او مرا مي‏خواند (قسمت پنجم)

سه توده به رنگ بنفش، با چشم‏هايي که نور زرد رنگ نااميدکننده‏اي رو از خودشون ساطع مي‏کردن، روبروي من ايستاده بودن. نه قدرت فرياد کشيدن داشتم، نه توان مبارزه و نه شهامت فرار.
نيروي شگفت‏انگيزي از پايين‏ترين قسمت جسم‏شون، اگه بشه اونو جسم ناميد، همه‏ي اطراف رو تحت تاثير قرار داده بود و طبيعت دور و بر رو در اختيار خودش گرفته بود. هيچ حرکتي از هيچ جايي، مشاهده نمي‏شد. نه باد، نه مه، نه سرما و نه گرما. شايد من، مابين توقف زمان و تاثيرش بر مکان، معلق مونده بودم، شايد من، در افسون تلاقي آبي و قرمز وجودشون، گير افتاده بودم. خيلي عجيب بود، احساسي که داشتم رو قبلا توي روياهام تجربه کرده بودم.
شب سردي بود اون پنج شنبه که به خوابگاه اميرآباد رفته بودم تا به دوستام سر بزنم. تموم راه رو از خوابگاه خودمون در محوطه دانشگاه علم و صنعت تا خوابگاه اميرآباد دانشگاه تهران، از سرما لرزيده بودم. نگهبوناي خوابگاه، بس که به اونجا رفته بودم منو مي‏شناختن، براي همين، بدون سوال و جواب و فقط با احوالپرسي و چاق سلامتي، وارد محوطه خوابگاه شدم.
سينماي کوي انگار فيلم قشنگي گذاشته بود و بچه‏هاي زيادي اونجا صف کشيده بودن اما سلف سرويس خلوت بود. احتمالا خيلي‏ها براي پنج‏شنبه و جمعه رفته بودن پيش خونواده‏هاشون. چند تا از بر و بچه‏هاي رشته ادبيات که بعضي‏هاشون رو ميشناختم، پيژامه به پا با يه توپ لاکي، فوتبال بازي مي‏کردن. به ساختمون بچه‏هاي پزشکي رسيدم، مجيد صفاييان، که تازه استيجري رو گذرونده بود از ته راهرو داشت به من نزديک مي‏شد. ظرف‏ها رو شسته بود و مي‏خواست به سلف بره و از اونجايي که مي‏دونست من ميام، يه ژتون اضافه تهيه کرده بود.
توي اطاق يه تخت دو طبقه بود که طبقه اولش جاي علي اسفندياري بود و طبقه دومش جاي مجيد، حسن ظاهري با اينکه مهندسي مکانيک مي‏خوند اما از ساختمون فني‏ها خودش رو به اينجا منتقل کرده بود. اون روي زمين مي‏خوابيد.
شام رو خورده بوديم و حسن سه تارش رو کوک مي‏کرد. اسفنديار، کنار پنجره نشسته بود و کتاب گيتون رو ورق مي‏زد. من و مجيد، رو لبه طبقه دوم تخت نشسته بوديم و پاهامون رو آويزون کرده بوديم. سيگارهامون روشن بود. ليوان چايي هنوز داغ بود ولي چايي داغ بين پک زدن‏هاي سيگار خيلي مي‏چسبيد. حسن، زرد مليجه رو ميزد و من داشتم به تفاوت سنتور با سه‏تار فکر مي‏کردم.
حسن با ظرافت تمام، سه تا از انگشتاشو ثابت نگه داشته بود و با انگشت اشاره، با نرمي و اعتماد به نفس، به سيم‏ها ضربه مي‏زد. ناخن انگشتش رو بلند کرده بود.
هر سيمي که به صدا در مي‏اومد، رشته‏هايي نامرئي از وجودم رو به ارتعاش در مي‏آورد. حرف زدنم متوقف شده بود و به قول مجيد، دوباره اسير اون احساس شيفتگي‏اي شده بودم که اونو وادار مي‏کرد با کتاب آناتومي اسفنديار، بکوبه تو فرق سر من.
موقع خواب مي‏دونستم که روياهاي سرزمين‏هاي دوردست، به سراغم ميان. روياي "يک پيغام براي يکي مثل من" رو اون شب ديده بودم...
بعد از اينکه بچه‏ها رو با اين قول که دوباره اونا رو با خودم مي‏برم تا دنياهاي سوي راست رو تجربه کنن، به دنيا برگردوندم. خودم به سمت سرچشمه رودي که از بالا مي‏اومد حرکت کردم. هيچ وقت از اين سوي جاده‏ي از دنيا رفتگان خوشم نمي‏اومد اما حالا که اومده بودم فرصتي بود تا دروازه‏هاي نوزده گانه‏ي يک طرفه رو از نزديک ببينم.
حضور چيزي توي اطاق، رويامو ضعيف کرده بود. چيزي بود که اونجا پرسه مي‏زد و من شرارت رو در اون حس مي‏کردم. براي بازگشت وضوح به رويام و راحت شدن خيالم از اينکه ناخواسته موجودي به رمز و راز خروج از جاده‏ي از دنيا رفتگان واقف نشه، بايد بيرونش مي‏کردم. خيلي ضعيف و ترسو به نظر مي‏رسيد. پا به فرار گذاشت، منم دنبالش کردم. شنلي بلند پوشيده بود و وقتي تعقيبش مي‏کردم از اون جدا شد و به روي خودم افتاد. نحسي‏ي رذالت، خباثت، شرارت، خيانت، دروغ، ناپاکي، حسادت، نااميدي، نفاق و دورويي و چه احساس‏هاي شوم ديگري که از توصيف کردنشون عاجزم، نفسم رو بند آورده بود و اون موجودي که چنان وحشت زده پا به فرار گذاشته بود، حالا خودش رو براي يورش به من، آماده مي‏کرد. جيغي کشيد که تموم بند بند وجودم رو لرزوند، خنده نفرت‏آورش، در هوا پيچيد و ده‏ها صداي ديگه، باهاش هم آواز شدن. صداي خنده‏هاي زوزه مانند از همه طرف مي‏اومد. اون تنها نبود... (ادامه دارد)

- سينه چاک هم داستانش رو شروع کرده، شايد ماجراهامون يک جايي با هم تلاقي کنن!

- بلاگ رولينگ رو فيلتر کردن، براي همين دوباره ليستم رو به ترتيب پارتي بازي و حروف الفبا از نو ساختم. دوستاني که لينکشون جا افتاده و يا اصلا از اول نبود ولي دوست دارن تو ليست باشن، چه سياسي‏هاش از چپ چپ تا چپ و ميانه و راست و راست راست و غيره و چه غير سياسي‏ها از طنز و شعر و ادبيات و فرهنگ و روزمره و حالا هرچي، توي اين پست و پستاي بعدي با اين جمله که "لينک منو اضافه کن تا حالت جا بياد!"، به من اطلاع بدن. در اولين فرصت حتما اقدام مي‏کنم انشاالله.

----------------------------------
آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال، شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک، نبردند برون
گفتند فسانه‏اي و در خواب شدند

-------
گردون، نگري ز قد فرسوده‏ي ماست
جيحون، اثري ز اشک پالوده‏ي ماست
دوزخ، شرري ز رنج بيهوده‏ي ماست
فردوس، دمي ز وقت آسوده‏ي ماست

-------
(خيام)
----------------------------------

ايراني‌ترين ايرانيان

- من نگران کردهاي کشورم هستم.
آنهايي که از شريف‌ترين، غيورترين، باهوش‌ترين، مهربان‌ترين و دوست داشتني‌ترين اقوام اين سرزمين هستند. اون‌ها تاج سر ما و افتخار اصيل ما هستند. برادر مهربان من، خواهر زيبا روي من، خدا پشت و پناه تو باد.

- آيا گمان کرديد خدا، که به شما چشم داده تا ببينيد و گوش داده تا بشنويد، خود نمي‌بيند و نمي‌شنود؟!

-----------------------------------
اگر در پايان سفر، اينجا مي‌آرامم
مدفون در اعماق تاريکي،
در پس همه برج‌هاي بلند
در پس همه کوه‌هاي پر شيب
بر فراز همه سايه‌ها، خورشيد مي‌راند
و ستاره‌ها تا ابد در آسمان مي‌درخشند
نخواهم گفت که کار روز تمام است
و ستاره‌ها را وداع نخواهم گفت...

(ارباب حلقه‌ها، بازگشت شاه - جي. آر. آر. تالکين)
-------------------------------------

او مرا مي‏خواند (قسمت چهارم)

از "آرس تخت" شروع کرده بودم، از سرزمين خداي افسانه‏اي جنگ، پس از اون از "سيو گردن" و "سه تيجه" گذشتم و به "کرف" رسيدم. به "لاله کوه" رفتم، "نسو" (جايي که هميشه در سايه ست) رو ترک کردم و در "خورتو" (جايي که خورشيد هميشه نورش رو بر اون مي‏تابونه) بر روي "قبر ضحاک" نشستم و منتظر موندم تا هوا کمي تاريک بشه، در دره‏هاي بين "درازمرث" و "خورتو"، از کوره راهي که به "سنگ نو" (نو يعني چشمه) مي‏رسيد به سمت "زن گرجي" بالا رفتم.
هوا کاملا تاريک شده بود، از گردنه "مردي بمردي" رد شدم و حالا بين صخره‏هاي بزرگ و پرتگاه‏هاي عميق "دو سنگ" بودم. طبق افسانه‏هاي قديم، کيومرث، اوشهنگ پيشداد، تهومرث (طهمورث؟)، جم شاد، آژي دهاک (ضحاک) و فريدون، در کوه‏هاي البرز قلعه‏هايي ساخته بودن و به عنوان آخرين پناهگاه از اونا استفاده مي‏کردن.
همه جا تاريک بود و تنها صداي پاي باد که بي هدف و به آهستگي در همه سو از همه سو در حرکت بود، شنيده مي‏شد. ستاره‏ها با چشمک‏زدن‏هاي وهم آورشون، بيشتر به ترس مرموزي که از سکوت و تاريکي ناشي مي‏شد، دامن مي‏زدن. ماه نبود و سنگ‏ها و صخره‏هاي برافراشته مانند هيولاهاي افسانه‏هاي قديم، دور و برم رو احاطه کرده بودن.بينايي و شنوايي، خودبخود، به منتها درجه دقت و تمرکز رسيده بودن و حتي دورترين صداها و کمترين روشنايي در دوردست‏ها، تا سرحد جنون، باعث تحريک اونا مي‏شدن. گوش‏هام مرتب کشيده و تيز مي‏شدن. صداي باد، خاموش شده بود و با اينکه آسمون صاف بود اما بر سطح زمين، تکه‏هاي ابر از همه سو، روي کوه‏ها، آروم غلت مي‏خوردن و کم کم دور و برم رو، مه، احاطه مي‏کرد.
مه همه جا رو پر کرده بود و سنگيني تاريکي و سياهي شب، بيشتر مي‏شد. ايستادم تا موقعيت رو بررسي کنم و کمي هم استراحت کرده باشم. باد از پشت سرم دوباره شروع به حرکت کرد و با حرکت خودش، صداي همه‏ي چيزايي که نمي‏ديدم رو به گوش من مي‏رسوند. انگار کوه‏ها‏ و دره‏ها و صخره‏ها و سنگ‏ها و همه چي، از پشت سرم به من نزديک مي‏شدن. عرق سردي تنم رو پوشونده بود و انتظار حمله‏ي ناشناخته‏اي، منو در جاي خودم، ميخکوب کرده بود. به آرومي برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. سه جفت چشم، با نور زرد پريده رنگ در حال مرگ، به من خيره شده بودن... (ادامه دارد)

-------------------------------
اي قضات، شما که دم از انصاف مي‏زنيد، چرا خود عادلانه قضاوت نمي‏کنيد؟
شما در فکر خود نقشه‏هاي پليد مي‏کشيد و در سرزمين خود، مرتکب ظلم و جنايت مي‏شويد...
(مزامير-داود پيامبر)
-------------------------------

مگسک کج!

- گنجي زنده يا مرده؟ شعر:
تو مکن تهديدم از کشتن که من       تـشـنه‌ي زارم به خـون خـويشتن
اي حريــفان مــن از آنـها نيستم       کز خــــيالاتي در ايـن ره ايــــستم
مـن چو اسماعــيليانم بي حـذر       بـل چــو اســـــماعيـل آزادم ز سـر
هيـــن مـرا بـگذار اي بـگزيـده دار       تا رســـن بـازي کـنم منصـــــور وار
گـر شـديد اندر نصيــحت جبرييل       مي‌نخواهد غــوث در آتش خليـــل
جبـرييــــلا رو کـه مـن افـــروخـته       بهترم چون عــود و عــنبر سوخــته
جبـرييــــلا گر چه ياري مـي‌کني       چـــون بـرادر پـاس داري مـــي‌کني
اي بــــــرادر مـن بـر آذر چـابــکم       من نه آن جانم که گردم بيش و کم (مثنوي معنوي)

- قرار نبود اونا (ميگن بشقاب پرنده بود) تو روسيه فرود بيان، که اومدن، قرار نبود صاعقه به گلستان بزنه، که زد، قرار نبود فهد بميره، که مرد!
فکر کنم بعد از سه بار تير انداختن، ديگه براي هر تيراندازي بايد همه چي تنظيم باشه! پس بزن بريم... شعر:
تو همان کن که کند خورشيد شرق       با نفاق و حيله و دزدي و زرق (مثنوي معنوي)

- ميگن داشتن بمب اتمي براي بعضي کشورهاي گرفتار استعمار نو، خوبه، چون اگه دشمن بد بينديشه پدرش رو در ميارن! شعر:
کنده‌اي را لوطي‌اي در خانه برد       سرنگون افکندش و در وي فــشرد!
بر ميانش خنجري ديد آن لعيـن       پس بگفتش بر ميانت چيست اين؟
گفت آنکو با من ار يک بدمـنش       بـد بينـديشـــــد! بـدرم اشکمــــش
گفت لوطي حمدلله را که مـــن       بد نينـديشيـــــده‌ام بـا تـو بـه فـــن! (مثنوي معنوي)

- آقاي خاتمي فرمودن که گنجي خودش مقصره! بيت:
ما مريديم و تو مـرشد، پيــــر ما       ساعتي بنشين به روي؟ صندلي! (ناشناس!)

