با سفيد بازی کنم...
دوست دارين قدرت پياده ها رو ببينين؟

حقيقتي ديگر

متاسفانه جامعه ما اينجوريه كه بچه هامون زود بالغ ميشن ، جوونامون زود پير ميشن و پيرهامون زود خرفت ميشن. (البته بجز شما !) (اين پرانتز دوم رو به اين خاطر گذاشتم كه بگم خودم هم تو كف پرانتز اولم موندم !!!)

اگه به يه بچه بگي كوچولو ، يه فحش ناموسي آبدار بهت ميده كه جيگرت حال بياد ، اگه به يه جوون بگي احساساتي ، باهات دست به يقه ميشه و اگه به يه آدم پير بگي مشكلم اينه چي كار كنم ، اول با كلي اهن و تلپ و آخ و اوخ ميره بالا منبر نصايح و خلاصه همه زر زدناش اينه كه برو بمير.

عجب جماعت شير تو شيري شديم ما ، همه هنرمون شده اين كه خودمونو بزنيم به خريت احمقانه اي كه حتي كارلوس كاستاندا هم پيشمون بوق بزنه بره جلو.

با اينكه خودمم ميدونم كه هيچ ربطي نداره ولي نميدونم چرا يهو ياد وطن عزيز افتادم بله ياد وطن نازنين ، همون پيرمرد دوست داشتني كه با هم همبند بوديم (فقط يه بار تونستم ببينمش ) فقط ترانه يارا يارا رو بلد بود نصفه شبا كه نگهبانا ديگه حال حالگيري رو نداشتن و بيشترشون ميرفتن براي جيش بوس لالا ، ماها تازه دم ميگرفتيم براي آواز خوندن ، يادش بخير ، وطن ، ترانه زنداني ...

اي فسانه خسانند آنان ، كه فرو بسته ره را به گلزار
خس به صد سال طوفان ننالد ، گل ز يك تند بادست بيمار
تو مپوشان سخنها كه داري
تو بگو با زبان دل خود (هيچ كس گوي نپسندد آنرا)
ميتوان حيله ها راند در كار ، عيب باشد ولي نكته دان را
نكته پوشي پي حرف مردم ... (نيما يوشيج - افسانه و عاشق)

حقوق بشر

ای کشته! چرا مُردی !!! ، تا کشته شدی زار ؟

کوارک ها خيلی کوچيکن

- رو به ديوار بايست
- کدوم طرفه؟
- بچرخ به راست
- همونجايی که هستين بشينين
- (خيلی آروم) کيارش
- (يه کم بلندتر) کيارش
- هوم
- پس زندان زندان که می گن اينه
- آره مثه اينکه ، بابا خفن
- من گشنمه ، تو چی ؟
- من صبح کله پاچه خوردم
- هر چی تو جيباتونه بريزين بيرون
- من فقط کله پاچه ای رو که مامانم درست کرده باشه می خورم ...
- هيچی تو جيباتون نمونه
- ... بايد نخوداش حسابی بپزن ، ترشيش هم خيلی مهمه ، من کشته نارنج تازم
- آب ليمو بهتره
- چی ؟ نميشنوم
- آب ليمو بهتره
- بی سليقه

لعنت به اين تنهايی ، دلم برات تنگ شده ...

نمی خواستم اذيتش کنم ولی اون می خواست بره ، آروم آروم داشت از در آهنی بالا می رفت. داد زدم چوقک (Choghok) ، مورچت داره مياد (امير که از همه ما به راهرو نزديک تر بود شروع کرد به هيس هيس ، يعنی ساکت ، يکی اين نزديکی هاست) چوقک گفت چيز خورش نکردی که ؟ (هيس ، هيس ، هيس)
کنار در چمپاتمه زده بودم ، به مورچه هه نگاه می کردم که يه تيکه از نون خشکامو مثه يه غنيمت جنگی داشت با خودش ميبرد. با خودم فکر کردم ، چقدر تنهام.