------------------------------
...
باد کشتي را به گردابي فکند
گفت کشتيبان بدان نحوي بلند
هيچ داني آشنا کردن؟ بگو
گفت ني اي خوش جواب خوبرو
گفت کل عمرت اي نحوي فناست
زانکه کشتي غرق در گرداب‌هاست!
(مثنوي معنوي)
------------------------------

به نام خدا، آن بخشنده، آن مهربان

چقدر خوبه اگه اکبر گنجي آزاد بشه.

او مرا مي‌خواند (قسمت سوم)

دوست داشتم وقتي که تاريکي همه جا رو فرا گرفته، حرکتم رو از سر بگيرم، ولي هنوز، با اين که تکه‌هاي کوچيک و بزرگ ابر در سراسر آسمون غروب پخش بود، هوا کمي روشن بود. منتظر موندم و در حالي که روي سنگ فبر ضحاک دراز کشيده بودم، دوست داشتم ماجراهاي اون زمان رو با چشم خودم ميديدم و نظاره مي کردم، اينطور قصد کردم.
مي‌ديدم. در تمام کوهستان، مردها و زن‌ها رو مي‌ديدم که چند نفر چند نفر، گرد همديگه، همه جا پخش بودن. غروب بود و چوپان‌ها، پيشه‌ورا، کاهنا، سربازا، سردارا، از همه جور مردمي که اونجا جمع شده بودن و منتظر بودن تا ببينن تکليف پادشاهي بالاخره چي ميشه، آتيش‌هايي برپا کرده بودن. مدعياي زيادي براي تاج و تخت اومده بودن اما شوراي کاهنا و ريش سفيدا، همه رو يکي يکي و چندتا، رد مي‌کردن، اونا از آزمايش‌هاي اينا، رد مي‌شدن. در گيرودار بحث و جدل مدعيا و داد و قال اونا و سر و صداي جمعيت، يهو، يه پسر چوپان با چالاکي، صاف رفت و روي تخت پادشاهي که اونجا گذاشته بودن، نشست.
ادعا مي‌کرد که از تبار پادشاهاست و مامور کشتن او با نافرماني از آژيدهاک، اونو به مرد چوپاني سپرده. در هر حال اون روي تخت پادشاهي نشسته بود و ديگه کار از کار گذشته بود. دشت و دامنه کوه‌ها و روي تپه‌ها و کنار دره‌ها، مردم با دست‌هاي برافراشته، غريو درودها و زنده بادها رو سر دادن. فريدون پادشاه شد، به همين سادگي.
لاله کوه، کوهي که سمت راست من بود و گرگ‌ها از اون جا اومده بودن، اين ماجرا رو در خاطرش سپرده و جايي که به اون ميگن شاه نشين، بر گردنه غربي لاله کوه، هنوز دستخوش کند و کاو دزدان گنجه.
بعدها در کوه‌هاي سمت چپ و کمي بالاتر از اونجا که من بودم، فريدون کاخي ساخت که خرابه‌هاش هنوز هم هست و به زودي بعد از تاريک شدن کامل هوا، به اونجا مي‌رفتم، نزديک پناهگاه سوم قله دماوند... (ادامه دارد)

--------------------------------
به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه
داسي سرد
بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزمکان به هياهوي،
شمشير در پرندگان نهادند
ماه
بر نيامد.

(محاق - احمد شاملو)
--------------------------------

به دليل نامعلوم!، به يک عدد وکيل کله خر ديگر نيازمنديم

ميگن مامورا براي دستگيري عبدالفتاح سلطاني وکيل الرعايا، رفتن در خونش، اما اون به موقع جيم زده بود. آخي طفلي، چقدر جوش مي‌زد که اين‌جوري بنويس، اون‌جوري ننويس، نگو که يکي بايد به خودش نصيحت مي‌کرد که اين‌جوري بگو، اون‌جوري نگو! قبلا هم چهار پنج ماه زندوني کشيده بود، بد فرم!.

-----------------------------
روستايي گاو در آخور ببست
شير گاوش خورد، بر جايش نشست
روستايي شد در آخور، سوي گاو
گاو را مي‌جست شب، آن کنجکاو
دست مي‌ماليد بر اعضاي شير
پشت و پهلو، گاه بالا، گاه زير!
شير گفت ار روشني افزون شدي
زهره‌اش بدريدي و دل خون شدي!
اين چنين گستاخ زان مي‌خاردم
کو در اين شب، گاو مي‌پنداردم!
...

(مثنوي معنوي)
----------------------------------

او مرا مي‌خواند (قسمت دوم)

تخته سنگي که روش نشسته بودم، يک تخته سنگ مسطح بزرگ به قطر دو آدم بلند قد بود که اونجا فرش شده بود.
سيلاب‌ها و برف و بارون، روي اون، شيارهايي بر جا گذاشته بودن که صورت پيرش رو پيرتر و باتجربه‌تر نشون مي‌دادن. اين شيارها، تقريبا، نوشته‌هاي کنده شده به خط قديم رو، از روي اون پاک کرده بودن، اما هنوز نشونه‌هاي بر جا مونده از آدم‌هاي مصممي که يک روز اين سنگ رو بر دهنه‌ي غار زيرين گذاشته بودند و با سم اسب‌هاشون اون رو لگدکوب کرده بودند، تا محکم سر جاي خودش قرار بگيره، قابل تشخيص بود.
روي اين سنگ جاي سم اسب‌ها و جاي زنجيرها که نشونه هاي سرکشي و قيام بر عليه ستمگري و بي عدالتي و زندان و اسارت و بردگي بود از يک طرف و جاي سم گوسفندها و قاشق ها و چنگالها و نشونه هاي ديگري از ثروت و مکنت و قدرت از طرف ديگر، حکاکي شده بود تا خاطره آن روز را فراموش نکنند. خاطره روزي که ستمگري خونخوار، بدست ستمديدگان دادخواه، سرنگون شد و با همه دارايي و جلال و جبروت خود در غاري دفن گرديد.
خاطره روزي که مردم دهنه غار را با اين تخته سنگ پوشاندند تا ظلم و ستم در قعر زمين دفن شده و هرگز باز نگردد و نيز هر ستمکار بدسرشتي از سرنوشت او درس بگيرد.
من در دامنه قله دماوند بودم و بر روي آن تخته سنگ نشسته بودم، بر روي دهنه غاري که به آن ميگويند:
گور آژيدهاک... (ادامه دارد)

-----------------------------------
چون چراغي لاله سوزم در بيابان شما
اي جوانان عجم، جان من و جان شما
مي‌رسد مردي که زنجير غلامان بشکند
ديده‌ام از روزن ديوار زندان شما...

(اقبال لاهوري)
-----------------------------------

او مرا مي‌خواند

روي تخته سنگي نشسته بودم و به کوه‌ها و دره‌ها نگاه مي‌کردم، آفتاب ظهر تن سنگ‌ها رو داغ کرده بود و حالا گرماي دلپذير اين تخته سنگ صاف که روش نشسته بودم، سرماي غروب رو براي من تلافي مي‌کرد.
به اطراف نگاه مي‌کردم، به علف‌ها، به گون‌ها، به درختچه‌ها. به صداي عبور باد که هر از گاهي بوته‌هاي سست رو از زمين مي‌کند و به اطراف پرت مي‌کرد، گوش مي‌کردم. صداي کبک‌ها که دسته جمعي به سمت بالاي کوه مي‌رفتند، دلنشين بود.
حدود پنجاه قدم بالاتر از جايي که بودم، يک گله سه‌تايي از گرگ‌ها، از سمت راست و از بين سنگلاخ‌هاي صعب‌العبور، به سمت دامنه‌هاي کم شيب و سايه‌گير سمت چپ در حال حرکت بودند: يک گرگ نر، يک گرگ ماده و يک توله گرگ.
تا به حال هيچ گرگي رو اينطور از نزديک نديده بودم. گرگ‌ها با آرامش و متانت از روبروي من رد مي‌شدند و توله اون‌ها، مثل هر بچه بازيگوش ديگه‌اي، ورجه وورجه کنان و با شيطنت پشت سر اون‌ها مي‌رفت. چند قدم به طرف من اومد و وايستاد. با کنجکاوي به من نگاه مي‌کرد.
من هم محو در زيبايي خيره کننده‌ي اون شده بودم و چقدر ناز بود. گرگي که جلوتر مي‌رفت، ايستاد و روي خودش رو به سمت توله برگردوند و با سرش بهش علامت داد. بچه گرگه هم با سر و صدا و در حالي که به بالا و پايين مي‌پريد، به سمت پدر و مادرش رفت.
دور شدن اون‌ها رو تماشا مي‌کردم و با خودم فکر مي‌کردم که ماجراجويي اين دفعه من در کوه‌هاي البرز، چقدر لذت‌بخش شروع شده... (ادامه دارد)

----------------------------------
...
بنوش اي برف، گلگون شو، برافروز
که اين خون، خون ما بي‌خانمان‌هاست
که اين خون، خون گرگان گرسنه‌ست
که اين خون، خون فرزندان صحراست
در اين سرما، گرسنه، زخم خورده
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
وليکن عزت آزادگي را
نگهبانيم، آزاديم، آزاد
(سگ‌ها و گرگ‌ها-مهدي اخوان ثالث)
-----------------------------------

برادر حسين درخشان! لطف فرموده و به خبرچين لينک بدهيد!

خبرچين، در يک عمليات محيرالعقول، با کمک متخصصان داخلي و خارجي، لينک هاي چندين وبلاگ از جمله مال من رو از ليستش حذف کرده و از اين طريق مشت محکمي به دهان برادر حسين درخشان زده که لينک خبرچين رو برداشته بود، حرفي نيست، مال خودشونه اختيارش رو دارن، شايد از اين راه بتونن بازديدهاي وبلاگ گروهي شون رو از هزار و پونصد برسونن به شش هزار بازديد کننده وبلاگ شخصي حسين درخشان.
خبرچين، وبلاگي که قرار بود خبرهايي رو از گوشه کنار وبلاگها، در يک جا، جمع و جور کنه، حالا در کجاي وبلاگستان قرار داره؟ آيا به هدفش رسيده؟ آيا موفق بوده؟ آيا غير از نقل مطلب از ده بيست وبلاگي که بيشتر خودشون نويسنده اونا هستن، کار ديگه اي کردن؟ خودشون تحليل کنن. معمولا اينجوريه که يه عده اي با شور و اشتياق زياد، دست به کاري ميزنن اما با گذشت زمان، يا انگيزه لازم رو از دست ميدن، يا با خودشون دچار چالش ميشن.
با اين حال، هنوز اين اميد وجود داره که وبلاگ خبرچين بتونه در کاري که در ابتدا به عنوان هدف براي خودش در نظر گرفته بود، موفق بشه و من هنوز براي اين دوستان آرزوي موفقيت مي کنم.

يک پيغام براي يکي مثل من

در حال قدم زدن بودم. از چند خيابون گذشتم. برگشتم و به تابلوي کوچکي که بالاي خيابون نصب شده بود نگاه کردم. نوشته شده بود: بخارست.
با خودم فکر کردم، بخارست؟
انگار بارها و بارها به اينجا اومده بودم. يه چيزايي غير عادي بود. اين اولين سفر زميني من بود، اما با اين حال، همه جا رو ميشناختم.
هيچکس اون اطراف نبود. نه آدمي، نه حيووني، نه درختي. چقدر ساکت، چقدر ساکت، چقدر ساکت.
به اطراف نگاه کردم. "آيا کسي مثل من اين اطراف نيست؟"
اين کوچه منو به طرف خودش کشوند. وارد شدم. انگار همه چي تعطيل بود. همه چي متوقف بود.
اون سمت کوچه، در رديف خونه هايي که پلاک هاشون فرد بودند، فقط يکي، فقط يکي از خونه ها، يک لنگه از درش باز بود. داخل شدم.
روبروي من يه راه پله بود، در حال بررسي بودم. يکي، که مطمئنا نگهبان اونجا بود، اومد بطرف من تا مانع ورود من بشه اما وقتي خوب نگام کرد با حالتي خجالت زده راه رو باز کرد. يعني اون منو ميشناخت؟ ولي يکي مثه من نبود! يک قدم جلوتر رفتم و هنوز در حال بررسي موقعيت بودم که حس کردم پشت سرم داره اتفاقي مي افته. نگاه کردم، نگهبان جلوي يه آدم رو گرفته بود و نميذاشت داخل بشه. دو تا بچه باهاش بودن، يک پسربچه حدودا پنج ساله و يک دختربچه نه ساله. نگهبان دو دستش رو از هم باز کرده بود و جلوي اونا رو گرفته بود. مرد به من نگاه کرد و سرش رو پايين انداخت. دوباره سرش رو بلند کرد. آدما موجودات عجيبين. با اينکه فرد نيستن، زوج هم نيستن. يک مرد تنها، دو بچه! يک بار تلاش براي ورود، دوبار نگاه کردن به من، دو گوش، يک دهن، دو چشم، در هر کدوم از چشماش يک التماس...
با خودم فکر کردم اين آدما موجودات نچسبين اما بچه ها، من اونا رو دوست دارم، حتي من عاشق کره الاغام! خيلي ماهن. دست بچه ها رو گرفتم و به داخل آوردم. مرد خوشحال بود و سرش رو انداخت پايين که بياد تو. نگهبان به من نگاه کرد، من سرم رو بردم بالا، مرد نتونست داخل بشه.
زير راه پله اون روبرو، دو تا در وجود داشت. خب، برم به راست يا برم به چپ؟ بالا که ابدا نميشد، اون بچه ها امانت بودن و اگه ميبردمشون، عمرا بعدش بر نمي گشتن و من نمي تونستم اينو بپذيرم. سمت راست؟ اگه تنها بودم و مجبور بودم که نرم بالا، حتما از در سمت راست ميرفتم. التماس مرد رو به ياد آوردم، اون ميخواست به سمت چپ بره. پس چاره اي نداشتم حالا که بچه هاش رو آورده بودم بايد به همونجايي ميبردمشون که قولش رو به اينها داده بود.
آدما موجودات عجيبين، با اينکه خيلي باهوشن، خيلي احمقن. چه چيز سوي چپ براش جالب بود؟ زندگي و مرگ، زندگي و مرگ، زندگي و مرگ، اي دوگانه خواه بي شعور! هنوز نفهميدي که توي دنيا، داري ميميري، در هر لحظه، در هر لحظه، در هر لحظه.
در سوي چپ رو باز کردم. يک سالن خيلي بزرگ بود. آدمهايي لخت روي کف سالن صف در صف، دراز کشيده بودن، زن و مرد، زن و مرد، زن و مرد و زنهاي تنها.
زود فهميدم که روح اينها جسمشونو ترک کرده و اين شايد براي بچه ها ترسناک باشه. آخه آدما از مرده هاي خودشون ميترسن. طوري کنارشون وايستادم که نتونن اونا رو ببينن. از کنار ديوار سالن اونا رو به سمت در خروجي هدايت مي کردم. دو نفر از ته سالن با سرعت به سمت من حرکت کردن، يکي شون اون يکي ديگه رو نگه داشت و از علامتي که به ديگري داد معلوم بود که منو ميشناسن. نگاشون کردم، حالا داشتن مرده ها رو ميشستن. بچه ها رو از کنار ديوار به سمت در خروجي هدايت کردم.
از سالن که خارج شديم به يه محوطه رسيديم با چند درخت و يک جوي آب کوچيک و چند نيمکت و آدمايي که بعضي ها رو زمين نشسته بودن، بعضي ها رو نيمکت و چند بچه و آدم بزرگ که در حال بازي و ورجه وورجه بودند. بعضي ها سفره اي پهن کرده بودن و چيزي مي خوردن. چي ميخوردن؟ ميوه هاي درختا. چه ميوه هاي بدي.
خستگي رو تو چشماي دو بچه اي که با من بودن حس مي کردم. از نا افتاده بودن. براي هر کدوم يکي يک ميوه از يک درخت چيدم. آدمايي که اونجا بودن متوجه ما شدن، کم کم نگاهاشونو حس مي کردم که ميخواستن به بچه ها حمله کنن. به وضوح از اينکه ميوه هاي پاکيزه و عالي تو دست بچه ها بود، اونا رو دچار حسد کرده بود. هر لحظه ممکن بود که به بچه ها آسيب برسونن. من نخواستم با اونا درگير بشم آخه خيلي نابرابر بوديم، اونا خيلي احمق بودند.  دست بچه ها رو گرفتم و در امتداد جوي آبي که جاري بود به راه افتادم. آدما نتونستن جلوتر بيان، سدي بين ما بود، پس زننده.
دورتر ها يک عده ديگه از کنار آب به سمت پايين مي اومدن. آدمايي بودن که وضعشون کمي بهتر از قبلي ها بود. به سمت اونا رفتم. از يکيشون پرسيدم آيا ميشه يه راه آدم رو که بچه ها بتونن تحمل کنن به من نشون بده تا اونا رو به اون باغ قشنگ ببرم که يک ساعت توش براي خودشون بچرن و حال کنن. داشت جواب ميداد که يکي ديگه جلوشو گرفت و نذاشت چيزي بگه در عوض از من پرسيد اگه من راه بازگشت رو از تو بپرسم جوابمو ميدي؟ گفتم نه! گفت پس راهي که پرسيدي رو خودت پيدا کن!
به بچه ها نگاه کردم، طفليا هاج و واج مونده بودن. نوازششون کردم، دو تاشون رو بغل کردم و ازشون خواستم که چشماشونو ببندند. به خواب رفتند و در خونه هاي خودشون بيدار شدند. با اين قول از طرف من که يک بار ديگه اونا رو با خودم ببرم، ولي از سمت راست.

"گنجي عزيز، آنها آرزو دارند که تو سازش کني، تا آنها مدارا کنند"
-------------------------------
قرآن مجيد، القلم
: به نام خدا، آن بخشنده، آن مهربان
1: نون و قلم و آنچه مى نگارند.
2: تو به سبب نعمت پروردگارت، ديوانه نيستى
3: و البته براي تو پاداشى ست به سزاوارى.
4: و براستي که بر اخلاقى عظيم، استواري.
5: بزودي خواهى ديد و آنها هم خواهند ديد،
6: که کداميک از شما محکوم شده ايد.
7: پروردگارت به کسانى که از راه او منحرف شدند بخوبى آگاه است، و از آنان که هدايت يافتند کاملا آگاه است.
8: از تکذيب کنندگان اطاعت نکن.
9: آنها آرزو دارند که تو سازش کنى، تا مدارا کنند.
10: از هر سوگند ياد کننده فرو مايه اى اطاعت نکن.
11: تهمت زننده، به سخن چيني.
12: منع کننده از نيکوکاري، کوشنده به بدکاري.
13: خشونت گرا و بي نسب،
14: با اينکه داراي مال و فرزندان بود.
15: هنگامى که آيات ما بر او خوانده مى شود، مى گويد، " افسانه هاى قديمى!"
16: ما بر بيني اش علامت خواهيم گذاشت!
...

-------------------------------

وعده نزديک

قرآن مجيد، سوره الدخان:

بنام خدا، آن بخشنده، آن مهربان
۱۰: پس، بگوش باش آن روزى را که آسمان دودى آشکار بياورد.
11: مردم را احاطه خواهد کرد؛ اين مجازاتى است دردناک.
12: "پروردگار ما، اين عذاب را از ما بردار؛ ما مؤمن هستيم."
13: به چه گوشزد مي کنند! رسولى روشنگر نزدشان آمده بود.
14: اما آنها از او روى برگرداندند و گفتند، "دانش آموخته اي ديوانه!"
15: ما آن عذاب را براى مدتى بر مى داريم؛ شما بزودى باز مى گرديد.
16: روزى که ضربه مهلک را وارد آوريم، انتقام خواهيم گرفت.
...
47: او را بگيريد و در وسط دوزخ بياندازيد.
48: سپس عذاب جوشان را بر سرش بريزيد.
49: "اين را بچش! راستي، تو بسيار قدرتمند و بسيار محترمي!"
50: اين هماني است که درباره اش شک داشتيد.
51: همانا پرهيزکاران در موقعيت امنى خواهند بود.
52: در باغ ها و چشمه سارها.

با من و همراه مني

خودم رو براي خواب آماده مي کردم. کولر تنظيم بود، لامپ راهرو روشن بود، تلويزيون رو خاموش کردم (آقاي احمدي نژاد، من يه خواهشي ازت دارم. قول ميدم که تو اين چهار سال، بر خلاف ميلم به هيچ وجه بهت گير ندم و هيچ خواهش ديگه اي هم ازت نداشته باشم. اگه خواستي پياده رو ها، خيابونا، بيابونا، پارک ها، مهد کودک ها و هر جاي ديگه حتي توي خونه هاي مردم، هر جايي که دوست داشتي و عشقت کشيد، زنونه مردونه کني، بکن! لال بشم اگه در اين مورد چيزي بنويسم. اگه خواستي همه روزنامه ها، از شرق و اعتماد و اطلاعات! و هر روزنامه اي رو که خواستي ببندي، ببند! کور بشم اگه از همين الان هيچ کدومشونو بخونم چه برسه به اينکه بخوام بعدا بخاطر توقيف شون، حتي با گوشه کنايه، حتي تو دل خودم، حرفي بزنم. آقا هر کاري دوست داري بکن، تا دلت خنک بشه، ديگه چي مونده که نگفته باشم؟ هر چي که نگفتم رو هم اگه خواستي بکن، فقط تو رو جون بچت "يار دبستاني" رو نخون!) تلويزيون رو خاموش کردم! رو تختم دراز کشيدم (نمي دونم چرا اين تخت منو، اندازه سلول انفرادي ساختن، يا سرم ميخوره به اينور، يا پام ميخوره به اون ور، يه غلت بزنم اين ورکي، با صورت ميخورم به ديوار، اونوري هم که يادم نمياد تا بحال غلت زده باشم!) رو تختم دراز کشيدم! چي کار مي خواستم بکنم؟ (مربوط به گنجي بود؟ نه، مثه اينکه يه کار ديگه اي داشتم مي کردم) يادم رفت!
...؟
آها، مي خواستم بخوابم! بله يه دستمو گذاشتم رو سينم (شايد هم شکمم، دقيقا يادم نيست)، يه دست ديگمو گذاشتم رو پيشونيم. واي!!!؟؟؟...
تا چشممو بستم (شايد هم هنوز کامل نبسته بودم، يه ذره مونده بود تا کامل بسته بشه)، يهو همه جا سفيد شد. انگار يکصد سال نوري رو طي کرده بودم و به يه جاي ناشناخته، يه جاي بيجا، به هيچ جا يا چطور بگم؟ به همه جا! منتقل شدم! بقيه رو نمي دونم به چه زبوني بنويسم...

"از اسد به گنجي!"
"اگه بلايي سر گنجي بياد؟"
"کابوس يا واقعيت؟"
"نوشي و جوجه هاش رو دريابيد." (چقدر ناجوانمردانست...)
"به قهوه خونه احسانه و دوستان، يه سري بزن، چاي تازه دم قند پهلو داريم. (ديزي فعلا نداريم!) آره بابا! چاي بخور، غصه نخور! الهي فيلتر بشي اگه لينکش رو تو وبلاگت نذاري!"

---------------------------------------------
دوش، وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندران ظلمت شب، آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي...

----------------------------------------------
تو همچو صبحي و من، شمع خلوت سحرم
تبسمي کن و جان بين، که چون همي سپرم
(حافظ شيرازي)
---------------------------------------------

ايلويي، ايلويي، لما سبقتني؟

با خودم فکر مي کردم آيا از اين آخرين فرصت استفاده مي کنند؟ آيا گنجي را آزاد مي کنند؟

-------------------------------
انجيل مرقس، باب 10 آيه 45:
من که مسيح هستم، نيامده ام تا کسي به من خدمت کند، بلکه آمده ام تا به ديگران کمک کنم و جانم را در راه آزادي ديگران فدا کنم.
انجيل مرقس، باب 4 آيه 12:
آنگونه که يکي از پيامبران فرمود، با اينکه مي بينند و مي شنوند، اما چيزي درک نمي کنند و به سوي ندا دهندگان، روي بر نمي گردانند.
قرآن مجيد:
کورند و کرند و در نمي يابند و بر نمي گردند.
-----------------------------

گفتگوي تمدنها

ادامه بحث از پست هاي قبلي که پيشنهاد مي کنم عنوان آن خشونت در دين باشد.
خلاصه بحث:
من معتقدم که در دين اسلام (که به نظر من دين همه پيامبران است) خشونت مذموم است و نفي شده است. آقاي انتظار از مجموعه کتابهاي يهوديان مثالهايي آوردند که بر اساس آنها خداوند، قوم بني اسراييل را به قتل و کشتار مردمي که در سرزمين موعود بودند امر کرده بود. و نيز مثالهاي ديگري که دال بر برتري نژادي بني اسراييل بر ديگر اقوام بود. من سعي کردم از همان کتابها مثالهايي بياورم که در آن، خداوند، قوم بني اسراييل را به نيکو کاري و مهرباني امر فرموده بود. در پست قبلي هم من و هم آقاي انتظار در پاسخي که دادند هر دو به اين نکته اشاره کرديم که آن کتابها مدت ها بعد از مهاجرت بني اسراييل، با استفاده از خاطرات و داستانهاي نقل شده سينه به سينه و باقيمانده ها و بازمانده کتابهاي کاهنان يهود، نگارش شده اند و چه بسا به نفع مردم اسراييل تحريف شده باشند...
دوست من آقاي مسعود انتظار، همان طور که حدس ميزدم بسيار اهل مطالعه و تحقيق هستند و در اين بحثها نشان دادند که تفکري که دارند بدون مطالعه و بررسي انديشه و نظر ديگران بدست نيامده است و من اميدوارم در اين بحثي که با هم شروع کرده ايم هر دو نفر به نتايج خوبي برسيم و دوباره انديشه و تفکرات مان را در معرض نقد منصفانه قرار دهيم تا پخته تر و بي عيب و نقص تر از گذشته گردد و هر چند شروع اين مباحثه کمي با مجادله از هر دو طرف بوده ولي حالا به نظر من در مسير خوبي به پيش ميرود.
 
و ادامه:
آقاي انتظار گفتند:
"مطالبتان بسيار جالب اند ولي چرا همه آنها از نیمه دوم شروع میشوند؟ شما چرا بجای آغاز نمودن از مرحله اول , مستقیم به مرحله آخر میروید؟ کجای اینکار پسندیده و بر طبق اصول مباحثه است؟"
در مورد پس و پيش شدن مطالب حق با شماست، در واقع موقع نوشتن آن، به اين فکر مي کردم که بهتر است در ابتدا از وضعيت بردگي بني اسراييل و اوضاع رقت بارشان در مصر شروع کنم. بهتر بود که نظرات شما را هم در پست قبلي بياورم و جوابها را در کنارشان بگذارم اما طولاني بودن پست مانع شد و از اين بابت از شما معذزت مي خواهم.

"یهودیانی که بدست هیتلر کشته شدند نیز مهاجر بودند همچون اجدادشان در مصر و چون شروع به مخالفت با دولت مرکزی کرده و نیز ایجاد دولت مخصوص خدا را سرمشق خود قرار دادند, هر کس دیگری بجای هیتلر یا فرعون میبود همین کار را میکرد."
من نمي دانم چطور نتيجه گرفته ايد که چون يهوديان آلمان ايجاد دولت مخصوص خدا را سرمشق خود قرار دادند و به فکر ايجاد کشور اسراييل بودند هيتلر يا هر کس ديگري که به جاي او بود آنها را قتل عام مي کرد؟ ايجاد کشور مستقل اسراييل که فرسنگ ها از کشور آلمان دور بود و عده اي که تا مدتها بايد درگير ايجاد کشور باشند و با مسايل و مشکلات مخصوص خود تا مدت ها دست در گريبان باشند، چه خطري براي هيتلر داشتند که باعث شد آنها را بي رحمانه قتل عام کند و زنده زنده در آتش بسوزاند. اگر مخالفت با دولت مرکزي دليل قتل عام بود اين موضوع ديگري است. آيا مخالفت با دولت مرکزي دليل موجهي ست براي قتل عام مخالفين؟! (مي گويم موجه، چون وقتي اينگونه به آن استناد مي کنيد در واقع تلويحا آن را تاييد کرده ايد)
و همين طور فرعون، آيا فرعون به خاطر کنعانيان مانع خروج قوم بني اسراييل از مصر شد؟ خير، فرعون به خاطر از دست ندادن نيروي کار بردگان که همان قوم اسراييل بودند، مانع از خروج آنها ميشد و دست به انواع و اقسام جنايت بر عليه آنان ميزد طوري که دستور داده بود نوزادان پسر بني اسراييل را سر ببرند و يا به سنگ بکوبند و يا در آب خفه کنند.

"آنها چرا وارد مصر شده بودند و چگونه؟ اگر اينها را بازگو کنيد خيلي خوب خواهد شد."
در زماني که يوسف پسر اسراييل (يعقوب)، توسط برادرانش به کاروان اسمعيليان بعنوان برده فروخته شد آنها که با مصريان داد و ستد داشتند، او را به يکي از فرماندهان عاليرتبه فرعون فروختند و حالا ماجراهايي که واقع شده بودند بماند. پس از مدتي به دليل کارداني يوسف و نجات مصريان و مردمان ديگر از تلف شدن در خشکسالي توسط او، وي به مقام عزيز مصر که بعد از فرعون، عالي ترين مقام مصر بود، رسيد. به درخواست يوسف و موافقت فرعون آن زمان، قوم و خويشان يوسف به ناحيه اي در مصر مهاجرت کردند و تا مدتي از احترام مردم مصر برخوردار بودند اما پس از گذشت سالها، بدليل رشد جمعيت اسراييليان و رونق کسب و کارشان، مصريان اموال انها را مصادره کرده و آنها را به بردگي کشيدند. موسي حدود چهارصد سال بعد از مهاجرت بني اسراييل به مصر، به دنيا آمد.
در حاليکه از ترس ذبح شدن موسي به دست قابله هاي مصري، او را به آب افکندند...

"کشتار ارامنه بدست ترکها! را که چون پیراهن عثمان هر سال علم میکنند , آغاز گرش ارامنه بودند با همکاری نمودن با دشمنان امپراطوری عثمانی , چون آنها نیز (ارامنه) به سرزمین موعود اعتقاد داشتند و به همکیشان روس خود(مسیحیان و یهودیان) یاری میرساندند. و بعدها کشتاری که آنها از ترکها و آذریان کردند در هیچ کجا منعکس نمیشود و بزرگداشت ان نیز ممنوع است !! میتوانید در مورد داشناکها بنویسید؟؟ دوست من اگر مار را لگد نکنی تو را نیش نمیزند. همیشه غاصب گناهکار است"
بله و کشتاري که مسلمانان از صربها کردند، که بعدها نسل هاي بعدي صرب به تلافي جنايات مسلمانان در همين چند سال پيش آن جنايت ها را مرتکب شدند. گمان نمي کنم که شما با آوردن اين مثالها قصد تقديس جنايت را داشته ايد. از اين موارد که نام برديد موارد بسيار زيادي را مي توانيد شاهد بياوريد که دين هيچ نقشي در آن نداشته است: کشتار مردم هيروشيما و ناکازاکي، کشتار مردم چين توسط ژاپن، کشتار روسها توسط آلمان و ... اينها همه جنايت هستند و از نظر من، مذموم مي باشند. حالا اين مثال ديني را هم بزنيد: جنگهاي صليبي، که هر دو طرف جنايتکار بودند.
خب اين مثالهايي که هم شما و هم من مطرح کرديم خيلي خوب هستند و آيا نشان دهنده اين نيستند که اگر "يهوديان و مسلمانان"، "مسيحيان و يهوديان"، "مسيحيان و مسلمانان" با هم در جنگ بوده اند و دست به جنايت ميزدند، اين موضوع برنمي گردد به خداوند و دين او بلکه اين مربوط مي شود به جنايتکار بودن آن آدمهايي که به نام دين، جنايت مي کردند. و الا مسلمانان، مسيحيان و يهوديان همه يک خدا را مي پرستند. آيا عاقلانه است که فکر کنيم خدا به مسلمانان گفته باشد مسيحيان را بکشند و به مسيحيان گفته باشد مسلمانان را بکشند. خير عاقلانه نيست و البته خود شما بعدا در همان پاسخ، به نوعي به اين موضوع اشاره کرديد که به آن خواهيم رسيد.
اين سوال را از شما مي پرسم: نظر شما در مورد کردها و مبارزات آنها براي بدست آوردن استقلال و اختيار آنها بر خود، چيست؟ ساليان دراز سه کشور ايران، ترکيه و عراق، کردها را در فقر و فلاکت نگه داشتند و از پيشرفت آنها جلوگيري کردند. سوال من بطور دقيق اين است: اگر شما بجاي حاکمان ايران يا ترکيه يا عراق بوديد با کردها چه مي کرديد؟

"نوشته اید خدا قوم اسراییل را برگزید تا ملک او باشد !! تورات میگوید قوم اسراییل برترین و تنها ترین قوم روي زمین است که لیاقت داشتن خدا و سرپرستی زمین بدست آنها سپرده شده !! حالا شما اینرا چگونه میخواهید تفسیر کنید. آیا از این هم نژادپرستانه تر دیده اید یا شنیده اید؟ این قوم (نه همه شان) حتی به عیسی به عنوان یک حرامزاده مینگرند در حالی که قرآن و مسلمانان از او بعنوان پیامبر یاد میکنند!! ضمنا شما از کجا میتوانید به اطمینان بگویید که آدم خلق شد و قابیل بت پرست شد ؟ به استناد به همان کتاب تورات که آدمی را دارای گذشته ای محدود به پیدایش جد اسراییل میداند؟ واقعیت ورای تخیلات قومی متعصب و نژاد پرست است و حقیقت جز با انصاف و آگاهی بدست نمیاید.
شما میتوانید تا آخر کتاب تورات را بخوانید و بخشهای مورد پسندتان را ارایه دهید ولی این کتاب همانگونه که در ابتدا گفته ام دارای بدترین و خشن ترین رفتارهای خداوند با دیگر انسانهایی است که از اسراییل نیستند. گاه آنها را با طوفان خود میکشد یا به اسراییلیان اجازه کشتار میدهد و حتی کمک میکند تا دمار از روزگار دیگران درآورده و زمینها و حیوانات و حتی زنان و فرزندانشان را تصاحب کنند! بلی اینها همانهایی هستند که در کتاب تورات ثبت شده و تنها باید بیطرفانه آنها را مطالعه نمود. خدایی که بر بندگان خود فرق قایل شود خدا نیست.
"
در قرآن مجيد مي فرمايد از شما هيچ يک را بر ديگري فضيلتي نيست مگر به تقوي و در جاي ديگر مي فرمايد ما قوم بني اسراييل را بر ديگران فضيلت بخشيديم.
بنابر اين دو آيه، با منطق انتزاع، قوم بني اسراييل در ابتدا به خاطر تقوي بر ديگران برتري داشتند. احتمالا آنها تنها قوم خداپرست بودند، دزدي نمي کردند، دروغ نمي گفتند، خون بي گناهان نمي ريختند، از مال خود به مستمندان و غريبان مي بخشيدند و ... و اين در زماني بود که ديگر اقوام، بت مي پرستيدند، قتل و غارت و تجاوز مي کردند، به خود و به ديگران ستم مي کردند بعضي آدمخوار بودند، بعضي انسانها را براي بت ها قرباني مي کردند و ... اما پس از گذشت زمان، بني اسراييل نيز به انحطاط کشيده شدند. در تورات مي فرمايد: من اين سرزمين را نه به اين دليل که شما مردمي درستکار هستيد به شما مي دهم، که مي دانم ابدا چنين نيستيد، بلکه به دليل خباثت و شرارت ساکنين فعلي آن سرزمين، آنها را از آنجا بيرون ميرانم که در زمين من با من دشمني مي کنند.
حالا چرا خدا، آن سرزمين را ملک مخصوص خود مي خواند؟ اگر خدا بخواهد در فرصتي ديگر خواهم گفت.
پس اينکه خدا، قوم بني اسراييل را برگزيده مي خواند نه به دليل برتري نژادي بلکه به دليل فضيلت تقوي بوده است و صد البته اين فضيلت ابدي نيست در قرآن در ادامه آيه قبلي که گفتم مي فرمايد: اما ستمکار شدند. (انتزاع: پس ديگر فضيلت بر ديگران نداشتند) در ضمن براي اينکه خيالتان راحت شود عرض کنم که من از نژاد بني اسراييل نيستم! ولي با هم فاميل هستيم! چون من از تبار بني هاشم و از نژاد اسمعيل و ابراهيم هستم.
اما چرا من بقول شما بخشهاي مورد پسندم را ارائه دادم؟ بدليل اينکه آن بخشها را با مثال هاي شما مقابله بدهم، هر دو از يک کتاب بودند شما به آن قسمتها که بازتاب خشونت است ارجاع داديد و من به آن قسمتهايي که نشان دهنده مهرباني و رافت است. چرا اينکار را کردم؟ چون مي خواستم به همان نتيجه اي برسم که در اواخر پست قبلي ذکر کردم: اين کتاب، توريت نيست بلکه خاطره اي از آن است و در زمان کوروش به دست عزرا نماينده کوروش، جمع آوري شده اند. بقول خود شما چه بسا افرادي که به نفع خود و مردم اسراييل تحريفاتي در آن انجام داده اند. در قرآن در مورد کاهنان يهود مي فرمايد، آيات خدا را به بهاي اندکي فروختند.

"علی ابن ابیطالب گفته : بنا بر قرآن با کسی مناظره نکن , چه قرآن کتاب تناقضهاست."
بله، در قرآن مي فرمايد چه بسا آياتي که آيات ديگر را نسخ مي کنند.
و مي فرمايد: ما آيه اي را نسخ نکرده ايم (يا نمي کنيم، ببخشيد الان حافظه ام کمي مخدوش است) مگر آنکه که بهتر آن و يا مانند آن آورده باشيم (يا بياوريم).
اگر کسي بر اساس قرآن بخواهد بحث کند بايد محکمات را بشناسد، متشابهات را بشناسد، دلايل عقلاني حکم ها را بداند، موقعيت زماني و شان نزول را بشناسد و خصوصيات ديگري داشته باشد که جمع شدن همه آنها با هم براي آنکه بتواند از قرآن براي سخنان خود دليل بياورد بسيار سخت است. اما قرآن کتاب تناقض ها نيست. بلکه اين ما هستيم که ممکن است برداشت هاي متناقض داشته باشيم. آيا سخن علي ابن ابيطالب اينطور نبود: بنا بر قرآن با کسي مجادله نکن، چه قرآن را کتاب تناقضها مي يابي... ؟.

"دوست من دین و مذهب زاییده ضعف آدمیان بوده و برای آنهایی خوب است که خود را نمیشناسند و باید کسی به نام خدا آنها را راهبری کند, حالا به کجا ؟ از خدایانشان باید پرسید. همین دیروز 450 گوسفند به دنبال سردسته خود به پرتگاه افتادند. توهین نمیکنم بلکه مثال میاورم"
براي بسياري از آدمها، خدا تنها ملجا و پناهگاهي ست که در مقابل ظلم و ستم، بي عدالتي، نابرابري، بهره کشي و مانند آن پيدا کرده اند.
اما اينکه مي گوييد بايد کسي به نام خدا آنها را راهبري کند، خلاف نص قرآن است در مورد محمد پيامبر خدا: هدايت آنها بر عهده تو نيست، بلکه تنها خداست که هر کس را بخواهد هدايت مي کند... تو تنها، بشارت دهنده و انذار دهنده هستي...
از طرف ديگر هر تفکري براي خود پديد آورنده اي دارد. بالاخره عده اي، نظريه اي مي دهند و عده ديگري با آن موافق و يا مخالف مي شوند. خود شما بهر حال موافق يک جريان فکري هستيد و ممکن است با همان جريان به بيراهه برويد و يا به سر منزل مقصود برسيد. مثال گوسفندان، مثال جالبي است ولي تنها محدود به دين نمي شود و هر کس کورکورانه و بدون تعقل در مسيري به پيروي از ديگران و نه به پيروي از عقل، گام بردارد، مي تواند مصداق آن باشد براي نمونه خود آن گوسفندها، فکر نمي کنم سر دسته آنها مسلمان يا مسيحي يا يهودي بوده باشد و خود اين، يک مصداق غير ديني است.

دوست عزيز با عنوان "ورود ممنوع" گفته اند:
"سلام.فكر ميكنم مقداري از اين بحث‌ها بعلت به روز نشدن مطالبي باشه كه دوستان در موردش بحث مي‌كنند . گفتن كلماتي مانند « در آن زمان.... » ميتواند مدعاي خوبي باشد.علت اين به روز نشدن را نميدانم اما فكر ميكنم افراد زيادي قرباني اين كاهلي و اهمال شده‌اند . مورد ديگر اينكه بنظرم اميد به عذاب و پاداش تنها «اميد» است چون بعد از رخداد وضعيتي عذاب و پاداش نميتواند چندان كارساز باشد همانطور كه غرق شدن فرعون نوزادان كشته شده را برنگرداند آنچه كه در اين داستانها مهم است (مهمتر از اقدام خدا براي نجات بندگانش) تلاش انسانهاست براي نجات خودشان ، قومي بايد قدم در نيل بگذارد تا راه برايش گشوده شود در غير اينصورت سزايش بردگي‌ست . نميدانم چقدر از اين بحثها را درست درك كرده باشم اميدوارم خيلي پرت از موضوع صحبت نكرده باشم"
من با نظر شما موافقم و البته بحث ما در مورد خشونت در دين است.

دوست گرامي "آرايه" گفتند:
"من معتقدم که احکام و قوانین قرآنی حتی 20 درصد هم در ایران پیاده نمیشود، حالا این به کنار، تازه اگر صد در صد هم دستورات و قوانین آن اجرا میشد، ما باز هم مشکل داشتیم، این احکام نه در خور و اندازه جامعه کنونی ماست، بلکه به درد همان اعراب جاهلیت میخورد و بس. اگر با آن زمان مقایسه شود، شاید نسخه ای طلایی باشد . ولی اصرار بر احکام آن برای چنین زمانی و چنین فرهنگی، آن هم با توسل به زور، نتیجه ای جز روی گرداندن افراد از آن در پی ندارد. مگر اینکه واقعا با درایت خاصی بتوان از آن استنباط نمود، که تا کنون من یکی حکم و فتوایی که به درستی از قرآن استنباط شده باشد و دردی از اجتماع کنونی ما درمان کند ندیده ام."
دوست عزيز در پست قبلي عرض کردم که دوستان راجع به احکامي از قرآن که فکر مي کنند مناسب نيست موارد را ذکر کنند تا من بتوانم جواب بدهم، وقتي خيلي کلي راجع به احکام قرآني مباحثه مي کنيد، به فکر من هم باشيد که براي پاسخ دادن بايد کل قرآن را اينجا بياورم و خودم مورد به مورد مطرح کنم که عملي نيست و اگر خلاصه اي از احکام و تفسير آنها را بياورم شايد موردي که شما با آن برخورد داشته ايد از قلم بيفتد. پس خواهش من از شما و دوستان ديگر در مورد اشکالي که در احکام قرآني مي بينيد اين است که لطفا با ذکر مورد بفرماييد تا من هم بتوانم در همان مورد پاسخ بدهم. در مورد توسل به زور، در هيچ کجاي قرآن توسل به زور تجويز نشده است. لطفا موارد را ذکر کنيد و در ضمن اينکه ممکن است عملکرد انسانهايي که به خيال خود احکام خدا را اجرا مي کنند با آنچه که خواست خدا است، بسيار متفاوت باشد. پس بياييد حساب آنها را از خواست خدا جدا بدانيم. خواست خدا همان است که در قرآن آمده.

-----------------------------
گفتند يافت مي نشود، جسته ايم ما
گفت آنچه يافت مي نشود، آنم آرزوست

(ديوان شمس-مولانا)
-----------------------------

رنسانس!

ادامه مباحثه پست قبلي و كامنت هاش...

بيشتر از چهار صد سال پس از مهاجرت اقوام يوسف به مصر، بني اسراييل در مصر زندگي کردند. مصريان آنها را به بردگي گرفته و سخت به آنها ستم مي کردند.
نوزادان پسر را از دامان مادران گرفته و ذبح مي کردند و دختران را زنده نگه مي داشتند. آنها را به کارهاي طاقت فرسا مجبور مي کردند.
غير از ذبح نوزادان و يا خفه کردن کودکان آنها در آب، هر گاه مخالفتي مي ديدند بسته به نوع مخالفت، از شلاق، سنگسار، قطع کردن دست و پا و ديگر شکنجه ها براي عبرت سايرين استفاده مي کردند.
در چنين شرايطي مردي بزرگ، شجاعانه قيام کرد و سپس خدا او را برگزيد و از او پشتيباني کرد و وعده اي که به پدران او اسحاق و اسمعيل و ابراهيم داده بود را تجديد کرد.
موسي با قبول سختي ها و  مرارت هاي فراوان توانست با ياري خدا از ظلم و ستم بي حد مصريان، قوم بني يعقوب را نجات بخشد.(درود خدا بر او باد)
موسي با ادبيات امروزي فقط يک مصداق دارد: رهايي بخش و مبارزات بني اسراييل به رهبري موسي کليم الله با مصريان قطعا مبارزه اي رهايي بخش بوده است.
گفتيد "بلاهايي که خدا بر سر مصريان آورد و آنان را ادب کرد!!" چه بلايي سخت تر از اينکه به دستور فرعون، قابله هاي مصري، نوزادان پسر اسراييلي را در دامن مادر ذبح مي کردند؟ همه بلايايي که برسر مصريان آمد به اين دليل بود که نمي گذاشتند بني اسراييل از آن بردگي و وضعيت دهشتبار نجات پيدا کنند، چرا طوري مي نويسيد که واقعيت معکوس جلوه کند؟
اما راجع به کيسه خليفه:
تثنيه باب 10 آيه 14: زمين و آسمان از آن خداوند خداي شماست.
تثنيه باب 32 آيه 8: خداي متعال، زمين را بين قومها تقسيم کرد و مرزهاي آنان را تعيين نمود. 9: و قوم اسراييل را برگزيد تا ملک او باشد.
آسمان ها و زمين و هر چه در آن است از آن خداست و شريکي ندارد. (قرآن مجيد)
نه تنها خداوند به قوم اسراييل سرزميني، عطا فرموده بلکه براي ديگر اقوام هم همين کار را کرده است. اما چرا کنعانيان از سرزمينشان رانده شدند؟ اين بر مي گردد به خيلي قبل از موسي و حتي ابراهيم.
در دوران اول، فرزندان قابيل نه تنها به بت پرستي روي آورده بودند بلکه شرارت، آدم کشي، فساد، دزدي و ديگر خصايل ضد بشري را به اوج رساندند. در زمان نوح، به فرمان خدا، براي ريشه کن کردن ظلم و فساد، آب همه زمين را فرا گرفت. و جز اندکي همه هلاک شدند.
(آيا وقتي از جور و ستم به تنگ مي آييد و ظالمان و ستمگران بسيار قدرتمند و شما بسيار ضعيف باشيد، از خدا نمي خواهيد که ريشه ظلم را بخشکاند؟ از آن تنها منجي ستمديدگان؟ نه دوست من اين خشونت نيست، اين دفع شر است.)
سام، حام و يافث فرزندان نوح بودند که نجات پيدا کردند و جسد آدم ابوالبشر هم در کشتي نوح حمل مي گرديد بعد از پايين رفتن سطح آب، سام با يکي از پسران يافث، پيکر آدم را در سرزميني نامعلوم دفن کرد و در آنجا براي خدا عبادتگاهي ساخت. بعد از گذر زمان، قوم کنعان که پسر حام بود، دوباره سعي در بر پا کردن روش اقوام قابيل نمود.
نوح حام را اينگونه لعنت کرد: کنعان تا ابد زير دست اقوام سام باشد و تا ابد بندگي يافث کند که بعد از آنکه بلاي طوفان و آن مصيبت عظيم را ديد باز سرکشي کرد و با لجبازي به دشمني با خدا برخواست.
پس کنعانيان، قبل از آنکه در سرزميني با مرزبندي ها و حدود و ثغور قرار گرفته باشند، بدليل دشمني و مبارزه با خدا، لعنت شده بودند.
اما راجع به مهاجرت بني اسراييل، آنها از مصر و ستم آنها نجات پيدا کرده و به سمت سرزمين موعود به پيش مي رفتند.
کتاب خروج باب 17 آيه 8  : عماليقي ها به رفيديم آمدند تا با بني اسراييل بجنگند.
کتاب در بيابان (اعداد) باب 10 آيه 9 : وقتي در سرزمين موعود، دشمن به شما حمله کند و شما در دفاع از خود با آنها وارد جنگ شويد...
اعداد باب 20 آيه 16 پيغام موسي به پادشاه ادوم: خواهش مي کنيم به ما اجازه دهي از داخل مملکت تو عبور کنيم. از ميان مزارع و باغهاي انگور شما عبور نخواهيم کرد و حتي از چاه هاي شما آب نخواهيم نوشيد... پادشاه ادوم به آنها اجازه نداد، خب موسي چه کرد؟ اعداد باب 20 آيه 21: چون ادومي ها اجازه عبور از داخل کشورشان را به قوم اسراييل نداند، پس بني اسراييل بازگشتند و از راهي ديگر رفتند.
اعداد باب 21 آيه 1: پادشاه کنعاني سرزمين عراد وقتي شنيد اسراييلي ها از راه اناريم مي آيند، سپاه خود را بسيج کرده، به قوم اسراييل حمله کرد.
اعداد باب 21 آيه 21: در اين وقت قوم اسراييل سفيراني نزد سيحون، پادشاه اموري ها فرستادند. 22: فرستادگان درخواست کرده گفتند اجازه دهيد از سرزمين شما عبور کنيم. ما قول مي دهيم که از شاهراه برويم و تا زماني که از مرزتان نگذشته ايم از راهي که در آن ميرويم خارج نشويم. به مزرعه ها و تاکستانهاي شما وارد نخواهيم شد و آب شما را نيز نخواهيم نوشيد. 23: ولي سيحون پادشاه موافقت نکرد، در عوض، او سپاه خود را در بيابان در مقابل قوم اسراييل بسيج کرد و در ناحيه ياهص با ايشان وارد جنگ شد. 24: در اين جنگ، بني اسراييل آنها را شکست دادند و سرزمينشان را از رود ارنون تا رود يبوق و تا مرز سرزمين بني همون تصرف کردند.
اعداد باب 21 قسمتي از آيه 33: عوج، پادشاه باشان، براي جنگ با آنها، با سپاه خود به ادرعي آمد.
قيني ها توسط سپاه آشور نابود شدند و نه توسط بني اسراييل.
اعداد باب 25 آيه هاي 16 و 17 و 18: خداوند به موسي فرمود: مديانيها را هلاک کنيد، زيرا ايشان با حيله و نيرنگهايشان شما را نابود مي کنند. چنانکه واقعه مرگ کزبي (دختر صور، يکي از بزرگان مديان) اين را ثابت مي کند.
در مورد مدياني ها هم مي بينيد که در ابتدا با نيرنگي که بلعم باعور (جالب است بدانيد از پيامبران بود. مولوي مي فرمايد: بلعم باعور و ابليس لعين ---- زمتحان آخرين گشته مهين) به آنها آموخته بود، با وسيله ساختن زنان و دختران خود سعي کردند تا قوم بني اسراييل را از خدا دور نموده ضعيف سازند و سپس همه را هلاک نمايند.
کتاب تثنيه باب 9 بخشي از آيه 4: خداوند به دليل شرارت اقوام اين سرزمين است که آنها را از آنجا مي راند.
شما بگوييد شرارت يعني چه؟

تثنيه باب 20 آيه 10: هنگامي که به شهري نزديک مي شويد تا با آن بجنگيد، نخست به مردم آنجا فرصت دهيد خود را تسليم کنند.
و اما راجع به عماليق، تثنيه باب 25 آيه 18: به ياد داشته باشيد که ايشان بدون ترس از خدا با شما جنگيده، کساني را که در اثر ضعف و خستگي عقب مانده بودند به هلاکت رساندند.
و بدانيد که عماليق از نسل عيسو و اسحاق و ابراهيم بودند نه از فلسطينيان و يا کنعانيان!
در ضمن آنطور که گفتيد و از تورات مثال آورديد، اکنون ديگر نبايد هيچ فلسطيني و يا لبناني در جهان مانده باشد. آيا قبول نداريد که کتاب هاي پيدايش، خروج و ديگر کتابهايي که از آنها مثال آورده ايد، نه نوشته موسي بلکه نوشته هايي ست که بدستور عزرا نماينده کوروش کبير که فرمان بازگشت به يهوديان داد از داستانهايي که سينه به سينه نقل شده بودند و بقاياي کتابهاي پاره و سوخته کاهنان تدوين شده است؟ نماينده همان کوروش که اولين اعلاميه ثبت شده حقوق بشر از اوست و به دستور کوروش به اورشليم برگشت و دين يهود را که رو به نابودي ميرفت و خانه مقدس خدا را دوباره بازسازي نمود؟
چگونه مي توان باور کرد در ديني که مي گويد فقط خداي يکتا را بپرستيد، دروغ نگوييد، دزدي نکنيد، زنا نکنيد، خون يکديگر نريزيد، به پدر و مادر نيکي کنيد، با همسايه مهربان باشيد، از مال خود، بهترينش را به نيازمندان ببخشيد، با عدل و انصاف قضاوت کنيد و چشم طمع به مال و دارايي ديگران نداشته باشيد، اثري از خشونت ديد اينها فرمانهاي خداوند هستند که به دفعات در توريت، انجيل و قرآن آمده اند و از گزند حوادث روزگار محفوظ مانده اند بهتر نيست به جاي شبهات به محکمات استدلال کنيد.
در ابتداي هر سوره از قرآن جز يکي و در يکي دوبار، آمده است: به نام خدا، آن بخشنده، آن مهربان. آيا دليلي محکمتر از اين براي نفي خشونت در دين مي خواهيد؟
بياييد به جاي خاطرات رهايي بني اسراييل از مصر، راجع به احکامي که شايد فکر مي کنيد خشونت آميز هستند صحبت کنيم:
از اين موضوع شروع مي کنيم:
چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان، آزاد در مقابل آزاد، اسير در مقابل اسير و ... (خوشتان آمد؟!!!) و يا تعدد زنان (قابل توجه الهام)
عجيب خواهد بود براي من که شما از نگاه حداقلي به قضيه قصاص نگاه مي کنيد در حالي که تاريخ و توضيحاتي که در ادامه اين احکام در قرآن، انجيل و توريت (عادت کردم ببخشيد!) آمده همه نشان دهنده ديد حداکثري ست.
در قرآن مي فرمايد: اگر در گذريد براي شما بهتر و نيکوتر است. در عين حال که اين حق شماست. رجوع کنيد به تاريخ، در آن روزگار هر گاه کسي دندان کسي را مي شکست، فکش را پياده مي کردند! اگر شخصي کسي را به حق يا نا حق ميکشت، قبيله اي را در عوض آن به هلاکت مي رساندند و هر بد را ده ها برابر مجازات مي کردند.
قوانين قصاص براي اين آمده اند که حدي بر اين زياده روي ها بگذارند. و صد البته بخشش و گذشت را توصيه کرده اند اما بيشتر مردم انتقام جو و سخت گيرند.
در مورد تعدد زنان هم همينطور است. مردهاي آن زمان هرگز عدالت را در حق زنان رعايت نمي کردند. اعراب آن زمان دخترانشان را زنده به گور مي کردند. بر سر آنها قمار مي کردند و مانند برده ها آنها را به يکديگر مي فروختند.
در قرآن وقتي از تعدد زنان مي فرمايد در واقع حدي گذاشته است تا مردان از آن حد تجاوز نکنند و فرموده است در صورتي که در مورد آنان عدالت را رعايت کنيد مجاز به تعدد زنان هستيد و بلافاصله مي فرمايد هرگز نمي توانيد در مورد آنان به عدالت رفتار کنيد!
اين نص صريح قرآن است که مي فرمايد هرگز نمي توانيد در مورد آنان به عدالت رفتار کنيد! پس با حساب عقل سليم با اينکه تعدد زوجه مجاز است اما بفرموده خدا عملي نيست و هر کس چندين زوج اختيار کند حتما عادل نيست و گناه کرده است و من با هر کس که خلاف اين نظر را داشته باشد حاضرم با ذکر دلايل مکرر از آيات قرآن و فقط از قرآن که در درستي اش هرگز شک و شبهه اي ندارم بحث کنم.
و اما زدن همسر که الهام خانم فرمودند. شما بگوييد کجاي قرآن چنين چيزي ديده ايد که من بتوانم جواب دهم. توجه کنيد که بعضي از کلمات عربي با طرز قرار گرفتن آنها در جمله، معني هاي متفاوتي مي دهند. اگر به اين ترجمه هاي فارسي قرآن استناد مي کنيد، خيلي از آنها درست نيستند. شما بگوييد در چه آيه اي ديديد تا من توضيح بدهم.
من ادعا مي کنم اسلام دين رافت، محبت، عدالت و بزرگداشت حقوق انساني ست و اسلام همان دين محمد، عيسي، موسي و اسحاق و اسمعيل و ابراهيم و ديگر پيامبران خداست است. خدا مي فرمايد دين در نزد خدا، اسلام است. پس همه پيامبران خدا، يك دين را تبليغ مي كرده اند.

---------------------------------
شاهدان گر دلبري زينسان كنند
زاهدان را رخنه در ايمان كنند
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد
گلرخانش ديده نرگسدان كنند

(حافظ شيرازي)
---------------------------------

تفتيش عقايد

سالروز درگذشت فاطمه زهرا را به همه تسليت مي گويم.

دوست عزيزي در کامنتي براي پست قبلي نوشتند:
"سلام
خدا کجاست و چرا خانه اش (یا حیاط خلوتش) به این بی نظمی است؟ شما یهودی هستید دوست من؟ چون اینها داستانهای تورات هستند که در آن همیشه از کشتار فلسطینیان و لبنانیها سخن گفته شده و بر آن تاکید شده و کشتار فلسطینیان بدست قوم اسراییل تایید و تشویق شده است.
دوستان! اکبر گنجی برای مبارزه با گروههایی به زندان افتاده که خود از پایه گذارانش است. حالا برگشته یا توبه کرده بماند. ما برای عقاید او آزادیش را نمیخواهیم بلکه برای حفظ قداست آزادی بیان مبارزه میکنیم حالا مبخواهد اکبر گنجی باشد یا مجتبی سمیع نزاد یا انصافعلی هدایت یا یوسف بنی طرف و یا دیگر نویسندگان و صاحبان سخن
"

دوست عزيز، تعجب مي کنم چطور متوجه نشديد که اين آيات از کدام کتاب مقدس بر گرفته شده. آيا قرآن را خوانده ايد؟ توريت (يا بقول شما تورات- توريت به معني: براي خواندن، قرآن، آيا انديشه مي کنيد؟) را به احتمال زياد به دقت نخوانده ايد، چون در هيچ کجاي توريت (در قرآن، مي فرمايد: توريت) از قتل و کشتار فلسطينيان و لبناني ها سخن نگفته. بلکه راجع به مشرکين گفته که آنها را از سرزمين مقدس برانيد. همان طور که در قرآن مجيد فرموده خانه خدا را از لوث بت ها و مشرکان پاک کنيد و فرموده تا بدانجا که ديگر نتوانند فتنه اي کنند آنها را بکشيد.

گفتيد: "چون اينها داستانهاي تورات هستند که در آن هميشه از کشتار فلسطينيان و لبنانيها سخن گفته شده"
عرض کنم که در پست قبلي از کشتار هيچ حرفي به ميان نيامده و سرگذشت پيشينيان در قرآن مجيد به تفصيل شرح داده شده و در توريت فقط داستان مهاجرت بني اسراييل آمده است.
در ضمن اينکه در قرآن مجيد فرموده که مسلمانان آناني هستند که به اين کتاب و همه کتابهاي پيامبران پيشين ايمان دارند. همان ها که در دستهاي شماست. پس هر مسلمان که به دين حنيف ابراهيم اعتقاد دارد بايد به محمد، مسيح، سليمان، داود، ايوب، يونس، سموييل، يوشع، موسي، يوسف، يعقوب (اسراييل)، اسحاق ، اسمعيل و ابراهيم و لوط و نوح و خنوخ و شيث و آدم و هر پيامبر خدا ايمان داشته باشد و به فرموده خدا در قرآن بين آنها فرقي قايل نشود.
شايد چون الله را خداوند، خداي من، ترجمه کرده ام ذهن شما در گير شد. خب شما بگوييد معني الله را به فارسي.
از طرف ديگر من هيچ بي نظمي نمي بينم. پرسيديد خدا کجاست؟ مگر قرار بود جايي باشد؟ خدا منزه است از آنکه چون مخلوقاتش در جايي باشد. جا و بيجا، مکان و لامکان و هر چيز ديگر آفريده اوست. اگر منظور سوال شما استعاره اي است بر اينکه در مقابل اين همه ظلم و بي عدالتي خدا کجاست و چرا خاموش است؟ مي گويم : خدا اينجاست، در قلب من و بزودي به حساب ستمگران رسيدگي خواهد کرد.
به هر بد اگر حتي به ناچيزي دانه خردل باشد، به همان اندازه پاسخي در خور خواهد داد و به هر نيک چندين برابر پاداش ميدهد.

مي گوييد "اکبر گنجي براي مبارزه با گروههايي به زندان افتاده که خود از پايه گذارانش بوده است. حالا برگشته و توبه کرده بماند."
چه بسيار گروههايي که راه افتاده اند تا موجب خير و برکتي شوند ولي در گذر زمان با هدايت عده اي ديگر به انحطاط کشيده شده اند. آيا (پناه بر خدا) موسي کليم الله بايد برگشته و توبه کند به اين دليل که يهود اکنون دست به جنايت مي زنند؟! يا (پناه بر خدا) عيسي مسيح، چون بنام او و دين او جنايت ها کرده اند؟ يا (پناه مي برم به خدا) محمد مصطفي بخاطر جنايات القاعده و ديگران؟ نمي دانم صاحب چه تفکري هستيد. آيا مارکس بايد حساب پس بدهد چون استالين جنايت کرد؟ نه دوست عزيز. هيچ کس بخاطر جرم شخص ديگري نبايد مجازات شود و حتي مورد اهانت قرار گيرد.

مي گوييد: "ما براي عقايد او آزاديش را نمي خواهيم بلکه براي حفظ قداست آزادي بيان، مبارزه مي کنيم".
آيا وقتي مي گوييد "ما"، منظور شما من هم هستم که لابد به اشتباه، جور ديگري فکر مي کردم و حالا بايد مثل شما فکر کنم؟ نه عزيز جان، من، هم براي عقايدش آزادي بدون قيد و شرط او را مي خواهم و هم براي حقوقي که خدا به انسانها داده است. در ضمن اينکه من هيچ کجا نگفته ام که با عقايد او موافق و يا مخالفم. حالا به من بگوييد که شما براي حفظ قداست آزادي بيان (که حرف قشنگي است اما معنيش را بگوييد) چگونه مبارزه مي کنيد؟ و تا چه حد حاضريد به مبارزه ادامه دهيد: زندان؟ گذشتن از جان؟
...؟ چقدر هزينه حاضريد بپردازيد؟ اکبر گنجي، که شما مي خواهيد توبه کرده باشد، اکنون تا پاي جان بر سر انديشه خود مانده است. آيا شما در ايران هستيد؟
و اما راجع به هدايت و بني طرف و ديگر نويسندگان و صاحبان سخن، آيا خود، نقض غرض نکرده ايد. من مي پرسم: چرا فقط صاحبان سخن؟ آيا بقيه براي شما مهم نيستند. چه درسها که تاريخ به ما ميدهد از اينکه هميشه اين مردم عادي، اين شهروندان نگون بخت درجه دو، گوشت دم توپ بوده اند و هر جا که شهروندان درجه يک تحت فشار قرار گرفته اند، همه فغان بر مي آورند. بله دوست من، شما به من بگوييد چرا حمايت از صاحبان سخن آري و چرا بقيه نه، تا من متقابلا دليل خود را براي حمايت از آزادي گنجي بگويم. اين منطق بسيار ساده است، وقتي من از آزادي يک نفر حمايت مي کنم به هيچوجه نتيجه نمي دهد که بعد از آن از آزادي کس ديگري حمايت نکنم، اما وقتي شما همان اول به دسته بندي مي پردازيد معنيش اين است که فارغ از هر کس خواهيد بود که خارج از آن دسته بندي قرار گرفته است.

گمان مي کنم بخاطر خلاصه نويسي در کامنت، خوب و بي نقص استدلال نکرده ايد براي همين:
منتظر مباحثه بيشتر با شما و ديگر دوستان موافق و مخالف هستم.
شاد باشي
----------------------------------------
خوش است خلوت اگر يار، يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
هماي گو مفکن سايه شرف هرگز
در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد
هواي کو تو از سر نمي رود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد

(حافظ شيرازي)
----------------------------------------

همين دليل براي آزادي گنجي کافي ست. مگه نه؟

به نام خدا، آن بخشنده، آن مهربان
خداوند، خداي من، همان کس است که طوفان ها فرستاد و همه را غرق کرد، جز نوح و همراهان او. همان کس که قوم لوط را هلاک کرد مگر عده اي انگشت شمار. خداوند، خداي من، همان که فرعون و يارانش را در نيل هلاک کرد و موسي و قومش را رهانيد، آيا نمي انديشيد در اين حکمت، که به آب فرمان داديم جسم بي جان فرعون را چون کفي به سطح آورد؟ آن گمراه بد فرجام؟ خداوند خداي من، همان است که نمرود، آن ستمکار را، با پشه اي از پاي در آورد. تا بدانيد حکم کننده بدون چون و چرا تنها اوست و بس، آيا نمي فهميد؟ خداوند، خداي من، هماني ست که داستان اقوام عاد و ثمود را براي شما نقل کرد تا در ويرانه هاي سرزمين آنان، نشان قدرت و قهر او را ببينيد و از غيرت او بهراسيد، که او بر دين خود بسيار غيور و حساس است. خداوند، خداي من، از کساني که به ناحق دين او را نسخ کردند، انتقام خواهد گرفت. خداوند، خداي من، آنان را که عدالت را به ستمگري، مهرباني را به خشونت، عشق را به تنفر بدل کرده اند، سخت هولناک در عذاب خواهد افکند. خشم و غضب خدا بر آنان باد! خداوند خداي ما، آنان را که نا آگاهانه با او دشمني کرده اند، آنان را که ندانسته از شيطان پيروي کرده اند در حالي که گمان مي کردند در راه حق گام بر مي دارند، اگر توبه کنند، خواهد بخشيد و او بسيار آمرزنده و مهربان است و اوست بسيار بخشنده و در گذرنده. و آنان که در راه او ثابت قدم ماندند و کلمات او را به بهاي ناچيز نفروختند و آنان که خداوند، خداي خود را ياري کردند، اکنون، منتظر ياري و پيروزي او باشند. سر انجام گروه خدا پيروز خواهد بود و گروه شيطان بسيار ضعيف و زبون است.

کسرايي يا شاملو؟

- راه ديگه اي هم هست؟
- کاشکي گنجي، اين شعر رو بلد نباشه، اما افسوس که اينطور بر نمياد...

--------------------------------------
... زمین می داند این را، آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من
نه افسونی
نه ترسی در سرم
نه در دلم باک است
به پيشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان، گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند، راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد، طنین زهر خندش را
و بازش باز می گیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمیخوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
...
هزاران چشم گویا و لب خاموش،
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند...

(آرش-سياوش کسرايي)
-------------------------------------

بازگشت غرور آفرين (ميان بر)

دوباره اومدم (اونايي که فکر مي کنن "رئيس" بهتر از من مينويسه بدونن که قراره گاهي اينجا بنويسه).
(رفقا عجب کامنت هاي جگر دوزي گذاشتن توي پست قبلي)(به هم ميرسيم، داش!)

گنجي! کجايي؟ در چه حالي؟... براي چي؟ براي کي؟

------------------------------
نازلی
بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه ، زير پنجره ، گل داد ياس پير
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه ميفکن
بودن به از نبود شدن (خاصه در بهار...)
نازلی سخن نگفت؛
سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
-نازلی سخن بگو
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجيع را در آشيان به بيضه نشسته ست
نازلی سخن نگفت؛ چو خورشيد
از تيرگی درآمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلي بنفشه بود، گل داد و مژده داد:
"زمستان شکست" و رفت...

(احمد شاملو)
------------------------------
اي خداوند، با دشمنانم دشمني کن و با کساني که با من مي جنگند، بجنگ.
سپر خود را بردار و به کمک من بيا. نيزه خود را به دست گير و راه را بر آناني که مرا تعقيب مي کنند، ببند.
به من اطمينان بده که مرا نجات خواهي داد.
آناني که قصد جان مرا دارند، خجل و رسوا شوند، آناني که بد خواه من هستند، شکست خورده، خوار و مغبون شوند.
همچون کاه در برابر باد پراکنده شوند و فرشته خداوند آنها را براند.
وقتي فرشته آنها را تعقيب مي کند، راه آنها تاريک و لغزنده شود تا نتوانند فرار کنند.
زيرا بي جهت براي من دام نهادند و چاهي عميق کندند تا در آن گرفتار شوم.
باشد که غفلتا بلايي بر آنها نازل شود و در دامي که نهاده اند و چاهي که کنده اند، خود گرفتار شوند.
(مزامير-داود پيامبر)
------------------------------

گمشده!

صاحب اين وبلاگ، ماني جوادي، به مدت يک هفته است که از منزل خارج شده و تا کنون مراجعت ننموده است.
از آنجا که نامبرده داراي اختلال حواس بوده و شعور درست و حسابي ندارد، مي ترسم خداي نکرده زير ماشين يا چيزي شبيه آن! رفته باشد اما خودش نفهميده باشد.
از دوستان ناباب او درخواست دارد هر نوع اطلاعي يا اطلاعاتي از محل اختفاي نامبرده اعم از بيمارستان، تيمارستان، پزشکي قانوني و ... دارند به اينجانب اطلاع داده، مرا از نگراني بيرون آورده و براي مژدگاني يک عدد gmail دريافت دارند.
از ديگر يابندگان خواهشمند است او را به نزديک ترين صندوق صدقات و خيرات تحويل دهند. اجرکم ماجور.
(ببين اگه خودت داري اين پست رو ميخوني، مي بيني که، وبلاگت رو هک کردم، بهت گفته باشم اگه دستم بهت برسه... وا ويلا!)
مشخصات نامبرده:
قد: يک متر و هشتاد سانت
وزن: هفتاد و پنج کيلوگرم (با استخوان)
رنگ چشم: ميشي
سن: بين بيست و پنج تا چهل و پنج!
IQ: زير صد
اخلاق: نچسب، کوه يخ، بي تربيت!
تيپ: خيلي زشت، حال بهم زن
مشخصه هاي اصلي: خيلي دروغگو، مارمولک! (آهای الاغ! برگرد!)

منتظر ياري شما هستم
هکر محترم

--------------------
...
اگه يه روز بري سفر
بري ز پيشم بي خبر
دوباره باز تنها ميشم
اسير روياها ميشم
به شب ميگم پيشم بمونه
به باد ميگم تا صب بخونه
بخونه از ديار ياري
چرا ميري تنهام ميذاري
...
(فرامرز اصلاني)
---------------------

و عشق، صداي فاصله هاست ...

هوا کمي سرد بود و رقص خوشه هاي گندم، از عبور باد ملايمي در مزرعه هاي پايين دست خبر مي داد. من از يک کوه پيمايي عصرانه بر مي گشتم و در حالي که از دامنه هاي البرز پايين مي اومدم، يکبار ديگه به قله نگاه کردم.
يادم مياد اون وقتا که خيلي کوچيک بودم، مادر بزرگم مي گفت هر وقت دماوند، (دِماوَنّه کو) رو سرش کلاه بذاره، بايد يه روز بعدش منتظر بارون باشيم. يکبار ديگه به قله نگاه کردم، توده ابرهاي سفيد، بالا سرش جمع شده بودن، پس حتما فردا بارونيه (با خودم فکر کردم).
يه بلوز کاموايي تنم بود، شلوار جين پوشيده بودم و يه کفش معمولي پام کرده بودم.
همه چي طبيعي بود، (زيادي طبيعي بود) صداي مرغا و خروسا، صداي آدما، صداهايي که از پايين شنيده مي شدن و يک روستا که زندگي در اون جريان داشت.
از کنار دره هاي کوچيک، به سمت پايين مي رفتم. سمت چپ من، يه پرتگاه شني خيلي بزرگ بود با يه شيب خيلي تند که بچگيام دو سه بار خودمو ازش پرت کرده بودم (براي خودش داستاني داره که بعدا تعريف مي کنم). آروم آروم، به سمت خونه هاي روستايي، پايين مي رفتم. همه چي روبراه بود هيچ مشکلي وجود نداشت. پس درختا کجان؟ شايد رفته باشن کوه پيمايي، هر جا باشن بر مي گردن (به خودم جواب دادم).
به خونه ها رسيدم، به کوچه هايي که دو طرفش، ديوارهاي خشت خام، خونه ها و حياطاشونو از هم جدا ميکرد.
بالا پايين رفتن از اين کوچه ها نفس آدمو مي گيره، خيلي شيبشون زياده. من از يکي از همون کوچه ها داشتم مي رفتم پايين، در حالي که دستامو کرده بودم تو جيبم و گاهي پام توي علفايي که به هم گره خورده بودن، گير مي کرد.
يه نفر از اون پايين در حال بالا اومدن بود، يه دختر قد بلند با لباساي سفيد رنگي که دامن چين دارش رو موقع بالا اومدن با نوک انگشتاش گرفته بود. موهاشو نبافته بود. روسري نداشت؟ انگار غريبه ست (خودمو توجيه کردم).
به هم ديگه رسيديم، در حالي که من رو به پايين مي رفتم و اون رو به بالا. وقتي به من رسيد خودمو کنار کشيدم و وايسادم تا اون بتونه رد بشه، سرمو پايين گرفته بودم. علفهاي رنگ وارنگ تا روي زانوهامون مي رسيدن. وقتي از کنارم رد مي شد، حس کردم که داره با دستش علفها رو نوازش مي کنه، به دستش نگاه کردم، انگشتاي باريک و بلند و خيلي ظريف که به حالت کشيده روي علفها سر مي خوردن.
ديگه رد شده بود و من مي تونستم به راهم ادامه بدم. ادامه دادم.
صداي پاشو مي شنيدم که داشتن دورتر و دورتر ميشدن، اما هنوز دستش رو، کنارم حس مي کردم. نگاه کردم، بله دستش کنارم بود، برگشتم، از من دور شده بود، اما، اما دستش اينجا بود، روي علفها!
اونم برگشت، با هم چشم تو چشم شديم. من داشتم از ترس مي مردم، به وضوح ديدم که چيزي در درون من، کوچيک شد و مرد.
اون روبروي من ايستاده بود. نه اون روح نيست، با چشمایي قشنگ، صورتی لطيف، و يک نگاه مبهم...
... روبروي من ايستاده بود در حاليکه يک دستش کنار من روي علفها بود و خودش خجالت زده از اينکه اونو جا گذاشته بود، به من نگاه مي کرد. دستش رو گرفتم (چقدر سرد بود) و به طرفش دراز کردم. حرکتي نکرد، منم جرات نداشتم که بهش نزديک بشم، براش پرت کردم.
صداي خوردن دست به زمين، صداي افتادن عشق به زير پا، صداي چکيدن بارون (که قرار بود فردا بياد)، صداي فاصله ها.

سرم خيلي درد مي کنه، بهتره بيدار بشم. (همه چي سر جاي خودشه، نگران نباش!)

----------------------------
- دچار يعني عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک، دچار آبي درياي بيکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکي!
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
- خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه، وصل ممکن نيست،
هميشه فاصله اي هست....
(سهراب سپهري)
----------------------------

تو وقف خراباتي، دخلت مي، خرجت مي (اي پيش چو تو مستي، افسون من افسانه!)

(شعر تيتر رو، مولوي وقتي گفته بود که بنا به دلايل نامعلوم، کژ مي شد و مژ مي شد!)

چي فکر مي کرديم:
چه جور ها که کشيدند بلبلان از دي       به بوي آنکه دگر نو بهار باز آيد (حافظ)
چي شد:
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد       بسوختيم در اين آرزوي خام و نشد (حافظ)
شايد دليلش اين بود که:
بکوي عشق منه بي دليل راه قدم       که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد (حافظ)
اينطوري شده ديگه و کاريش نميشه کرد، حافظ ميگه:
گله از زاهد بد خو نکنم، رسم اين است       که چو صبحي بدمد، در پي اش افتد شامي
حالا شايد بقول هاتف اصفهاني (اگه اشتباه نکرده باشم):
بنشينم و صبر پيش گيرم       دنباله کار خويش گيرم
يا اينکه نه، اين که حافظ ميگه حالش بيشتره!:
تا بي سر و پا باشد، اوضاع فلک زين دست    در سر هوس ساقي، در دست شراب اولي
به شما هم پيشنهاد مي کنم که:
مصلحت ديد من آنست که ياران همه کار       بگذارند و خم طره ياري گيرند! (حافظ)

نکته ها مي نوشت خاقاني       قلم اينجا رسيد سر بشکست!

--------------------------------------
رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها کن
ترک من خراب، شبگرد مبتلا کن
مائيم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهي بيا، ببخشا، خواهي برو، جفا کن
در کوي عشق، پيري، در خواب دوش ديدم
با سر اشارتم کرد، که عزم سوي ما کن
گر اژدها ست در ره، عشق ست چون زمرد
از برق اين زمرد، هين دفع اژدها کن

(ديوان شمس)
--------------------------------------

دست در دست هم دهيم به مهر

کسب جايگاه ششمين رئيس جمهوري را به آقاي احمدي نژاد تبريک مي گويم و براي ايشان جهت دستيابي به اهداف اعلام شده در بيانيه، آرزوي موفقيت مي کنم و اميدوارم، همانگونه که سابقا در دانشگاه علم و صنعت ايران، هميشه، پذيراي نظرها و انتقادهاي ديگران بودند، همچنان، با روي گشاده، از مورد نقد قرار گرفتن عملکرد دولت خود، استقبال کنند و مجال برخوردهاي غير قانوني و غير انساني و غير اسلامي با مخالفان را از هر کس در هر موضع قانوني يا غير آن، سلب نمايند و بطور جدي حافظ منافع ملت در مقابل قدرت باشند.
از طرف ديگر، از آنجا که بازنده واقعي هر نوع جدال خارج از روال هاي عقل و شرع و متضرر هر نوع تنش و کشمکش بر سر نفي و اثبات نا حق و حق، به ناحق، نهايتا مردم آسيب ديده و آسيب پذير جامعه مي باشند، بنا بر اين، من شخصا، ضمن استفاده حد اکثر از کليه حقوق قانوني، خود را از هر نوع کار شکني در رسيدن دولت آقاي احمدي نژاد به اهداف برنامه اعلام شده بر حذر مي دارم.
از نظر من، براي حفظ و صيانت از استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي، خون هزاران شهيد که در پشت سر ماست، کافي، حفظ آرامش، لازم و درگيري هاي بي منطق، مذموم است.
اين است راي و نظر من.

----------------------------------------------
آن يکي نحوي به کشــتي در نشست
رو به کشـتي بان نهاد آن خود پـرست
گفت هـــيچ از نحـو خوانـــدي گفــت لا
گــــفت نــــيم عــــمر تو شـد در فـــــنا
دل شکسـته گشت کشتي بان ز تاب
ليــــک آن دم کــرد خامــش از جـــواب...
(مثنوي معنوي)
----------------------------------------------

اينم از اين (شق القمر)

انگار، انتخابات تموم شده و ما ميتونيم برگرديم سر کار و زندگيمون. شعر:
باز سـودايي شدم من اي حبيب       باز ديــوانه شدم من اي طـــبيب
بار ديــــگر آمــــــدم ديــــــوانه وار       رو رو اي جـــان، زود زنجيري بيار
غــير آن زنــــجير زلــــف دلـــــبرم       گـــر دو صـــد زنـــجير آري بـر درم  (مثنوي معنوي)

نتيجه انتخابات رو هم که همه ميدونيم (حتي خواجه حافظ شيراز)، مصراع:
اي قباي پادشاهي، راست بر بالاي تو (حافظ)

باري، توي اين چند وقت بحبوحه انتخابات، که بيشتر وبلاگا، ستاد انتخاباتي يا ضد انتخاباتي شده بودن، گاهي در کامنت بعضي از وبلاگا، بعضي از بازديد کننده ها اصطلاحات جديدي رو به فرهنگ لغت سياسي اضافه کرده بودن که ضايع ترينش! اين بود: "امپرياليسم مذهبي"!!! مصراع:
خط نويسم که خر کند خنده! (فروغ فرخزاد)

ضرب المثل:
کلنگ از آسمان افتاد و نشکست، وگرنه من همان خاکم که هستم!

بالاخره، حالا که انتخابات به خوبي و خوشي تموم شده، از اونجايي که بيت:
درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد       نهال دشـمني بر کن که رنـج بي شـمار آرد (حافظ)

لذا، ماها که اينجوري راي داديم، شماها که راي ندادين و اونا که اونجوري راي دادن، بهتره که ديگه اختلافامونو بذاريم کنار و همه، دور اون (گلاب به روتون)، نقطه مشترکمون جمع بشيم و با هم بگيم و بخنديم. صرف!:
ريديم، ريديد، ريدند (حالا کي به کي بماند)

چهار سال (يا شايد هشت سال) زمان نسبتا خوبيه براي استراحت کردن و خوردن و خوابيدن، پس اخماتونو وا کنين. لينک!:
راي هايي که به ضرر او ريخته شد (صادق دالوندي)

موندم که چي جوري از خاتمي خداحافظي کنيم، بريم پيشش، باهاش عکس بندازيم؟ براش هديه بخريم؟ براش شعر بخونيم؟ مسابقه نامه نگاري بذاريم، با موضوع خداحافظ، لباشک؟ خداحافظ، رئيس؟ شام بريم خونش، تلپ بشيم؟ اون شام بياد خونه ماها؟ برنامه کوه دسته جمعي بذاريم، کوهنوردي با رئيس؟ با نيمرو؟ با عدسي؟ ...؟ يه پيشنهاد شما بدين تا دير نشده. ترانه:
شيشه قلبم، شکست، آه
عطر عشق تو، گريزان شد
چو باد مست آواره، به دشت آشنايي
گذشتم و دگر رفتم، دريغ از اين جدايي
بشنو از آواز پر دردم
قصه تلخ خداحافظ
چو موج خسته اي رفتم، اي ساحل فراموش
درياي اندوه و حسرت، کشيده بر من آغوش... (مهر پويا)

--------------------------
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که مي گيرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سياهي
و زان دل خستگانت راست، اندوهي فراهم
ترا من چشم در راهم، شباهنگام
در آن دم
که بر جا، دره ها، چون مرده ماران، خفتگانند
در آن نوبت
که بندد دست نيلوفر، به پاي سرو کوهي دام
گرم ياد آوري يا نه
من از يادت نمي کاهم ...
(نيما يوشيج)
---------------------------

 

تقلب و لامبادا

1- از اونجايي که جوهري کردن انگشت، با توجه به وجود انواع شوينده هاي مجاز و بهداشتي و همچنين غير مجاز و بهداشتي و اوندسته از شوينده هاي مجاز و غير بهداشتي و دست آخر انواع شوينده هاي غير مجاز و غير بهداشتي (حالت ديگه اي که نيست؟)، ديگه کاربرد خودش رو از دست داده، پيشنهاد ميشه، انگشت راي دهنده، به جاي جوهري کردن، بريده بشه.
2- طبق آمار نهضت (منظورم نهضت آزادي نيست بلکه منظورم نهضت سواد آموزيه!)، چيزي حدود شش ميليون نفر از راي دهنده ها از سواد کافي برخوردار نبوده! و اين موضوع مي تونه مورد سوء استفاده بعضي متقلبين محترم! قرار بگيره و از طرف ديگه طبق نظريه هاي صد در صد علمي، روانشناسا معتقدن که از حرکات موزون بدن يک شخص ميشه فهميد که در حال نوشتن چه چيزيه! بنابر اين با تشکيل کلاسهاي فشرده رقص و نهضت، بطور مشترک، آگاهي لازم به بي سوادا و کم سواداي عزيز داده بشه و اين نکته به اونا گوشزد بشه که محمود احمدي نژاد سه تا سوراخ داره و هاشمي رفسنجاني بهرماني، هفت  تا سوراخ داره!، بنابر اين اگه کسي که به جاي اونا، برگ راي را پر مي کنه، سه بار کمرش رو کامل چرخوند (يعني قر داد) معلوم ميشه که اسم محمود احمدي نژاد رو نوشته اما اگه در حال پر کردن برگ راي، حس کردين که داره لامبادا ميرقصه! معنيش اينه که داره اسم علي اکبر هاشمي رفسنجاني بهرماني رو مينويسه!
3- در هر حوزه اخذ راي، دست کم يک نفر فالگير يا رمال، حضور داشته باشه و قبل از اينکه برگ راي به راي دهنده داده بشه، با رمل و اسطرلاب و کف بيني، معلوم کنه که طرف قبلا راي داده يا نه و اگه معلوم شد که داره تقلب مي کنه همونجا با يه فوت، سوسکش کنه.
4- ... (اين يکي از بقيه با حالتر بود ولي گفتم همه راهها رو نبندم، شايد رفقاي خودم بخوان تقلب کنن!)(نکته: من به معين راي دادم و حالا به هاشمي راي ميدم)

--------------------------------------
گـفتم که لــبت، گفت لبم، آب حيات
گـفتم دهــنت، گفت زهي حب نبات
گـفتم سـخن تو، گفـــت حافـظ گـفتا
شادي ي همه لطيفه گويان، صلوات

(حافظ شيرازي)
--------------------------------------

تو راي ميدهي، پس هستم!

اول تير ماه، سالروز تولد خودم، بر همه مبارک باد!!!
ميدونم خيلي خوشحالين از اينکه من در بين شما هستم، ديگه تو اين دنيا به چه چيز ديگه اي ميشه دلخوش بود؟ راستي دنيا چه لطفي داشت اگه من نبودم؟
بله، حالا که شما دوستاي نازنين يادتون رفته که امروز، روز تولد منه و حتي يه تبريک خشک و خالي هم بهم نگفتين، دارم با خودم فکر مي کنم که پس بذارم برم از اينجا و برگردم به اونجا!
اما بازم دلم نمياد، آخه اگه من نباشم، کي مواظب شما باشه؟ کي به دادتون برسه؟ کي تر و خشکتون کنه؟ کي تحويلتون بگيره؟ کي دوستون داشته باشه؟

(دارم کلاه بوقي درست ميکنم...)

دست، دست، دست...
----------------------------
تولد، تولد، تولدت مبارک!
مبارک، مبارک، تولدت مبارک!
بيا شمعا رو فوت کن
که صد سال زنده باشي... (بلکه هم بيشتر!)

(شاعر: ؟)
----------------------------

صوفي سر خوش

در دور اول من به معين راي دادم، اگه معين نبود به هاشمي، اگه هاشمي نبود به کروبي، اگه کروبي نبود به مهر عليزاده، اگه مهر عليزاده نبود به لاريجاني، اگه لاريجاني نبود به احمدي نژاد و اگه احمدي نژاد نبود به قاليباف راي ميدادم.
من از اين حقم از دمکراسي هرگز نمي گذرم، حتي اگه اين، يگانه حق من در اين سرزمين باشه.
من روز جمعه به هاشمي راي ميدم، انتخاب من، انتخاب بين بد و بدتر نيست، انتخاب بين صالح و اصلح هم نيست، انتخاب من، انتخاب اصلاحاته در مقابل تحجر و به ترتيب دمکراسي خواهي به اونايي راي ميدم که بر پيشبرد اصلاحات تاثير گذارتر باشن، من نه با احمدي نژاد دشمنم و نه با معين رفيق جون جوني بودم، من به اصلاحات راي دادم و باز هم به اصلاحات راي ميدم و به راي مردمي که تا به اين لحظه بر خلاف ميل من به اصلاحات خيلي آرام در مقابل اصلاحات پيش تاخته راي دادن، احترام ميذارم و کمي از عجله خودم کم مي کنم، همانطور که در مرحله اول از توقعاتم کم کرده بودم و صد البته به ايمان مردمي که بر اثر اعتقاد قلبي شون به احمدي نژاد راي دادن غبطه مي خورم.
براي يک سد بزرگ، هيچ چيزي وحشتناکتر از يک سوراخ کوچيک نيست و هر چقدر اين سد بزرگتر باشه، وحشتش بيشتره. (دوستان! خدا وکيلي تو اين  يکي سوراخ ديگه انگشت نکنين! باز هم ميگم، راي دادن بهتر از راي ندادنه)

من به هاشمي راي ميدم و حاضرم با حرارت تمام همانطور که براي دکتر معين تبليغ کردم براي هاشمي هم تبليغ کنم.

شرايط بحراني و حمايت از هاشمي

---------------------
يک دهاتي را
زندگي ساده ست
ز اندکي هر چيز، بهرش آماده ست
گاوي و مرغي، وصله خاکي
تا که اينها هست، نيست او شاکي
او نمي خواهد قصر رنگارنگ
هي پياپي، جنگ

(نيما يوشيج)
--------------------

شهيد ثالث (کروبي)

- بي معرفت! به جاي اينکه دلداريم بدي، حالمو ميگيري؟ دماغو!. چي فکر کردي؟ ما از اولشم خودمون نمي خواستيم راي بياريم (آخ بميرم الهي، به چرت و پرت گفتن افتادم!).
- آقاي خاتمي! بالاخره اون خورشيد که گفتي کي طلوع مي کنه، هنوز نيومده نرسيده که کسوف شد؟
- مگه اينکه دستم بهت نرسه، تاج زاده خالي بند!
- ديگه به کي گير بدم که دلم خنک بشه؟ آها...
- آقاي کروبي! سر سرنا از اون وره! اين، تهشه!

----------------------------------
دام دام دام دام دام ديريم دام
ريم دام دام دام ديريم دارام دام
دام دام دام دام دام دام دارام دام
...

(حکومت نظامي- تئودراکيس!!!)
----------------------------------

آخرين خبر (و خدا نيرنگ کرد)

هنوزم امروز جمعه ست، شهر، امن و امان است.
من فعلا تعطيلم! لاريجاني شوت، کروبي تو باقاليا، قاليباف مرخص، هاشمي و احمدي نژاد و معين، در حال بال بال زدن.

آخرين برآورد : معين يا در همين دور اول رئيس ميشه و يا به دور دوم ميره. در صورتيکه انتخابات به دور دوم کشيده بشه رقابت نفر دوم بين هاشمي و احمدي نژاده و وضعيت هاشمي فعلا بهتره.

---------------------------
اي دختران اورشليم!
بيرون بياييد و سليمان پادشاه را ببينيد.
او را با تاجي که مادرش در شاد روز عروسيش بر سر وي نهاد،
تماشا کنيد!

(غزل غزلها- سليمان پيامبر)
--------------------------